میشه برگردم به وقتی که هر شب با بچه ها تو کوچه دمپایی پرتاب میکردیمو مسابقه میزاشتیم ؟
میشه برگردم به وقتی که میرفتم خونهی عزیزو کلی ازمون استقبال میکردو با دختر خالم میرفتیم زیر زمینو کلی باهم بازی میکردیم و کلی میخندیدیم؟
کلی بدبختی برای گریه کردن داشتم ، ناراحتی نداشتن خانواده ژنرال زی شنگ هم اضافه شد.
سلام از کسی که نه حسی داره نه حالی نه حوصله ای و نه چیزی برای گفتن،یه چیزی تو دلشه که نمیدونه چیه انگار یه حس ناراحتی بی حالی که حتی نمیدونه درباره ی چه موضوعی و در حال حاضر هم ولو شده رو تخت پتوشو انداخته روش و داره با یه حس که نه میدونه چیه که بخواد درمانش کنه و حتی نمیدونه درباره چیه که درستش کنه دست و پنجه نرم میکنه ...