_من حس میکنم هیچ حرف جالبی واسه گفتن ندارم.
+راستگو بودن همیشه و همهجا جالبه!
•پسربچه موشکور روباه و اسب
هدایت شده از "Dead person
سپس لبخندی زد و گفت:
"اگر شبی زیر این آسمان در آغوشم به خواب روی،به کنایه از شب خواهم پرسید که ماهِ در آغوش او زیباس،یا ماه در آغوش من!
«نامهات را که میخواندم، یکوقت متوجه شدم که دارم بلندبلند باهات حرف میزنم. مثل دیوانهها!
انگار که تو اینجا بودی. در برقِ آفتاب که روی آینه افتاده بود، بودی.»
- نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
«آدم بعضیوقتها حس میکند که احتیاج به همدردی دارد و اگر نتواند عقده دلش را باز کند، کارش سخت خواهد بود. من هم اوقاتی برایم پیش میآید که حرفها از دهنم بیرون میریزد، اما کسی را نمییابم که آنها را به او بگویم.»
" آن حرفش پایم را شکست. دیگر نمیتوانستم پا به پای او همراهش باشم، در میانه راه افتادم."