بکاستوری راجر کلارک
بخش اول: مردی معمولی
راجر کلارک قبل از همه چیز، یک مرد معمولی بود. سی و دو ساله. کارگر ساده در یک کارخانه تولید قطعات خودرو. صبحها ساعت شش بیدار میشد، قهوهاش را میخورد و با دوستانش راهی کارخانه میشد.
سه دوست صمیمی داشت: پل، دنی و مارک. با هم بزرگ شده بودند. هممحلهای. هممدرسهای. هر روز صبح سوار ماشین پل میشدند و در طول مسیر میخندیدند، برنامه آخر هفته میریختند و از زندگی سادهشان لذت میبردند.
راجر آدم بدی نبود. شوخطبع بود. همیشه اولین نفری بود که در مهمانیها میخنداند. گاهی پول اضافهاش را به بچههای همسایه میداد. هیچکس فکر نمیکرد این مرد روزی به سرنوشتی که رسید، برسد.
بخش دوم: آن شب
یک جمعه شب، بعد از یک هفته کاری سنگین، چهار دوست تصمیم گرفتند بروند بار مورد علاقهشان. راجر آن شب بیشتر از همیشه مشروب خورد. تشویش داشت. چند ماه بود که از کارخانه اخراج شده بود و به خانوادهاش نگفته بود. بدهی جمع شده بود. همسرش سارا تازه فهمیده بود باردار است.
راجر مست کرد. مستی سنگین. آنقدر که یادش نمیآمد چطور از بار بیرون آمد.
دوستانش او را سوار ماشین کردند. اما به جای اینکه به خانه برسانندش، به یک انبار متروکه در حومه شهر بردند. پل پشت فرمان بود. دنی و مارک در صندلی عقب، راجرِ بیهوش را میان خود گرفته بودند.
«بیا بابا، یه چیزی بهت میدیم که حالت خوب بشه.»
صدا از آن مارک بود. مهربان، مثل همیشه. اما پشت آن مهربانی، یک نقشه پنهان بود.
آنها خودشان معتاد شده بودند. یک ماه قبل، در همان بار، فردی ناشناس به آنها هروئین تعارف کرده بود. اول فقط تفریح. بعد... دیگر نتوانستند بند بیایند. حالا به پول نیاز داشتند. و راجر، با صورت معصوم و جیبهای خالی، بهترین طعمه بود.
بخش سوم: یک ماه سیاه
صبح روز بعد، راجر در انبار از خواب بیدار شد. سردرد وحشتناکی داشت. نمیدانست کجاست. اما بدنش یک چیز عجیب میگفت: بیشتر میخواهم.
مارک کنارش بود. «نترس راج. همه چیز اوکیه. اینم یه چیز دیگه، بهت حال میده.»
دوز دوم را تزریق کردند. سوم. چهارم.
راجر دیگر نمیدانست روز است یا شب. گاهی از خواب بیدار میشد و میدید در خانهاش نیست. گاهی چهره سارا را در تخیلات هذیانیاش میدید که گریه میکند. گاهی صدای بچهها را میشنید.
یک ماه کامل. سی شبانهروز در آن انبار. دوستانی که یک روز برادر خوانده میشدند، حالا منبع موادش بودند. هر بار که راجر میخواست بند بیاید، مارک یا پل یک سرنگی دیگر در دستش میگذاشتند.
«بیا راج، یک شب دیگه مهم نیست. فردا ولش میکنی.»
فردا هیچوقت نیامد.
بخش چهارم: فروپاشی
بعد از یک ماه، راجر یک معتاد کامل بود. خانوادهاش را از دست داده بود. سارا او را ترک کرده بود. مادرش از شدت ناراحتی سکته کرده بود و حالا در خانه سالمندان بود.
راجر خودش را نمیشناخت. وقتی به هوش میآمد، بدنش زخم بود. کبود. گاهی یادش میآمد که در مستی چیکار کرده: دزدی از مغازهها، تهدید مردم، حتی یک بار حمله به یک زن. یادش نمیآمد دقیقاً. انگار آن کارها را شخص دیگری کرده بود.
و دوستانش... رفته بودند. پل، دنی و مارک بعد از اینکه راجر دیگر پولی نداشت، ناپدید شدند. گویا زمین آنها را بلعیده بود.
راجر در خیابانها ماند. خانه نداشت. کسی را نداشت. فقط یک چیز در ذهنش مانده بود: آدرس خانه مادر جان.
