eitaa logo
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
646 دنبال‌کننده
206 عکس
16 ویدیو
0 فایل
«هوالمحبوب» اینجا؟ برای نوشتنِ حرفِ دلِ قلم و ترجمهٔ اشکِ شمع... نویسندهٔ؛ عکاسِ لحظه‌ها و نقاشِ رویاها. یک جنگ‌زدهٔ تمام‌عیار.‌𝙃☫𝙈𝙀🇮🇷 خواستی پیدام کنی؟ تو خیابون‌های لندن دنبالم بگرد! می‌نویسم تا شاید یکی از این واژه‌ها، راهِ برگشت تو باشد.
مشاهده در ایتا
دانلود
من دیگه اون رقیه‌ی گذشته با موی بلند نمیشم…
محرم امسال زودتر از همیشه به خانه‌شان آمد... اما این بار نه با طبل و سنج و چای گرم؛ این بار با یک صندلی خالی. صندلی‌ خالی، که ماه‌ها بود هر شب کنار سفره می‌نشست و هیچ‌کس جرئت نداشت آن را جابه‌جا کند. فاطمه هنوز باور نداشت. حتی اول محرم هم دو تا نذری برداشت؛ مثل همیشه... یکی برای خودش، یکی برای بابا. غذای دوم همیشه سرد می‌شد؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. پرچم در باد تکان می‌خورد و انگار شهر چیزی را به یاد می‌آورد که هرگز فراموش نکرده بود. روضه‌خوان از دختری حرف می‌زد که از میان ویرانه‌ها نام پدر را مثل یک دعا بر لب داشت... مثل فاطمه. فاطمه چیزی نگفت. حتی اشک هم نریخت. فقط فکر کرد: «چه فرق می‌کرد خرابهٔ شام باشد یا گوشهٔ سیاه‌پوش اتاق؟ بابا نبود که نبود... نه برای رقیه، نه برای فاطمه... و چه فرق می‌کرد؟ دلتنگی همیشه راه خودش را پیدا می‌کرد؛ از میان قرن‌ها، از میان تاریخ، از میان خاک.» فاطمه آن شب خوابش نبرد. ماه لابه‌لای ابرها پنهان شده بود؛ درست مثل آدم‌هایی که ناگهان ستاره می‌شوند و تنها نشانیِ نورشان را برای زمین جا می‌گذارند. آن‌قدر با سکوت درد کشید که پلک‌هایش آرام‌آرام سنگین شد. در خواب، دختری را دید که در آن سوی تاریخ ایستاده بود؛ میان دیوارهای ترک‌خورده و شب‌های بی‌پناه. او نیز پدرش را صدا می‌زد... با همان بغضی که ماه‌ها بود در گلوی فاطمه خانه کرده بود. دختر، موهای آشفته‌ای داشت و چشمانی که انگار تمام دلتنگی دنیا را به ارث برده بودند. آهسته به سوی فاطمه آمد. انگار هزار و چندصد سال فاصله، فقط به اندازهٔ یک پلک برهم زدن بود. انگار همهٔ دخترانِ بی‌پدر، نشانی یکدیگر را بلدند. دختر نزدیک‌تر شد. نه نامش را گفت و نه خودش را معرفی کرد. نیازی نبود. بعضی غم‌ها، پیش از آنکه زبان پیدا کنند، شناخته می‌شوند. دختر نزدیک‌تر شد. فاطمه نگاهش کرد. انگار سال‌ها بود او را می‌شناخت. آرام پرسید: «تو هم هر شب باباتو صدا می‌زدی؟» دختر لبخند کم‌رنگی زد. لبخندی که بیشتر شبیه زخمی قدیمی بود. گفت: «آن‌قدر صدا زدم که صدای خودم را گم کردم... آن‌قدر دنبالش گشتم که راه خرابه‌ها را از بر شدم. بعضی شب‌ها فکر می‌کردم اگر ماه را بغل کنم، شاید بوی بابا را بدهد...» فاطمه چیزی نگفت. فقط اشک‌هایش آرام روی گونه‌هایش لغزید. دختر دستش را گرفت. دست کوچکش گرم بود؛ گرم‌تر از تمام شب‌هایی که فاطمه بعد از رفتن پدرش گذرانده بود. گفت: «دلتنگی درد دارد، می‌دانم... اما پدرها گم نمی‌شوند؛ فقط از چشم‌های ما دور می‌شوند.» بعد او را از میان دشتی از نور عبور داد. نه راهی بود و نه جاده‌ای. فقط روشنایی بود و سکوت. تا اینکه به رودی رسیدند. رودی آرام؛ چنان آرام که انگار آب در آن جریان نداشت، بلکه خاطره‌ها جاری بودند. آن سوی رود، مردی ایستاده بود. فاطمه از همان دور شناختش. بعضی آدم‌ها را دل زودتر از چشم می‌شناسد. خواست فریاد بزند. خواست بدود. خواست تمام این ماه‌های بی‌پدری را در یک آغوش گریه کند. اما پاهایش سست شد. دختر دستش را محکم‌تر گرفت و گفت: «ببین... گفتم که گم نمی‌شوند.» فاطمه سرش را بالا آورد. آن سوی رود، بابا ایستاده بود و لبخند می‌زد. مثل همیشه؛ دندان نیشش بیرون بود. همان لبخندی که این چند ماه در قاب عکس خانه زندانی شده بود. کنار او نیز مردی ایستاده بود که نور از چهره‌اش می‌بارید. فاطمه فهمید چرا دست‌های دختر این‌قدر آرامش داشت... چرا چشم‌هایش این‌قدر آشنا بود. باد آرامی وزید. دختر دست فاطمه را رها نکرد. دو دختر، دست در دست هم، کنار رود ایستاده بودند. یکی از خرابه‌های شام آمده بود، و دیگری از میان کوچه‌های ایران. و آن سوی رود، دو پدر ایستاده بودند؛ یکی تکیه‌گاهِ کربلا، و دیگری قهرمانِ شب‌های ستاره‌بارانِ ایران. آن شب فاطمه دیگر هراسان از خواب نپرید و بابا را صدا نزد. آن شب، هم رقیه و هم فاطمه با هم بالاخره بابا را بغل کردند... و همان‌جا در بغل بابا جا ماندند. تقدیم به ساحت مقدس دردانه اباعبدالله و تمام دختران یتیمِ ایران.
همه‌ی‌ حزن محرم به کنار ! ماندم به خدا با شب‌سوم چه‌کنم…
‌گفت: خداى من! كدام آفريده‌ات را بيش‌تر دوست مى‌داری؟ فرمود: آن كس را كه چون محبوبش را از او بگيرم(هم‌چنان) با من آشتی باشد. میزان‌الحکمه | جلد ۲
هدایت شده از  رودخانه‌ءموج‌دار
هیئت یه تراپیه که صد هیچ ، همه تراپیستارو تو جیبش میزاره
اگر بعد از پیام آقا مجتبی خامنه‌ای توهم یک لبخند عمیق اومد رو لبات، تو دوست خوب منی :)
🤷‍♀🤷‍♀🤷‍♀🌚