مثل پسر بچهای میمونم که داره بستنی موردعلاقش رو میخوره
اما ناراحته چون داره تموم میشه
مبهم
بگذار سایهاش ببیند که چطور دوستش دارم
«قصه که تمام میشود
آدمها به کجا میروند؟»
درون من دو آدم نشسته،
یکی میخواهد تمام دنیا را ببیند،
یکی حتی نمیخواهد اتاقش را ترک کند؛
یکی از تمام مردم بیزار است،
یکی در انتظار یک اغوش ماندگار است.
چه چیز من را آزرد؟
اینکه پشتِ تمام زخمها، چهرههای آشنایی دیدم که فکر میکردم مرهمِ زخم هستند نه خودِ زخم.