سر زمینم درست مثل فرش های قدیمی خانهی مادربزرگم است،
قدمت زیادی دارد اما هنوز سرخ سرخ است.
بوووم
دلش میلرزد.
میترسد،
و دهان خشکیدهاش، خشک تر میشود.
ترک برمیدارد.
رنگ بر چهره ندارد ولی لبخند آمیخته به ترسی میزند و میگوید
'نترسیدهام'.
دخترک کوچک و نحیف روزه اولی را میگویم.
همان دخترکی که محرم ها پیشانی بند رقیه حسین را به سر میبست؛
حالا خود همانند الگویش
تشنه لب گوش هایش را از ترس میفشارد
تا از شدت صدای موشکهایشان کم شود.
بعد از موج حملات که حسابی ترسیده بود
میگوید:
میتوانم روزهام را باز کنم.
راستم میگوید.
آدم ترسیده را آبش میدهند؛
آب طلایش میدهند.
ولی صبر کن دخترکم.
اذان نزدیک است.
صبح نزدیک است.
پیروزی نزدیک است.
خدای تو خیلی خیلی بزرگتر از صدای جنگنده هایشان است.
تو
خیلی بزرگتر از موشکهایشان هستی.
#روایت_فتح
هر چند جوان و بیعصا برگشته
اما خودِ اوست؛ به خدا برگشته
سیدعلی حسینیخامنهای
با نام جدید "مجتبی" برگشته...
مسی یا رونالدو؟
رایج ترین سوال در ابتدای شکلگیری دوستی هایِ شیرین و کودکانه پسرکان دیووانهِ فوتبال.
پسرک آبی اناری پوش با افتخار شماره 10
نقش بسته بر پشت لباسش را نشان میدهد.
نام مسی بالای آن میدرخشد.
مسی الگویش است
اسطورهاش است
میپرسد:
مسی چگونه لباس میپوشد؟
مسی چه چیزی میخورد؟
مسی طرفدار کیست؟
آقای مسی
کاش طرفدار هوادارانت بودی
کاش مثل زمین فوتبال
در دنیای واقعی هم دلمان را میبردی.
کاش پشت قاتل کودکانی که نهایت آرزویشان
شبیه تو شدن است نمی ایستادی.
درخشش چشمان پسرک را هنگام دریبل هایت ندیدی
درخشش را به بغض و اشک و ترسِ از موشک ها تبدیل کردی.
آقای مسی
تو دیگر الگو نیستی
و پسرک دیگر لبخند نمیزند
و لباست را برای کادوی تولدش نمیخواهد.
و حالا من ماندم و پسرکی که با غم،
تشویق های اسطوره اش را پشت سر قاتل خواهرانش در میناب را نظاره گر است.
بلند میشود و لباسی که با ذوق خریده بود؛
لباس مسی که با افتخار صبح ها بر تن میکرد
و مقابل دوستانش پز آن را میداد
با خشم پاره میکند.
فراموش نکنید
و یادتان بماند.
خشمی که بر دل فرزندان این سرزمین کاشتید
خشمی که خانه و کاشانه تان را بر سرتان آوار خواهد کرد.
چونان که اکنون کرده.
نه میبخشیم و نه فراموش خواهیم کرد.
جنایاتتان را.
#روایت_فتح
آنقدر امیدها به قلبت خیانت کردهاند که
هر گاه به شادی کوچکی میرسی، چشمانتظار اندوه پس از آن میمانی.
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
من نمیتونم از راجب تو فکر کردن دست بردارم. راجب بستنی که دیشب نگه داشتی تا بعد مدرسه بخوری. راجب انت
خواستم بنویسم از تو
واژه ها کم آوردندند
از روی دفتر لغزیدند
و قطرات اشک هایشان کاغذ را تر کرد.
میم و دال و ذال کمر خم کرده اند مقابل غم تو
و الف قامت علم کرده
و از شکوه تو کلاه از سر برمیدارد.
و توی ای دختر غلتیده به خون
درس شما به عین رسیده بوده؟
#میناب
#روایت_فتح
⊰𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶⊱🌙