شما:
★: سلامدخترخانم
_/_________________________________\___
من: علیکسلامدخترخانوم
#ناشناس
هدایت شده از پسر تهرانی
شعارارو تغییر ندید از همون قبلیا دوباره به کار میاد
@TwitterParsianOfficial
هدایت شده از میخ پخ بشم
#Nyxielle_and_Doctor_smile
«**چپتر یک**»
اول صبح بود، پرنده ها پرواز میکردند و آواز میخواندند، صدای صحبت همسایه ها رو میتوانستم بشنوم.
آقایاپلگیت: اوه! سلام آقایجانسون! صبحتون بخیر.
آقایجانسون: سلام، آقایاپلگیت! صبح شما هم بخیر، سلام من رو به خانماپلگیت برسون!
صدای اونهارو نادیده میگیرم و به خواب ادامه میدم، اما صدای باز شدن پردهی اتاقم رو مینوشم و بعد نور آزاردهنده و گرم خورشید باعث میشه که توی تختم غَلط بزنم و روم رو اونور کنم، پتو رو میکشم روی سرم اما بعد یکی پتو رو از روم میکشه.
نینا: زود باش نیکسی، بیدار شو ببینم دخترک خوابالو!
نیکسی: ولم کن، مامان.
او کمی تکونم میده.
نینا: زود باش دیگه، مدرسه ات دیر میشه.
آهی میکشم و بلند میشم و با چشمان نیمه باز شروع میکنم به حرکت کردن به سمت دستشویی، دست صورتم را میشورم و میرم به آشپزخانه تا صبحانه بخورم درحالی که راه میرفتم یک جانور کوچک رو روی شانه ام احساس کردم، کوچک با پاهای پشمالو.
نیکسی: صبحت بخیر، فیفی.
فیفی عنکبوتی کوچولو و پشمالو که مامان برای اینکه من "خوشحال" بشوم برایم گرفته، خود او خیلی به حیوانات خانگی علاقهمند است، برای همین در یک فروشگاه حیوانات خانگی کار میکند.
سر میز میشینم و با چنگال به تخم مرغ پخته شدهی جلویم سیخونک میزنم.
نینا: الان برات کمی آبمیوه هم میارم.
یک گاز از تخم مرغ میخورم، شدت داغی اون زبونم رو میسوزونه، اما هرچی میجویدم و بیشتر میسوختم بازم هیچ حس دردی نمیکردم، زبانم میسوخت اما قیافه ام اینطور نمیگفت.
بعد از تموم کردن صبحانه، آماده میشوم و کیف به دوش فیفی را در قفسش میگذارم و با او خداحافظی میکنم. سوار ماشین که شدم مامان آهنگی شاد و آرامش بخش میگذاره، در راه مدرسه از یک پارک رد میشیم، آنجا کودکان کوچولو و بامزه ایی هستند که با ذوق و شوق به سمت پدر و مادر های خود میدوند، به مامان نگاه میکنم، میتونم حسرت و اندوه رو توی چشماش ببینم، حسرت داشتن یک دختر کوچولوی عادی. درکش میکنم، منم حسرت داشتن یک زندگی عادی رو میخورم.
وقتی از ماشین پیاده میشوم و شروع میکنم به حرکت کردن به سمت در مدرسه، صدای مامان رو میشنوم.
نینا: نیکسی!
صورتم را برمیگردانم طرفش.
نینا: میدونستی تو خاص ترین دختری هستی که من تابحال دیدم؟
نیکسی: منم دوست دارم مامان.
او لبخندی میزنه درحالی که به چشمای سیاه و بی احساس من نگاه میکنه، به راهم به سمت مدرسه ادامه میدم ولی میتونم صدای او را بشنوم که آرام زمزمه میکند.
نینا: منم دوست دارم دختر کوچولوی من
هدایت شده از دانشجوییxnfpازشهررویا 🇮🇷☫
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کامنایی اگیننن؟؟
اره داییییی بسوزییننن😂❤️
یاح یاح یااااح
هوشمصنوییشو دوس داشتم
@dream_xnfp