eitaa logo
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
711 دنبال‌کننده
115 عکس
5 ویدیو
0 فایل
«هوالمحبوب» قلم‌ِذهن‌به‌حکم‌ِدل‌می‌نویسد. ‌‌|‌𝙃☫𝙈𝙀|🇮🇷 [برای همکاری: @Mahhva86 ] نوشته‌هامتعلق‌به‌نویسنده‌می‌باشد‌وانتشارآن‌بدون‌ذکر‌نام اشکال‌دارد. . . . ولی‌اگه‌زیادی‌دلت‌خواست‌برداری، صلوات‌یادت‌نره:)*
مشاهده در ایتا
دانلود
من همان‌دختری‌ام، که هر بار پا به حرمِ خاموش شهیدِ گمنام می‌گذارد، چیزی در وجودش می‌لرزد. لرزشی از جنس دلتنگی‌ای که هیچ‌وقت آغازش را نفهمیده؛ اما هر لحظه عمیق‌تر می‌شود. نمی‌داند چرا این‌قدر تو را نزدیک حس می‌کند؛ تویی که نامت را هیچ‌کس نمیداند، اما هربار که به سمت بارگاه نورانی تو روانه میشود چهره‌ات در ذهنش مجسم می‌شود؛ انگار که سالهاست تورا میشناسد. جوانی ۲۴ - ۲۵ ساله. لاغر اندام و نحیف با صورتی که تمام آن می‌خندد؛ طوری که مرواریدهای دهانش پیداست و با چشمان دریای‌اش از من استقبال می‌کند. انگار وقتی پا بر خاک تپه میگذارم از روی همان پله‌ها پیدا می‌شوی و به خوش‌آمد گویی ما میآیی. و تورا با عمق جانش حس میکند. سلام به تو شهید گمنام و همیشه روشنِ بالای تپه. حالا او آمده‌ است. خودت دعوتش کردی. آخرین بار تولدش بود که آمد. پر از رویا پر از آرزو. اما حالا با کوهی از غمبار آمده که بر سرت آوار کند. کوهی از غم و غصه و دلتنگی. و آه از دلتنگی. من حالا پرم از آرزو های خونین. آرزو هایی که با دیدن هم سن و سالانم و حتی کوچکترها از من در من بوجود آمد. شهادت دهه هشتادی‌ نودی‌‌هایی که در این روزها مرا به این سمت هدایت می‌کند؛ من چرا مانده‌ام. من چرا نمیروم. و بر صفحه بزرگ رویاهایم حالا واژه خونین شهادت قرمز و بولد شده نقش بسته، آنقدر بزرگ که مرا از ادامه زندگیم وا داشته است. اما تقدیر منن، ماندن است. ماندنی که هر روز چیزی در وجودم را نازک می‌کند، می‌سوزاند، لطیف‌تر می‌کند. گاهی حس می‌کنم این دلتنگی نه درد است و نه غم؛ بلکه پلی است میان شهدا و خودم، میان زمین و آسمان. پلی که اگر خاموش شود، چیزی از او باقی نمی‌ماند. زیر آسمان غروب، وقتی نور آخرین لحظه‌ها بر صورتم می‌افتد، دستم را آرام روی خاک می‌گذارم. نگار می‌خواهم قلبم را به قلب تو گره بزنو. آهسته، همان‌جا، بی‌هیچ شاهدی جز خدا، زمزمه می‌کنم: «اگر رفتنِ من مقدّر نیست؛ اگر قرار نیست در کنار تو به آسمان برسم؛ پس نگذار این شوق، این آتشِ بی‌قراری، در من خاموش شود! من با همین دلتنگی زنده‌ام ... با همین جا ماندن.
