بسم الله رحمان رحیم
روزی روزگاری بود در دهکده ای سرسبز مردمانی زندگی میکردند تعدادی از آنها در معدن و تعدادی دیگر در جنگل درحال کندن درخت بودند و یکی از کارگران در معدن یک سنگ عجیب در معدن پیدا میکند او را در خانه خود نگه میدارد
چند روز بعد او دچار یک مریضی میشود و سر او گیج میخورد و اهالی دهکده اورا در یک اتاق اهنی دور از دهکده نگهداری میکردند
کلید ان اتاق رو روی دیوار غار گذاشته بودند
1 ماه بعد که دهکده انها در جنگل بزرگ شده بود و خانه های بیشتری امده بودند
2 نفر بچه به سمت اتاق اهنی میروند درهالی که داشتند بازی میکردند انها کیلیدی را بر روی دیوار غار بود را برداشتند و در اتاق را باز کردند
سریعا موجودی بنفش با یک ویروس قوی از ان اتاق بیرون امد آن دو بچه را هم در بر گرفت شبیه خود کرد
او هر موجودی که میدید شبیه خود میکرد
پادشاه دهکده که متوجه شد سریعا تمام مردم را به ساخت یک دیوار چوبی بزرگ مجبور کرد تا جان خود در امان باشد
البته کارکتر های اصلی نیومدن چون درحال ثبت نامه تعداد مشخص شد جنگ های دریایی هم میدم