چرا آن خانه؟ شاید چون تنها خانهای بود که در یکی از شبهای مستی از کنارش گذشته بود و زنی مهربان پشت پنجره دیده بود. زنی که شبیه مادر خودش بود، قبل از اینکه همه چیز خراب شود.
بخش پنجم: قبل از پایان
در آن هفته آخر، راجر چند بار مادر جان را از پشت پنجره دیده بود. یک بار، پیرزن با او مهربانی کرده بود. یک تکه نان بهش داده بود. برای یک لحظه، راجر احساس کرده بود شاید هنوز امیدی هست.
اما بعد، دوز موادش تمام شده بود. بدنش قفل میکرد. به خودش میگفت: اون پیرزن رو تهدید کن. از بچهاش پول بگیر. مواد بخر. فقط یک بار دیگه.
آن شب پشت تلفن، به جان گفت: «اگر حرف بزنی، تو و مادرت را میکشم.»
نمیخواست. اما بدنش میخواست. اعتیاد حرف میزد. راجر دیگر نبود.
پایان تلخ
وقتی جان چاقو را در دست گرفت، راجر روی زمین افتاده بود. ضربه اول که خورد، به صورت جان نگاه کرد. برای یک لحظه کوتاه، به جای جان، صورت مارک را دید. دوستی که یک روز به او مواد داد. دوستی که او را نابود کرد.
لبهایش تکان خورد: «به... جهنم... میریم هر دو...»
منظورش جان نبود. منظورش همه بود. همه کسانی که او را به این روز انداختند. و شاید خودش.
راجر کلارک در آن شب مرد، اما سالها بود که مرده بود. از همان شب اول در انبار تاریک، وقتی دوستان صمیمیاش به جای نجات دادن، غرقش کردند.
بکاستوری جان و ماریان
برخورد
نیم سال از مرگ راجر کلارک گذشته بود.
آن روز باران میبارید. جان از خانه بیرون زد بدون چتر. قدمهایش تند بود اما بیقدرت. اشک از چشمانش جاری بود. به جایی نگاه نمیکرد.
ناگهان به یک دختر خورد. هر دو روی زمین افتادند. کتابهای دختر پخش شد.
جان بلند شد و دست دختر را گرفت. «متاسفم... من حواسم نبود...»
چشمانش به چشمان او افتاد.
دنیا ایستاد.
دختر قد کوتاه داشت. موهای قهوهای بلند خیس شده بود. چشمانش مثل ماه بود. آرام و عمیق.
چند ثانیه فقط نگاه کردند. هیچ کلمهای بینشان رد و بدل نشد.
دختر اول به خود آمد. لبخندی زد.
جان اشکهایش را پاک کرد. «بذار کتابها رو جمع کنم.»
کتابها را جمع کردند. دستهایشان گاهی به هم میخورد.
جان گفت: «من جان هستم.»
دختر گفت: «ماریان.»
جان نگاهش کرد. میخواست بماند. اما نتوانست. چیزی درونش کشیدش به سمت تاریکی.
«من باید برم. متاسفم.»
رفت. از گوشه خیابان پیچید و ناپدید شد.
ماریان آنجا ایستاد. زیر باران. کتابهای خیس در بغل. تا وقتی جان ناپدید شد، او را دید.
آن شب ماریان خوابش نبرد. نه به خاطر خاطره تلخ مرگ کلارک. هنوز از آن خبر نداشت.
به خاطر جان.
تصمیم
ماهها گذشت. جان هر روز به آن خیابان نگاه میکرد. امید داشت دوباره ماریان را ببیند.
اما نمیدید.
عذابش دو برابر شده بود. سنگینی جنازه در رودخانه. آتش عشق برای دختری ناشناخته.
یک شب جان به ماه نگاه کرد. صورت ماریان را در ماه دید.
تصمیم گرفت.
صبح روز بعد جلوی کلانتری ایستاد.
رفت خودش را تسلیم کند. نه از روی عذاب وجدان. برای ماریان. میخواست پاک شود. تا اگر روزی دوباره ماریان را دید، بتواند در آینه نگاهش کند.
دادگاه
در دادگاه جان چیزی نگفت. نه دفاع کرد. نه بهانه آورد.
مادرش گریه کرد. وکیلش حرف زد. قاضی حکم داد.
پنج سال حبس تعلیقی و خدمات اجتماعی.
جان به سقف نگاه کرد. لبخندی نزد. گریه نکرد.
فقط شکر کرد. شکر که هنوز زنده بود. هنوز میتوانست یک روز ماریان را ببیند.
