بسم الله رحمان رحیم
روزی روزگاری بود موجودی به شکل استیو اما با چشم های سفید در جهان ساخته شد او قدرت های بسیاری داشت میتوانست به جاهای مختلف تلپورت شود میتوانست کوهی را برداشته و به سمتی پرتاب کند او میتواند با اراده اش هر چیزی را بدست بیاورد به او میگویند هیروبراین
Hero brien
هیروبراین به دنبال سنگی سبز رنگ بود او میتوانست با سنگ سبز رنگ به قدرتی مانند قدرت خداوند دست بیابد
سنگ سبز رنگ در قلعه الفانتو قرار داشت هیروبراین به ان قلعه حمله کرد و سنگ سبز رنگ را گرفت سنگ سبز رنگ تنها در کاملی ماه میتوانست قدرت خود را به کسی دهد و هیروبراین منتظر کاملی ماه بود که......................................................
بسم الله رحمان رحیم
روزی روزگاری بود در دهکده ای سرسبز مردمانی زندگی میکردند تعدادی از آنها در معدن و تعدادی دیگر در جنگل درحال کندن درخت بودند و یکی از کارگران در معدن یک سنگ عجیب در معدن پیدا میکند او را در خانه خود نگه میدارد
چند روز بعد او دچار یک مریضی میشود و سر او گیج میخورد و اهالی دهکده اورا در یک اتاق اهنی دور از دهکده نگهداری میکردند
کلید ان اتاق رو روی دیوار غار گذاشته بودند
1 ماه بعد که دهکده انها در جنگل بزرگ شده بود و خانه های بیشتری امده بودند
2 نفر بچه به سمت اتاق اهنی میروند درهالی که داشتند بازی میکردند انها کیلیدی را بر روی دیوار غار بود را برداشتند و در اتاق را باز کردند
سریعا موجودی بنفش با یک ویروس قوی از ان اتاق بیرون امد آن دو بچه را هم در بر گرفت شبیه خود کرد
او هر موجودی که میدید شبیه خود میکرد
پادشاه دهکده که متوجه شد سریعا تمام مردم را به ساخت یک دیوار چوبی بزرگ مجبور کرد تا جان خود در امان باشد