از شیخ بهایی پرسیدند :
خیلی سخت میگذرد ! چه باید کرد ؟
شیخ گفت :
خودت میگویی سخت میگذرد؛
سخت که نمیماند ...
پس خدا را شکر که میگذرد و نمیماند :)
عمری گفتن بچه مذهبی ها و بسیجی ها و انقلابی ها ایران براشون مهم نیست
ببینید تتوی ایران روی مچ دستشون نیست
ببینید گردنبند فروهر ندارن
ببینید تند تند نمیگن سپندارمذگان
ببینید هیچوقت شعار نمیده بگه آریایی هستم
ببینید اینا عربن اصلا
و هزاران دروغ دیگه.
جنگ شد
دوبار هم جنگ شد
با تتوی ایران و گردنبند فروهر و شعار آریایی هستیم عرب نمیپرسیم و اسامی اصیل آریایی فرار کردن به شمال و روستاهاشون.
بچه مذهبی و انقلابی هم موند
و رفت تو خیابون
رفت پشت لانچر
رفت پشت پدافند.
از ایران، کشوری که قشرِ فراری ادعای دوست داشتنش رو داشتن، دفاع کرد.
خلاصه کشور با ادا و شعار جلو نمیره
عمل میخواد
فعالیت میخواد
کار کردن میخواد.
البته از هواداران دو شاهی که
سهبار از کشور خودشون فرار کردن
انتظاری جز این نمیشه رفت.
و ما فرزندان سیدعلی هستیم
خانوادگی میمونیم پای ایران و اسلام
شهیدم میشیم اما خاک و دین نمیدیم.
والسلام🌚🙌
هدایت شده از دخترک اَشی مَشی:)
صد بار اگر مردم،یک بار نیازردم
هر صد دفعه اش آقا،در عشق تو من مردم:)
#خود_گویه
@ashimashi18
حیف ایتا اجازه ارسال ویدیو رو نمیده. ولی مرتبط به اتفاق امروز در تجمع برلین برای رضا پهلوی، ویدیو انفجارِ بمب در نماز جمعه تهران در حضور رهبر انقلاب و ادامه سخنرانی توسط ایشون رو ببینید و سخنانشون رو هم گوش بدید. هم افتخار بکنید و هم مقادیر فراوانی غصه. 🥲🕊
لینکش اینجاست.
امروز جمعهست. از آن جمعههایی که از ظهر به بعد، هوا هم انگار دلش نمیخواهد تکان بخورد.
پرده نیمهکشیده است، نور کمرنگی افتاده روی دیوار، و صدای دورِ یک تلویزیون از خانهی همسایه میآید. همهچیز عادیست، اما درون آدم نه.
بله عزیزم من از زندگی نوشتم و اشک ریختم...
چون به تمام کسانی فکر کردم که دیگه حتی نمیتونن احساسش کنن.
دلم میخواد از شدت زنده بودن اشک بریزم،
دارم از این زنده بودن جاری میشم
در من روح هزاران بیجان جان گرفته.
و از خودم بدم میاد که روزی همه اینها
در من عادی میشه و به زندگیم ادامه میدم.
کاش نی بودم
و تا ابد غم شما در من نواخته میشد،
ولی آه از من که انسانم
من هماندختریام، که هر بار پا به حرمِ خاموش شهیدِ گمنام میگذارد،
چیزی در وجودش میلرزد.
لرزشی از جنس دلتنگیای که هیچوقت آغازش را نفهمیده؛
اما هر لحظه عمیقتر میشود.
نمیداند چرا اینقدر تو را نزدیک حس میکند؛
تویی که نامت را هیچکس نمیداند،
اما هربار که به سمت بارگاه نورانی تو روانه میشود
چهرهات در ذهنش مجسم میشود؛
انگار که سالهاست تورا میشناسد.
جوانی ۲۴ - ۲۵ ساله.
لاغر اندام و نحیف با صورتی که تمام آن میخندد؛
طوری که مرواریدهای دهانش پیداست
و با چشمان دریایاش از من استقبال میکند.
انگار وقتی پا بر خاک تپه میگذارم از روی همان پلهها پیدا میشوی
و به خوشآمد گویی ما میآیی.
و تورا با عمق جانش حس میکند.
سلام به تو شهید گمنام و همیشه روشنِ بالای تپه.
حالا او آمده است.
خودت دعوتش کردی.
آخرین بار تولدش بود که آمد.
پر از رویا پر از آرزو.
اما حالا با کوهی از غمبار آمده که بر سرت آوار کند.
کوهی از غم و غصه و دلتنگی.
و آه از دلتنگی.
من حالا پرم از آرزو های خونین.
آرزو هایی که با دیدن هم سن و سالانم
و حتی کوچکترها از من در من بوجود آمد.
شهادت دهه هشتادی نودیهایی که
در این روزها مرا به این سمت هدایت میکند؛ من چرا ماندهام. من چرا نمیروم.
و بر صفحه بزرگ رویاهایم حالا واژه خونین شهادت قرمز و بولد شده نقش بسته، آنقدر بزرگ که مرا از ادامه زندگیم وا داشته است.
اما تقدیر منن، ماندن است.
ماندنی که هر روز چیزی در وجودم را نازک میکند، میسوزاند، لطیفتر میکند.
گاهی حس میکنم این دلتنگی نه درد است و نه غم؛ بلکه پلی است میان شهدا و خودم، میان زمین و آسمان. پلی که اگر خاموش شود، چیزی از او باقی نمیماند.
زیر آسمان غروب، وقتی نور آخرین لحظهها بر صورتم میافتد، دستم را آرام روی خاک میگذارم.
نگار میخواهم قلبم را به قلب تو گره بزنو.
آهسته، همانجا، بیهیچ شاهدی جز خدا، زمزمه میکنم:
«اگر رفتنِ من مقدّر نیست؛
اگر قرار نیست در کنار تو به آسمان برسم؛
پس نگذار این شوق، این آتشِ بیقراری،
در من خاموش شود!
من با همین دلتنگی زندهام ...
با همین جا ماندن.