گاهیدلممیخواهـدبرایچـند لحظهاز خودماستـعفابدهم ؛ شایدجهـانبفهـمدچقدر از کارهایـشرا اشتباهبه منواگذارکرده .
غمگیننیـستم ، سرمگـرماست و زندگیرامیگذرانـم ؛ اما اگرحالـمرا بپرسـی ، ساعتهابـرای توخواهمگریسـت .
کجاستآنکرانه ك کشتیهایشکسـته را پناه، میدهـند ؟ مننیز تختـهپارهایام بر امواجعبثزیسـتن . نهمقصدی ، نهفانوسـی ، نهحتیتوفـانی ك مرا بهاعمـاقفروکـشد و خلاصمکـند . .
میفهمم ، عزیزسـادهیمن !میفهمم . . مایلبودیبرایهمیشه در چشمهایـشزندگـیکنی ؛ اما میدانیكزندگیحوصلـهی این غلطهایزیادی را نـدارد .
دلممیخواد یهنامهبرای همهدوستامبفرسـتم ‹ ببخشیدخـبریازتوننمـیگیرم و نیـستم ، راستشخودممنمیدونمکجـام . فقطتوی ی ِ چاهغم و تنـهایی و افسردگیگـیر افتادمك نمیخوامشمارو همبکشمداخل › .
زندگیکردن کـمیابترین چیزیاست ك درجـهانوجود دارد . اکثر مردمفقـطزندهاند !