مــــن ؛
از بچگی عاشق اون درخت شاتوته توی حیاط مسجد بودم. نه آبی بهش میرسید نه چیزی بهش میرسید خیلی کم پیش
با وجود اینکه زیاد بهش نمیرسیدن ولی همیشه پر شاتوت بود، همیشه.
یادمه بچه که بودیم پسرهای محله همیشه میرفتن بالا و شاخهها رو میآوردم پایین و ما هم شاتوت میچیدیم و کلی کیف میکردیم؛خیلی تلاش کردم بتونم از اون درخت بالا برم ولی هیچ وقت نتونستم حسرتش هنوزم مونده رو دلم.
تا امروز که داشتم رد میشدم و دوباره چشمم به اون درخت افتاد ـ
سه تا بچه کوچیک که یا پیش دبستانی بودند یا کلاس اول و دوم دوچرخههاشونو پارک کرده بودن کنار درخت و رو درخت نشسته بودند و داشتن شاتوت میخوردن کل اتفاقات بچگیم از جلو چشمام رد شد.
منم رفتم یه چند تا توت چیدم،تا اخر عمر عاشق شاتوتی که خودم از رو درخت میچینم، میمونم.»
مــــن ؛
505_
راستی Zed گفتی سنجاقاتو به 505 رسونده بودی.(اهنگه)
یاد این افتادم.ادیت خودم.
مــــن ؛
گرمه،یکی بیاد با من بریم بیرون. سحر»
امان از این امتحان نهایی دار های خونه مونده.آه سحر،آه»