یادم باشد؛یادم باشد؛
یک قرص نان بیشتر سفارش دهم
تا اگر توی راه مرد خستهی کهنه پوشی را دیدم
یا زنی که با بچهای در بغل گدایی میکند
یا طفلی که بار بازیافت دارد
یا حتی معتادی را
دعوتش کنم به یک پرس طعم و بوی نان تازه
تا بداند دوستش دارم. تا بداند از ماست
تا بداند با من غریبه نیست
گفتی صبوری کن
صبر کردم یه روز دو روز یه سال دوسال چهارسال پنج سال
چیشد،همش که شد تنهایی....