روز بخیر🌿
منتظرِ پستهای جدید هستید؟
امروز آخرین قسمتِ داستان رو آپلود میکنم.
#Owner
「𝖬𝗂𝗇𝖽𝖯𝖺𝗍𝗁 | مسیرِ ذهن」
ᯓ📖「 #Story 」 "قسمت نهم : شهرِ بی احساس" درها همزمان باز شدن و
ᯓ📖「 #Story 」
"قسمتِ آخر : پایانِ سفر"
همه دور قهوهساز خاموش جمع شده بودن. شهر هنوز بیاحساس بود؛ صداها خفه، آدمها خالی، هوا سنگین..😶🌫
INTJ (به دستگاه نگاه کرد):
«اگه اینو خاموش کنیم، دیگه راه برگشتی نیست.»
ENTP (نفس عمیقی کشید):
«عجیبه… اولین باره چیزی هست که واقعاً نمیخوام با شوخی ردش کنم.»
ENFP (آروم):
«بدون احساس، دنیا قشنگ نیست… حتی اگه درد نداشته باشه 😞»
ISTJ (با تردید):
«نظم این شهر بینقصه، ولی… انسان نیست.»
INTP (به مدارها نگاه کرد):
«این دستگاه احساسات رو حذف نمیکنه… سرکوبشون میکنه. و این ناپایداره.»
ISFJ (با نگرانی):
«پس این همه آدم اینجا فقط دارن دوام میارن، نه زندگی میکنن…»
ESTJ (جدی):
«تصمیم باید گرفته بشه. بلاتکلیفی بدتره.»
ESFP (زیر لب):
«من دنیایی رو میخوام که توش بخندم، حتی اگه گریه هم باشه 😶»
ISFP (دستش رو روی فلز سرد گذاشت):
«اینجا هیچچیزی حس نمیده… و این ترسناکه.»
ESTP (شونه بالا انداخت):
«باشه، قبول. هیجان صفر یعنی زندگی صفر.»
INFP (با صدای لرزون):
«درد بخشی از دوست داشتنه… بدونش، هیچی واقعی نیست.»
ENTJ (جلو رفت):
«پس انتخاب واضحه. دنیا باید ناقص باشه تا زنده بمونه.»
INFJ (آروم گفت):
«این سفر برای نجات دنیا نبود… برای یادآوری احساس بود.»
ISTP (چاقوی جیبی رو درآورد):
«پس تمومش کنیم.»
همه برای آخرین بار به قهوهساز نگاه کردن..
ENTP (لبخند کمرنگی زد):
«قهوهساز… هرچی بود، سفر عجیبی ساختی ☕»
ضربهی آخر رو ISTP زد.
قهوهساز ترک خورد، نور کوتاهی زد، و بعد… خاموش شد..
شهر لرزید. رنگها برگشتن. صداها زنده شدن. مردم ایستادن!
ENFP (با اشک تو چشمش):
«برگشت… حسش برگشت 🥲»
INTJ (نفس راحتی کشید):
«کارمون تموم شد.»
زمین زیر پاشون محو شد و همه دوباره افتادن… وسط همون کافهی اول..
قهوهساز قدیمی سر جاش بود، کاملاً سوخته و از کار افتاده.
ISTJ (بهش نگاه کرد):
«بالاخره یه دستگاه که دیگه دردسر درست نمیکنه.»
ENTP (نشست روی صندلی):
«خب… کی قهوه میخوره؟»
همه خندیدن، اینبار واقعی.😄
"پایان.."
「𝗄𝗇𝗈𝗐 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾, 𝗂𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 @𝖬𝗂𝗇𝖽𝖯𝖺𝗍𝗁 ✋🏻🙂↕️ 」