گاهی وقتها بايد رفت، رفت، رفت.
يک خيابان دراز را گرفت تا آخرين نفس رفت، پيچيد به يک كوچهی باريک و ناپديد شد.
-عباس معروفی
«چشمهایم از سنگینیِ اشکهای جاری نشده، به درد آمدهاند.
تو خانهی منی، آیا این را نمیفهمی؟»
-ازاشعار،امیلوول