" آن حرفش پایم را شکست. دیگر نمیتوانستم پا به پای او همراهش باشم، در میانه راه افتادم."
هدایت شده از [. کــافه رَسـتاک .]
«و شاید تقدیرش چنین بود که
لحظه ای از عمرش را با تو همدل باشد»
_ایوان تورگنیف
مبهم
صحنه ای که من هر روز عصر میبینم در انتظار دوتا آدم که این روزا شدن مهم ترین آدمای زندگیم!
درسته همهچی خوبه اما، جایه خالی پیامکِ بیا سرخیابون ما داریم میایم عجیب سنگینی میکنه.