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیَّکَ الفَرَج🌱
جلوی آینه روسری آبی‌اش را مرتب میکرد. عقب‌تر که رفت شکم گنده‌اش توی آینه پیدا شد، دستش را زیر انهنای شکمش کشید و تمامی سختی هایی که کشیده بود تا این شکم تنگ شود و میزبان ماهی های زرین در آینه نقش بست. همیشه رویای این را داشت که نغمه خنده و گریه کودکی در خانه‌اش شنیده شود. دوست داشت پنج-شیش تا دختر و پسر قد و نیم قد در خانه بازی کنند اما تقدیر روزگار برایش اینطور رقم زده بود. پانزده سال. عدد بزرگی است برای انتظار، برای زمزمه کردن آرزو در سحرگاهان حرم امام رضا (ع)، برای حسرت کشیدن و ناامید نشدن. اما سرانجام، دعای او چون غنچه‌ای شکفت و نوید آمدن «آقا جواد» را با خود آورد. بیمارستان خاتم‌الانبیاء (ص)، با آن همه ادعای علم و دانش، در برابر معجزه‌ی الهی و پشتکار مادر، فروتن بود. در آن سوی درهای اتاق عمل، جایی که زندگی تازه نفس می‌کشید و مادر، پروانه‌وار دور شمع وجود فرزند می‌چرخید، در بخش نوزادان، پرنده‌ا‌ی دیگر در آشیانه‌ی خود، آماده‌ی پرواز بود. و در میان این هیاهوی شیرین، یک قلب بود که با ضربان دلسوزی و تعهد، از همه تندتر می‌زد؛ قلب آن پرستار فداکار. او نه تنها یک پرستار، که نگهبان آرزوها، سپهسالار اراده‌ی زندگی در برابر تقدیر بود. درست در اوج شادی و سلامتی، در همان لحظه‌ای که خنده‌ی آرام کوچولوی تازه متولد شده، موسیقی دل‌نوازی بود، ناگهان آسمان، پرده‌ی سیاهی کشید. غرش شیطانی موشک‌ها، همچون فریاد کریه یک اهریمن، سکوت را درید. انفجاری مهیب، زمین و زمان را به لرزه درآورد. دود و غبار، چون موجی خروشان، تاریکی و وحشت را پخش کرد. قلب پرمهر او، لحظه‌ای از ترس، در غیاب فرزندش، فرو ریخت. او مادر بود و این، بزرگترین کابوسش. اما در میان این سیلاب بلا، آن پرستار، با عزمی راسخ‌تر از فولاد، همچون صخره‌ای استوار در برابر طوفان ایستاد. او که پیش از این، آقا جواد را از گرمای آغوش مادر به پناهگاه امن اتاق نوزادان منتقل کرده بود، در آن لحظات هولناک، با دستان پرقدرت و قلبی مالامال از عشق، نه تنها جان خود، بلکه امانت گران‌بهای الهی را حفاظت می‌کرد. او نه تنها وظیفه‌اش را انجام نمی‌داد، بلکه با هر حرکت، با هر نفس، عشق و ایثاری را به نمایش می‌گذاشت که گویی تک‌تک نوزادان، فرزندان خویش بودند. حتی وقتی گرد و خاک فرونشست و اضطراب مادر، چون بید مجنون، دلش را می‌لرزاند، آن پرستار، با چهره‌ای خسته اما پر از امید، آرامش را به ارمغان آورد. او، قهرمان بی‌ادعا، آقا جواد را، سالم و سلامت، در حالی که گویی از میان شعله‌های خوفناک نجات یافته بود، به آغوش مادر بازگرداند. این بازگشت، نه تنها یک پیوند دوباره، بلکه تجسمی بود از قدرت عشق، فداکاری و اراده‌ی انسانی در برابر تمام نابودی‌ها؛ نوری در تاریکی، که توسط دست‌های یک پرستار روشن شد. او، مادر دوم آقا جواد بود. و قهرمان بی بدیل ایران.
‼️توجه داستان نوشته شده، غیرواقعی بوده و با الهام از فداکاری های بانوی ایران زمین ″ندا سلیمی″ نوشته و تقدیم شما شده. امیدوارم دوست داشته باشید و حتما نظرتون رو راجب داستان توی لینک ناشناس پین شده بهم بگید. ارادتمند شما مهوا🌚🙌
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیَّکَ الفَرَج🌱
یه ایرانی هیچوقت توی حالت عادی کنکور نداده.
هر‌کس مردم‌را‌شناخت، گوشه‌گیری‌را‌نتخاب‌کرد. -امیرالمومنین ع