eitaa logo
MILLᏋR'Ꭶ ᎮURᎮLᏋ ᏤᎧIᎠᶠʴ🍇
274 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
137 ویدیو
71 فایل
احتمال پوکیدن در هر لحظهD= تکذیب تکذیب تکذیب اینجا آرت هامو میزارم دیگه_ ناشناس:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1jkhzkf&btn=ناشناس.میلر پیوی: @MILLERCHAN چنل خبری:https://eitaa.com/khabarMiller دیلی سه نفره:https://eitaa.com/NanayForever
مشاهده در ایتا
دانلود
عه پیام داریم صلوات
شما: ★: سلامدخترخانم _/_________________________________\___ من: علیکسلامدخترخانوم
شما: دارم میرم ناشناس همه بهشون کاپ کیک میدم و نازشون میکنم، تو ام بیا کاپ کیک وردار🧁 *ناز کردن* 👍 ___/_________________________________\___ من: به ناتسوکک با تشکر گشنم بود ناز شدن*
هدایت شده از ՏᗴᗷᗩՏTIᑎ🇮🇷
دست خدا عیان شد خامنه ای جوان شد
هدایت شده از پسر تهرانی
‌ شعارارو تغییر ندید از همون قبلیا دوباره به کار میاد @TwitterParsianOfficial
هدایت شده از میخ پخ بشم
«**چپتر یک**» اول صبح بود، پرنده ها پرواز می‌کردند و آواز می‌خواندند، صدای صحبت همسایه ها رو می‌توانستم بشنوم. آقای‌اپلگیت: اوه! سلام آقای‌جانسون! صبحتون بخیر. آقای‌جانسون: سلام، آقای‌اپلگیت! صبح شما هم بخیر، سلام من رو به خانم‌اپلگیت برسون! صدای اونهارو نادیده میگیرم و به خواب ادامه میدم، اما صدای باز شدن پرده‌ی اتاقم رو مینوشم و بعد نور آزاردهنده و گرم خورشید باعث میشه که توی تختم غَلط بزنم و روم رو اونور کنم، پتو رو میکشم روی سرم اما بعد یکی پتو رو از روم می‌کشه. نینا: زود باش نیکسی، بیدار شو ببینم دخترک خوابالو! نیکسی: ولم کن، مامان. او کمی تکونم میده. نینا: زود باش دیگه، مدرسه ات دیر میشه. آهی میکشم و بلند میشم و با چشمان نیمه باز شروع میکنم به حرکت کردن به سمت دستشویی، دست صورتم را میشورم و میرم به آشپزخانه تا صبحانه بخورم درحالی که راه میرفتم یک جانور کوچک رو روی شانه ام احساس کردم، کوچک با پاهای پشمالو. نیکسی: صبحت بخیر، فیفی. فیفی عنکبوتی کوچولو و پشمالو که مامان برای اینکه من "خوشحال" بشوم برایم گرفته، خود او خیلی به حیوانات خانگی علاقه‌مند است، برای همین در یک فروشگاه حیوانات خانگی کار می‌کند. سر میز می‌شینم و با چنگال به تخم مرغ پخته شده‌ی جلویم سیخونک میزنم. نینا: الان برات کمی آبمیوه هم میارم. یک گاز از تخم مرغ میخورم، شدت داغی اون زبونم رو میسوزونه، اما هرچی میجویدم و بیشتر میسوختم بازم هیچ حس دردی نمی‌کردم، زبانم می‌سوخت اما قیافه ام اینطور نمی‌گفت. بعد از تموم کردن صبحانه، آماده میشوم و کیف به دوش فیفی را در قفسش میگذارم و با او خداحافظی میکنم. سوار ماشین که شدم مامان آهنگی شاد و آرامش بخش می‌گذاره، در راه مدرسه از یک پارک رد میشیم، آنجا کودکان کوچولو و بامزه ایی هستند که با ذوق و شوق به سمت پدر و مادر های خود میدوند، به مامان نگاه میکنم، میتونم حسرت و اندوه رو توی چشماش ببینم، حسرت داشتن یک دختر کوچولوی عادی. درکش میکنم، منم حسرت داشتن یک زندگی عادی رو میخورم. وقتی از ماشین پیاده میشوم و شروع میکنم به حرکت کردن به سمت در مدرسه، صدای مامان رو می‌شنوم. نینا: نیکسی! صورتم را برمی‌گردانم طرفش. نینا: می‌دونستی تو خاص ترین دختری هستی که من تابحال دیدم؟ نیکسی: منم دوست دارم مامان. او لبخندی میزنه درحالی که به چشمای سیاه و بی احساس من نگاه می‌کنه، به راهم به سمت مدرسه ادامه میدم ولی میتونم صدای او را بشنوم که آرام زمزمه میکند. نینا: منم دوست دارم دختر کوچولوی من
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کامنایی اگیننن؟؟ اره داییییی بسوزییننن😂❤️ یاح یاح یااااح هوشمصنوییشو دوس داشتم @dream_xnfp
پشمام من تازه فهمیدم این آرته
فکر کردم عکسی چیزیه😦