「𝖬𝗂𝗇𝖽𝖯𝖺𝗍𝗁 | مسیرِ ذهن」
ᯓ📖「 #Story 」 "قسمت هشتم : اتاقِ انتخاب" درِ «آخرین مقصد» که ب
منتظرِ قسمتِ بعدی هستید؟
فردا حتماً براتون آپلود میکنم🔥
من فراموش کردم یادآوری کنم،
پیامهای شما اینجاست:
https://eitaa.com/joinchat/1590756633C3a2426a0d5
「𝖬𝗂𝗇𝖽𝖯𝖺𝗍𝗁 | مسیرِ ذهن」
ᯓ📖「 #Story 」 "قسمت هشتم : اتاقِ انتخاب" درِ «آخرین مقصد» که ب
ᯓ📖「 #Story 」
"قسمت نهم : شهرِ بی احساس"
درها همزمان باز شدن و بهجای اینکه جدا بشن، همه دوباره کنار هم افتادن؛ وسط یه شهر بزرگ، تمیز، منظم… و بیشازحد ساکت.
آدمها راه میرفتن، حرف میزدن، کار میکردن، ولی هیچ احساسی توی صورتشون نبود.😐
ENFP (با صدای آهسته):
«اینجا چرا انقدر سردِ؟ حتی رنگا هم بیحالان… 😶»
ISTJ (اطراف رو بررسی کرد):
«همهچیز بیشازحد مرتبه. این شهر با احساسات طراحی نشده.»
ESFP (به یکی از رهگذرها دست تکون داد):
«هی! یه لبخند؟ فقط یکی؟ 😐»
رهگذر رد شد، بدون واکنش..🚶
INTP (با دقت):
«اینجا احساسات حذف شدن تا کارایی بالا بره. یه جور بهینهسازی افراطی.»
INTJ (اخم کرد):
«دنیایی که توش احساس مزاحمه… نتیجهش همینه.»
ISFP (آروم):
«هیچچیز زنده به نظر نمیاد… حتی صداها.»
ESTP (شونه بالا انداخت):
«باشه قبول، هیجانش صفره، ولی حداقل دردسر هم نداره.»
ISFJ (با نگرانی):
«ولی بدون احساس، آدمها چطور همدیگه رو درک میکنن؟»
ESTJ (محکم گفت):
«شاید این شهر فکر میکنه احساس ضعف محسوب میشه.»
INFP (با ناراحتی):
«اینجا نفس آدم میگیره… انگار هیچکس مهم نیست 😔»
ENTP (اطراف رو نگاه کرد):
«حتی شوخی هم اینجا میمیره… این ترسناکه.»
ENTJ (جدی):
«اگه این آیندهی بدون احساسه، من قبولش ندارم.»
INFJ (ایستاد و به مرکز شهر نگاه کرد):
«اینجا نتیجهی فرار از رنجه. ولی بدون رنج، معنا هم نیست.»
ISTP (به دستگاهی وسط میدان اشاره کرد):
«اون چیه؟»
وسط شهر، یه هستهی فلزی بزرگ بود؛ همون قهوهساز، ولی سرد، خاموش و بدون نور..🥶
INTP (نزدیک شد):
«اینجا منبع انرژیه. احساسات رو فیلتر میکنه.»
INTJ:
«پس تا وقتی فعاله، این شهر همین میمونه.»
ENFP (با تردید):
«یعنی اگه خاموشش کنیم… همهچی عوض میشه؟»
قهوهساز یه صدای ضعیف داد، انگار آخرین نفسهاش بود.
INFJ (آروم گفت):
«این آخرین انتخابه. نظمِ بیاحساس… یا دنیای ناقص ولی زنده.»
همه ساکت شدن. اینبار هیچکس نخندید.
"ادامه دارد.."
「𝗄𝗇𝗈𝗐 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾, 𝗂𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 @𝖬𝗂𝗇𝖽𝖯𝖺𝗍𝗁 ✋🏻🙂↕️ 」