دارم باهاش حرف میزنم که خیره میشه تو چشمام و میگه یه رگهیِ شیرازی داری؟
میخندم، میگم وسط حرفام این چه سوالی بود آخه! نه رگهیِ شیرازی ندارم
میگه آخه چشمات مثل دختر شیرازی هاست درشت و مشکی
میخندم و میگم تا حالا چشمای دخترای یزدی رو دیدی؟
اینایی که یک کیلو آرایش میکنن و نمیگما
اون با اصالتاش که چادر سفید گل گلی میپوشن موهای مشکیشون از گوشه چادرشون میزنه بیرون
همونایی پوستشون زیر آفتاب یزد زیتونی شده و گونه هاشون از خجالت گل میندازه؛ اگه بدونی چه چشمایی دارن
میگه یعنی الان رگهیِ یزدی داری؟
پرتقال!"
صحنه ای که من هر روز عصر میبینم
در انتظار دوتا آدم که این روزا شدن مهم ترین آدمای زندگیم!