مُدَوَّر.
چشمات بوسیدنیه، گردنت بوسیدنیه، دستات بوسیدنیه، بوی موهات بوسیدنیه، نفسات بوسیدنیه، عطر تنت بوسیدنیه
حرفها در پیشِ دیدارت، همگی بیمعنا شدند
گفتن از عشق و از دلتنگی، همگی بیجان و بینما شدند
کاش میبودى و میشد با چشمهایت مست و پُر از مستی
حرفهای من در حضورِ تو، همگی شعله و شیدا شدند
نامهها، افسوس که تنها تکیهگاهِ دلِ پُر دردِ مناند
کاش میشد با بوسه، تمامِ این دلتنگیها را جلا داد و پاک کرد…
دیگر ننویس، که کاغذ از اشکِ من، خیس و تباه است
هر خطی که میکشی، گویی که از عشق، یک گناه است
نامهها، زندانِ حسهای من، در بندِ کلماتند
دلتنگیهای من، در میانِ این سکوتها، رها و رهایاند
بیا و پُر کن این فضایِ خالی را، با عطرِ خودت
بیا و بسوزان این کاغذها را، با آتشِ خودت
بیا و بر پلکهایم، بوسهی وصلِ خودت را بنشان
که دیگر تحملِ این بیخبری و این بیقرار، ندارم…