تریاق
گویی خداوند سیدعلی خامنهای دیگری به ما اعطا کرده است :)) @Moderate
دقیقا همان است همان..
@Moderate
تریاق
نکتهای که باید گوشزد نمایم این است که به هر صورت ما از دشمن غرامت خواهیم گرفت و اگر امتناع کند باند
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوران بزن درو گذشته، بزنید میخورید :))
@Moderate
تریاق
آیتالله سیدمجتبی خامنهای بر تداوم بسته بودن تنگه هرمز و فعالسازی سایر اجزاء محور مقاومت تاکید کرد
در لبیک به فرماندهی کل قوا، شدیدترین ضربات را به دشمن متجاوز وارد خواهیم کرد.
@Moderate
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
متن_کامل_اولین_پیام_حضرت_آیتالله_سیدمجتبی_حسینی_خامنهای_رهبر_معظّم.pdf
حجم:
98.3K
📩 #جزوه | متن کامل اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی
✏️ ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
📲 @rahbar_enghelab_ir
تریاق
قرآن، زیرانداز، پرچم ایران، پرچم عزا، لباس گرم و خوراکی و چایی با خودتون بردارید پاشید بیاید تو خیاب
پاشید بیاید تو خیابونا که حضرت آقا دستور دادن خیابونها خالی نشه.
شروع مراسمها حوالی ساعت ۲۲
برای ایستهای بازرسی و جوونایی که جونشونو تو دستشون گرفتن تا مراقب ما باشن خیلی دعا کنید..
تریاق
ما خیابونهارو ول نمیکنیم.. روز دوازدهم | میدان انقلاب | تشییع شهدا @Moderate
ما خیابونهارو ول نمیکنیم..
شب سیزدهم | رشت | شب سوم قدر
@Moderate
شاید قسمتمون اینجوری بود..(۱)
امروز هم مثل روزای قبل حوالی اذان ظهر از خواب بیدار شدم و نماز خوندم. لباسامو پوشیدم و زنگ زدم به علی که بریم گشتو شروع کنیم و یکم کمک بدیم تو خیابونها. حدودا ۶/۷ ساعتی تو خیابونها بودیم. دم اذان شده بود و یه نون و خرمایی گرفتیم و بساط افطارمونو توی همون ماشین علم کردیم. یکم استراحت که کردیم دوباره گشتزنی رو شروع کردیم. مردمِ تو خیابونهارو که دیدم به علی گفتم بابا بخدا این مردم یه چیزیشون میشه هااا؛ تو این بارون و تهدید دشمن و هزارتا بهونهی دیگه بازم اومدن تو خیابونا قرآن سرشون بگیرن. بخدا منم دلم میخواست جای اینا باشم. از صبح تاحالا فقط تو این ماشین وامونده گیر افتادیم. کاش میشد قسمت ما هم میشد و قرآن سر میگرفتیم حداقل. علی گفت: خب هنوزم میتونیم بریم داداش، من پایهام. اونجا بود که بالاخره خستگی این تو ماشین موندنام از صبح در رفت و گفتم بریم حاجی، بریم. علی ماشینو راه انداخت. از خیابونا رد میشدیم و تقریبا همشون مراسمهاشون داشت تموم میشد و علی رفته رفته نا امید تر میشد. حال علی رو که دیدم، گفتم بابا علی غصه نداره که داداش. الان میبرمت یه جا عشق کنی، غمتو نبینما.. داشتم همینجوری باهاش شوخی میکردم که گفتم علی کج کن بریم سمت بهشتزهرا. گفت بابا امیرحسین شوخیت گرفته؟ اونجا مگه مراسم داره آخه؟ گفتم بریم که امشب قسمتمون اینه کنار شهدا توی معراج شهدا قرآن به سر بگیریم..
@Moderate