مـیــثــــاق
🎆﷽🎆 ... وصیـــت می کنـــم اســـلام را در ایـــن برهـــه کـــه تداعی یافتـــه در انقــلاب اســلامی و
🎆﷽🎆
💠خطاب به #خانواده_شهدا
فرزندانــم، دختــران و پســرانم، فرزنــدان شــهدا، پــدران و مــادران باقی مانـــده از شـــهدا، ای چراغ هـــای فـــروزان کشـــور مـــا، خواهـــران و بـــرادران و همســـران وفـــادار و متدینـــه شـــهدا! در ایــن عالــم، صوتــی کــه روزانــه مــن می شــنیدم و مأنــوس بــا آن بـودم و همچـون صـوت قـرآن بـه مـن آرامـش مـی داد و بزرگتریـن پشـتوانه معنـوی خـود می دانسـتم، صـدای فرزنـدان شـهدا بـود که بعضاً روزانـه بـا آن مأنـوس بـودم؛ صـدای پـدر و مـادر شـهدا بـود کـه وجـود مـادر و پـدرم را در وجودشـان احسـاس می کـردم.
فرازی از وصیت نامه سردار سلیمانی
🎆
🎆🌼@Misaagh_Amin🌼
🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆
إِلَهِی أَعُوذُ بِکَ مِنْ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ
خدایا! از خشم و فرا رسیدن غضبت، به خودت پناه میآورم...🙏
فرازی از مناجات شعبانیه
🎆
🎆🌼@Misaagh_Amin🌼
🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆
12.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍 #کلیپ_دیدنی | تبسّم شیرین
💠 تبسّم و لبخندِ حکیم انقلاب در مواجهه با شعر های طنز، قلب ها را مسرور و جان ها را نشاط می بخشد.
🔹 روحیه باز معظم له الگویی است برای جامعه دین دار ما، که هرگز نباید نقش زیبای تبسم را از چهره نورانی خویش بزدایند.
#تبسم_شیرین
مـیــثــــاق
🎆﷽🎆 هر روز یـک صـفحه از کتاب سه دقیقه در قیامت ماجرای واقعی مردی که لحظات نزدیک مرگ را تجربه کرده
🎆﷽🎆
هر روز یـک صـفحه از کتاب سه دقیقه در قیامت
ماجرای واقعی مردی که لحظات نزدیک مرگ را تجربه کرده است ..
قسمت بیست و سوم
در دوران جوانی در پایگاه بسیج شهرستان فعالیت داشتم. روزها و شبها با دوستانمان با هم بودیم. شب های جمعه همگی در پایگاه بسیج دور هم جمع بودیم و بعد از جلسه قرآن، فعالیت نظامی و گشت و بازرسی و ... داشتیم. در پشت محل پایگاه بسیج، قبرستان شهرستان ما قرار داشت. ما هم بعضی وقت ها، دوستان خودمان را اذیت می کردیم! البته تاوان تمام این اذیت ها را در آن جا دادم.
برخی شبهای جمعه تا صبح در پایگاه حضور داشتیم. یک شب زمستانی، برف سنگین آمده بود. یکی از رفقا گفت: کی جرأت داره الان بره تا ته قبرستون وبرگرده؟! گفتم: این که کاری نداره. من الان میرم. او هم به من گفت: باید یک لباس سفید بپوشی!
من سر تا پا سفید پوش شدم و حرکت کردم. خس خس صدای پای من بر روی برف، از دور هم شنیده میشد. من به سمت انتهای قبرستان رفتم! اواخر قبرستان که رسیدم، صوت قرآن شخصی را از دور شنیدم! یک پیرمرد روحانی که از سادات بود، شب های جمعه تا سحر، در انتهای قبرستان و در داخل یک قبر مشغول تهجد و قرائت قرآن می شد. فهمیدم که را رفقا میخواستند با این کار، با سید شوخی کنند. می خواستم برگردم اما با خودم گفتم: اگه الان برگردم، رفقا من رو متهم به ترسیدن می کنند. برای همین تا انتهای قبرستان رفتم.
هرچه صدای پای من نزدیک تر می شد، صدای قرائت قرآن سید هم بلندتر می شد! از لحن او فهمیدیم که ترسیده ولی به مسیر ادامه دادم.
تا اینکه به بالای قبری رسیدم که او در داخل آن مشغول عبادت بود.....
ادامه دارد 🖊️
🎆
🎆🌼@Misaagh_Amin🌼
🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆
تصاویر ارسالی از اعضای محترم کانال میثاق
از پویش همدلی مومنانه
به تبعیت از فرمایش امام خامنه ای