سرم سنگین است و پر از غبار. یادم هست آخرین چیزی که شنیدم، صدای بلند یک سوت بود و بعد... انگار دنیا در یک چشم به هم زدن، توی خودش مچاله شد.
حالا اینجا، میان این تپههای خاک و تیرآهنهای کج و معوج، من تنها هستم. پاهای پارچهایام که همیشه به دستهای گرمِ زینب تکیه داشت، حالا سرد است و زیرِ خرواری از آوار دفن شده. گوشهای بزرگم که همیشه شاهدِ نجواهای شبانه او بودند، حالا فقط صدای باد را میشنوند که لای سنگها زوزه میکشد.
یادم هست اولین بار که در آن مغازه کوچک، میانِ قفسههای رنگارنگ دیدمش. زینب آنقدر ذوق کرد که با همان دستهای کوچکش، من را محکم به آغوش کشید. آن روز، بوی عطرِ گلهای یاسِ روی لباسش هنوز در حافظه پنبهایام مانده است. او به من قول داده بود که هیچوقت تنهایم نگذارد. شبها، وقتی اتاق تاریک میشد و صدای انفجارهای دوردست از پشت پنجره میآمد، او من را زیرِ چانهاش میگذاشت و با صدای لرزان میگفت: «نترس فیلکوچولو، من پیشت هستم.»
چه روزهای شیرینی داشتیم! من تنها رازدارِ خندههای بیدلیلِ او، گریههای پنهانیاش وقتهایی که دلتنگِ پدر میشد، و قصههایی بودم که برایم تعریف میکرد. همهچیز رنگِ آرامش داشت. اگرچه آن بیرون همه از جنگ میگفتند، اما در دنیای کوچکِ ما، فقط بازی بود و همبازی بودن.
آه... حالا او کجا رفته؟ میدانم... میدانم که پرواز کرده. اما من، یک اسباببازیِ سادهام، مگر میفهمم «شهادت» یعنی چه؟ فقط میدانم که دیگر آن دستهای کوچک نیستند تا موهایم را نوازش کنند. دیگر کسی نیست که وقتِ خواب، سرم را روی بالشِ نرمش بگذارد.
گاهی فکر میکنم شاید اگر یکبار دیگر صدای خندهاش را بشنوم، این بارِ غبار روی جانم سبک شود. اما سکوت... این سکوتِ مرگبار، سنگینتر از آوار است. من اینجا، یک فیلِ طوسیِ پر از لکه و گرد و خاک، تنها ماندهام؛ یک داراییِ کوچکی که حالا «بیصاحب» شده. یعنی کسی پیدا میشود که من را از زیرِ این آوار بیرون بکشد؟ آیا کسی میداند که من فقط یک عروسک نیستم؟ من، تکهای از قلبِ کوچکِ زینب هستم که اینجا، دور از آغوشش، در انتظارِ معجزهای که هرگز نخواهد آمد، جا ماندهام.
آرزو میکردم کاش دوباره در همان اتاق، همان اتاقِ ساده و گرم، با پنجرهای که پردههایش بویِ زندگی میداد، در کنارش میبودم.
ای کاش دنیا، اینقدر برای بازیچههای بیگناه، بزرگ و بیرحم نبود. فیل کوچولو حالا نه خانهای دارد، نه دخترکی، و نه حتی دنیایی که دوباره به رنگِ لبخند شود. تنها مانده، در انتظارِ آن دستی که دیگر هرگز نخواهد آمد.
#داستان_اسباببازی_های_گمشده🧑🏼🚀🧸