یادم می آید که غروب بود.
در اوج سرما، خیابان انقلاب
تا ایستگاه تئاتر شهر را ترانه بِلاو
چاوو میخواندیم.
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
-افشین یداللهی
ای سراپایت سبز
دست ها را چون خاطره های سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چو حسی گرم از هستی
به نوازش لب های عاشق من بسپار
-فروغ فرخزاد