مُدَوَّر.
میزنم عینک به چشمم درس میخوانم ولی... ۵ ساعت روی یک خط مانده ام در فکر تو:)
ناگهان عینکِ خود را بر زمین،کوبیدم و
دفترم را پاره پاره کردهام، در فکر تو (:
-منتظر بودم یک شب برایم بنویسی
شبت بخیر جان دلم؛ و من از ذوق دیدنش؛ تا صبح خوابم نبره!((:
اگر برای ابد . .
هوایِ دیدن تو ،،
نیفتد از سر من
چه کنم . . ؟!
هجومِ زخم تو را
نمیکِشد تنِ من ؛
برای کشته شدن . .
چه کنم . . ؟!
هزار و یک نفری
به جنگِ با دل من ،،
برای این همه تن چه کنم . . ؟