گفتی صبوری کن
صبر کردم یه روز دو روز یه سال دوسال چهارسال پنج سال
چیشد،همش که شد تنهایی....
چند وقت پیش یه بارون خیلی شدید میومد
منم از نبودن مامان و بابام تویه خونه استفاده کردم
و شال و کلاه کردم و زدم بیرون
یه چترم محض احتیاط برداشتم
همینجوری رفتم و رفتم رسیدم به یه چار راه
نگام افتاد به یه دختر بچهی دبستانی که تازه تعطیل شده بود
نگاهش به اون طرف خیابون بود هربار که میخواست بره یه ماشین با سرعت به سمتش میومد و
آب با فشار به سمت دخترک میرفت
اونم از ترس خیس شدن خودش رو یه گوشه جمع کرده بود
درست مثل یه بچه گربه که از آب بدش میاد!
حس کردم لازمه کمکش کنم
چترم و باز کردم و به سمتش رفتم
بایه لبخند بهش گفتم :عزیزم میخوای بری اون طرف
سرشو تکون داد طفلی انقدر سردش بود که نمیتونست حرف بزنه
دستش رو گرفتم یکم صبر کردیم و باهم دیگه رفتیم اون طرف خیابون
برگشت رو بهم، چیزی نگفت منم چیزی نگفتم.
تنها چیزی که شنیده میشد سکوت بود.