「𝖬𝗂𝗇𝖽𝖯𝖺𝗍𝗁 | مسیرِ ذهن」
ᯓ📖「 #Story 」 "قسمت اول : کافه MBTI" یه بعدازظهر بارونی، ۱۶ ت
ᯓ📖「 #Story 」
"قسمت دوم : گم شده در جنگل"
بعد از اینکه اژدها قهوهشو خورد و غیب شد، گروه هنوز وسط جنگل گیر کرده بود🌲.
هیچکدوم نمیدونستن چطور باید برگردن به کافه.
ISTP (روی زمین نشسته و چاقوی جیبی در میاره):
«خب، اول از همه باید راه خروج پیدا کنیم. یکی قطبنما داره؟»
ENTP (با ذوق):
«قطبنما برای آدمای حوصلهسربره! بذار مسابقه بذاریم ببینیم کی زودتر راه رو پیدا میکنه!»
ISFJ (نگران):
«نه نه، مسابقه که میگید یعنی نصفمون گم میشیم. بهتره با هم بمونیم، منم میتونم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم.»
ENFP (چشمها برق زده):
«وای! شاید این جنگل یه سرزمین جادوییه! اگه بریم جلو، شاید به پریها برسیم! یا حتی ببر پرنده!»
INTP (به شاخهها خیره شده):
«از لحاظ منطقی، اگه زاویه خورشید رو در نظر بگیریم و خط موازی درختارو ترسیم کنیم... خب، احتمالش ۳۲٪ هست که شمال این طرف باشه. یا شایدم اون طرف.»
INTJ (خیلی جدی، با یه تکه سنگ توی دست):
«من محاسبه کردم. برای رسیدن به کافه باید دقیقاً ۱۲ کیلومتر به سمت شمال حرکت کنیم.»
ESFP (اخم کرده و به کفش پاشنهدارش نگاه میکنه):
«۱۲ کیلومتر؟ شوخی میکنی؟ من با این کفشا دو قدم هم نمیرم! تازه، این جنگل اصلاً نور درست نداره، یه عکس درست حسابی نمیتونم بگیرم!»
ESTP (هیجانزده، در حالی که از درخت بالا میره):
«بچهها صبر کنید! من میرم بالا ببینم دور و برمون چی هست.»
چند دقیقه بعد، ESTP از بالای درخت داد زد:
«هه! یه تابلوی بزرگ اینجاست! روش نوشته: ➡️ "راه خروج – به سمت قهوهساز جهانی".»
همه خشکشون زد...
ISTJ (با آرامش ولی کمی کلافه):
«دیدید؟ همیشه یه راهنمایی ساده هست، فقط کسی حوصله نگاه کردن نداره.»
همه خوشحال راه افتادن، اما وقتی رسیدن به قهوهساز جهانی، دیدن جلوی در یه غول غولپیکر نشسته🧌.
غول (با صدای بم):
«فقط کسایی میتونن وارد شن که شخصیتشونو بشناسن! تست MBTI بدین!»
INFJ (با خنده تلخ):
«این دیگه خیلی مسخرست... باید با تایپ شخصیتی خودمون قفل باز کنیم؟»
ENTJ (با اعتمادبهنفس جلو میره):
«باشه، من رهبر ذاتیام. بذار من اول امتحان کنم.»
غول یه برگه نگاه میکنه و میگه:
«غلط! اعتمادبهنفست ۹۰٪ توهمه!»
😂 همه ترکیدن از خنده.
INFP (با خجالت جلو میاد):
«من فقط میخوام برگردم پیش قهوهم... میشه لطفاً اجازه بدی رد بشم؟»
غول یه نگاه به چشماش میکنه، اشکش در میاد:
«آخ... تو چرا اینقدر خالصی؟ برو، برو عزیزم.»
و در باز شد🚪!
همه با ذوق دویدن سمت دستگاه. دکمه رو زدن... بوووم💥!
این بار وقتی چشماشونو باز کردن، خودشونو وسط یه کشتی دزدان دریایی دیدن🪝.
ESFP (جیغزن):
«وای! این یکی عالیه! سریع لباسامونو با دزدا ست کنیم، من ناخدای این کشتی میشم!»
"ادامه دارد.."
「𝗄𝗇𝗈𝗐 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾, 𝗂𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 @𝖬𝗂𝗇𝖽𝖯𝖺𝗍𝗁 ✋🏻🙂↕️ 」