کتابفروشی
دو سال و نیم گذشت.
جان کتابفروشی کوچکی باز کرد. هر روز پشت میز نشست و به در خیره شد. نمیدانست منتظر کیست. اما منتظر بود.
یک روز زنگ در به صدا درآمد.
ماریان وارد شد.
جان قلبش از جا کنده شد. همان موهای قهوهای بلند. همان چشمان ماهمانند. همان لبخند.
ماریان کتابی برداشت. «سلام. این کتاب رو دارین؟»
جان فقط سر تکان داد.
آن روز ماریان کتاب را خرید و رفت. فردا دوباره آمد. پسفردا هم.
کمکم کتابفروشی شد جای امن ماریان. ساعتها با جان حرف میزد. از کتاب. از زندگی. از همه چیز.
یک روز ماریان گفت: «میدونم کی هستی. دادگاه تو را پوشش خبری داد.»
جان رنگش پرید. «پس چرا هر روز میای؟»
ماریان نگاهش کرد. «چون دیدم پشیمانی تو واقعیه. و دیدم کسی رو کشتی که لیاقت زندگی نداشت.»
مکث کرد. «و راستش. از همون روز بارانی میدونستم تو قراره کسی باشی که من تمام عمر منتظرش بودم.»
آن روز جان برای اولین بار بعد از سالها از روی عشق گریه کرد. نه از روی ترس.
کابوس آخر
سالها از ازدواجشان گذشت. دو فرزند داشتند. پسر به نام الیوت کوچک. دختر به نام لنا. زندگی آرام بود.
یک شب جان ناگهان از خواب پرید. عرق سرد روی پیشانیاش. نفسهایش تند بود.
راجر کلارک را در خواب دیده بود. زنده. با همان نگاه.
جان لرزید.
ماریان بیدار شد. بدون کلمه دستش را دور جان حلقه کرد. محکم. گرم.
جان گفت: «ماریان... من بازم دیدمش... بازم...»
ماریان پیشانی جان را بوسید. «اون اتفاق برای گذشته است. برای شبی که تو ناچار بودی کاری کنی که هیچکس نباید بکنه. ولی حالا تو اینجایی. با من. با بچههامون. با کتابهات. با زندگیای که ساختی.»
دستش را روی قلب جان گذاشت. «اون شب مال تو نیست. مال گذشته است. گذشته رو باید گذاشت و رفت.»
جان به ماریان نگاه کرد. چشمانش خیس بود. اما برای اولین بار لبخندی واقعی روی لبهایش نشست.
«چطور میتونم اینقدر خوششانس باشم که تو رو دارم؟»
ماریان خندید. «نه عزیزم. من خوششانسم که تو رو دارم. مردی که حتی بعد از تاریکترین شبها بلد است طلوع کند.»
آن شب جان دیگر نخوابید. اما نه از ترس. از آرامش.
برای اولین بار در آغوش ماریان احساس کرد گذشته واقعاً گذشته است.
بعضی برخوردها تصادفی نیستند.
لباس قرمز
باران میبارید. کافه خلوت بود. وارد شدم.
— سلام. قهوه لطفاً.
نگاهش کردم. لپها گرد. موها طلایی. پیشانیبند قرمز. کمی کج بسته. انگار صبح عجله داشت.
— قربان؟ چیزی شده؟
— نه. خوبم. قهوه.
چشم از من برنداشت. رفت قهوه آورد.
نشستم. قهوه را جرعه جرعه خوردم. طعمش را نمیچشیدم. فقط به او فکر میکردم.
با خودم گفتم: «برگرد به قهوهات. پولتو بذار. برو.» اما پاها راه نمیرفت. فرمان از دستم در رفته بود.
بیست دقیقه گذشت.
— چند شد؟
— ۳.۹۹.
پول گذاشتم روی میز. انگشتانش چند ثانیه روی اسکناس ماند. نگفت چیزی. فقط نگاه کرد. همان نگاه که میگفت: «میدونم چرا برگشتی.»
رفتم سمت در. ایستادم. برگشتم.
نگاهم میکرد.
در را باز کردم. باران زد به صورتم. بدون برگشتن گفتم: «شاید...» باقی جمله را باران برد.
تا در بسته شد، چشم از او برنداشتم.
فهمیدم اسمش را هم نپرسیدم. چه فرقی میکرد؟ آدم گاهی عاشق پیشانیبند قرمز میشود. نه تمام یک نفر.