میٰانِ هَمهِ گَشتَم وُ عاٰشِق نَشُدَم مَن..
تُو چِه بُودی کِه تُو راٰ دیدَم ُو دیواٰنهِ شُدَم مَن...
من به بندِ تو اسیرم، تو ز من بیخبری؟!
آفرین! معرفت این است که ز من میگذری.. :)
یکی ازم پرسید :
چرا انقدر آرومی انگار هیچی برات مهم نیست،
گفتم که:
همه چیزایی که ترسیده بودم سرم بیاد،سرم اومد دیگه نگران چی باشم؟
خوشحالم که دیگه ذوقی برام نمونده که کسی بخواد کورش کنه ...