«چیزها وقتی گمشدهاند، شیرینترند. این را میدانم، زیرا زمانی چیزی میخواستم و بدستش آوردم. تنها چیزی بود به شدت میخواستمش؛ و وقتی بدستش آوردم، در دستانم تبدیل به خاکستر شد.»
من مسئولیتی ندارم که زیبا باشم
برای این هدف زنده نیستم، موجودیت من در این نیست که شما چقدر مرا مطلوب وخواستنی میدانید.
موجودیت من در این است
که زندگی کنم، همین.
صمیمیت از روزمره میاد. شما هیچ وقت نمیتونی با کسی صمیمی بشی، مگر اینکه از روزمرگیت براش بگی؛
از جزئیات کوچیک روزت که توجهت رو جلب کردن.
بنای صمیمیت اینجاست که ساخته میشه.