دیگر ننویس، که کاغذ از اشکِ من، خیس و تباه است
هر خطی که میکشی، گویی که از عشق، یک گناه است
نامهها، زندانِ حسهای من، در بندِ کلماتند
دلتنگیهای من، در میانِ این سکوتها، رها و رهایاند
بیا و پُر کن این فضایِ خالی را، با عطرِ خودت
بیا و بسوزان این کاغذها را، با آتشِ خودت
بیا و بر پلکهایم، بوسهی وصلِ خودت را بنشان
که دیگر تحملِ این بیخبری و این بیقرار، ندارم…