از چشم هـایت شـب سرازیر است ، انگـاری
خودکـار ِمشکـی خـدا جـا مانده در چشمت …
ــ زهراشاکری
𝐇𝐢𝐚𝐦 | هیــآم
وقـتی بـا خودم فکـر میکنم میگم : آدم چطـور میتونه عـاشق کسی مثل ِتـو بشه ؟!
امـا به این میرسم ك :
اسمش روشه ، عـاشق شدن ؛ کسی ك عاشق میشه نمیفهمه و چیزی جز خوبیهای تو نمیبینه ! و تـو ازین ماجرا سوءاستفاده کردی …
واکنش من وقتی خانواده میگن چرا همش تو اتاقی :
چـو رنـج بوده فقط سهمـم از جهان شمـا
خـوشا بـه کـنج اتـاقم ، خـوشا جهان خودم
به کـه فـکر کنم ؟
کسی ك قـلبم را برای ِخود کرده و سحـری نیست ك بییاد او سپری شود ؟
بـه این فـکر کنم ك من او را نمیبینم و نمیتوانم ببینم ؟
فـکر کنم و قـلبم به درد آید ؟
درست است ..
یـار خوب تمام ماجراست ؛
اما تـاکنون به رفیـق ِخوب هم فکر کردهاید ؟!