eitaa logo
🎮‌ مود بازان 🎮 (بازی های مود شده هک شده)
3.6هزار دنبال‌کننده
658 عکس
105 ویدیو
84 فایل
تمام بازی های مود ایرانی و خارجی😉 ما رو به دوستاتون معرفی کنید😊 🎮 @Modplayers 🎮 #لفت_ندید😢
مشاهده در ایتا
دانلود
شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟! ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن هق هق میکرد و مى گفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید... او میگفت در این ۳ ساعت همسرم در گوشه ای از حمام است و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی دارد... با رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه شوهر به گوشه ای از حمام پناه برد و تا ۲ ساعت از آن نقطه تکان نخورد... این رفتار هر روز از ساعت ۳ تا ۶ بعدازظهر تکرار میشد و بعد از بررسی های تکمیلی مشخص شد که ۱۵ سال پیش در حمام این خانه زنی ۴۵ ساله به قتل رسیده بود...بعد از این تحقیق مرد به درخواست پلیس مشاور به اماکن مذهبی فرستاده شد تا شرایط روحی و آرامش گذشته را کسب کند....
گوجه دزدے را گرفتند و سوار بر الاغ در شهر می چرخاندند... مردم هم می خندیدند و هل هله می ڪردند.. سرباز خطاب به دزد گفت: سخت می گذرد؟؟ دزد پاسخ داد گوجه ها را ڪه خوردم... سواری هم ڪردم.مردم هم شاد شدند و می‌خندند چے از این بهتر؟؟؟ حڪاےت مملڪت ماست بیت المال را می‌خورند اختلاس می ڪنند گرانے می ڪنند بنزشو هم سوار می شوند ما مردم هم جوک می سازیم و می خندیم...
مزرعه دار و کینه روباه بخت برگشته کشاورزی یک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود. هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد. پیرمرد کینه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله ور در مزرعه به اینطرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش. در این تعقیب و گریز، گندمزار به خاکستر تبدیل شد... وقتی کینه به دل گرفته و در پی انتقام هستیم، باید بدانیم آتش این انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت! بهتر است ببخشیم و بگذریم...
🌱🕊 ⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی 🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃 یک صبر کن و هزار افسوس نخور ! پادشاهی بود که همه چیز داشت، اما بچه نداشت. سال های سال بود که ازدواج کرده بود ، اما خدا به او و همسرش فرزندی نداده بود. پادشاه و زنش از این که بچه نداشتند، خیلی غمگین بودند. این پادشاه، عادل و با انصاف بود. مردم کشورش، دوستش داشتند. به همین دلیل همه دست به دعا برداشتند و از خدا خواستند که به او یک بچه بدهد. خدای مهربان دعای مردم را مستجاب کرد و یک روز خبر در همه جا پیچید و دهان به دهان گشت که خدا به پادشاه یک پسر داده است. همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و خدا را شکر کردند. بیشتر از همه ی مردم، پادشاه و زنش خوشحال بودند در سال هایی که پادشاه بچه نداشت، سرش را به یک راسوی خوشگل گرم می کرد. راسویی که پادشاه داشت، یک حیوان تربیت شده بود هزار جور پشتک و وارو می زد و کمی از غم بی فرزندی پادشاه و زنش کم می کرد. همه فکر می کردند که بعد از به دنیا آمدن پسر پادشاه، او دست از سر راسو بر می دارد و راسو را می فرستد توی جنگل تا بقیه ی عمرش را میان حیوانات جنگلی بگذراند اما این طور نشد. پادشاه باز هم راسو را که یادگار دوران تنهایی اش بود دوست داشت و گاه گاهی خودش را با دیدن بازی های راسو سرگرم می کرد. فرزند پادشاه، دایه و خدمتکار داشت. همه مواظب بودن که او به خوبی رشد کند و بزرگ شود. اما از آنجا که حساب و کتاب آدم ها همیشه درست از آب در نمی آید، یک روز ظهر که دایه های فرزند پادشاه از خستگی خوابشان برده بود، مار بزرگ و خطرناکی از میان باغ قصر پادشاه خزید و خزید تا به پنجره ی اتاق پسر پادشاه رسید. مار، آرام آرام وارد اتاق شد و یک راست رفت به طرف گهواره ی پسر یکی یک دانه ی پادشاه. راسو که همان دور و برها در حال بازی بود، خزیدن مار را دید و پیش از آن که مار به بچه آسیبی بزند، به روی مار پرید. جنگ همیشگی مار و راسو شروع شد. راسو کمر مار را گرفت و آن قدر به این طرف و آن طرف کوبید تا توانست مار را از پا در آورد از صدای جنگ و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه از خواب پرید. چه دید؟ مار مرده را که روی گهواره ی کودک افتاده بود، ندید، اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره ی بچه بیرون می آید، جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه ی پادشاه را خورد!» با داد و فریاد زن خدمتکار، همه به اتاق بچه دویدند و آن ها هم راسو را در حالی که دهانش خون آلود بود، دیدند. پادشاه هم با خشم و غضب از راه رسید، داد و فریادها و گریه و زاری ها را که دید و شنید، شمشیر کشید و راسوی بیچاره را به دو نیم کرد. بعد هم در حالی که مثل همسرش به سرش می زد و گریه می کرد، به سر گهواره ی فرزندش رفت. همه ی اطرافیان پادشاه هم گریه کنان به طرف گهواره رفتند. چه دیدند؟ چیزی که باور نمی کردند. بچه زنده بود و می خندید. ماری تکه پاره شده هم روی او افتاد بود. همه انگشت به دهان و حیرت زده ماندند و فهمیدند که راسو نه تنها حسودی نکرده، بلکه جانش را به خطر انداخته است تا بچه ی بی گناه را از نیش مار نجات بدهد. پادشاه از این که بدون جست و جو و پرسش، جان دوست دوران تنهایی اش را گرفته بود، غمگین و پشیمان شد. ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و راسوی باوفا را زنده نمی کرد. از آن روز به بعد، پادشاه برای از دست دادن راسو افسوس می خورد و به اطرافیانش می گفت : «یک صبر کن و هزار افسوس مخور
🔴 سلام امیرحسین بیگلر هستم ۱۶سالمه همین پارسال بود. این داستان زیاد ترسناک نیست اما از مطمئن باشید که در این داستان جن وجود دارد. من و پدر و مادرم رفته بودیم به خونه خالمون و از قبل برنامه هاش چیده شده بود که شب اونجا بخوابیم و خوب خونشون جوری بود که پذیرایی پایین و بالا اتاق خواب بود. ما مردها رفتیم بالا بخوابیم و زن ها پائین. من خوابم نمی برد پس با پی اس پسرخالم داشتم بازی می کردم. و بعدش متوجه صداهایی که از پله ها میومد شدم،مشخص بود که یکی داره از این پله ها بالا می ره ولی من هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم. از اتاق تا پشت بام نیز کلا ۵ پله فاصله بود. از پشت بام صدای حرف زدن می آمد. کاملا واضح و مشخص طوری که می توانستم موضوع بحث آن صداهای ناشناخته را متوجه شوم. ودر زمن آنقدر هم احمق نبودم که بخاطر کنجکاوی برم صاحبای صداهارو ببینم. خلاصه بگم که موضوع بحثشان مسکن بود.بله مسکن یکی می گفت:صاحب خانه ها خیلی بی‌رحم شدند. دیگری گفت:راست میگی من خودم ۳ماه کرایه خونم عقب افتاد یارو رفت مامور اورد. دیگری گفت:حالا اون به کنار اینقدر قیمت خونه بالا رفته که نمی شه یه خونه خرید و از شر این صاحب خانه ها خلاص شد. در اتاق یک دراور بود که دسته پلاستیکی داشت و می شد از آن به جای آیینه استفاده کرد‌. من خودم خیلی ترسیده بودم و کمی اینور آنور را نگاه کردم و به دسته های دراور نگاه کردم و مردی را دیدم با چشمانی قرمز صورتی سیاه و موهای بلند و سیاه و بعد از دیدن صحنه به این وحشتناکی از شدت ترس به گمانم غش کردن چون از آن لحظه به بعد دیگر چیزی بخاطر ندارم و بعد از صحنه خورشید صبح را دیدم. با تشکر فراوان از مدیر کانال امیدوارم که همیشه شاد و موفق باشید گر نگه دار
📚داستان واقعی و آموزنده از اعضاڪانال داستانی بنام 🦋قسمت دوم بعداز اینکه به خونمون برگشتم برام نوشت اجی من شرایط ازدواج ندارم وغیرمستقیم گفت نمیخامت....(که تاالان هیچوقت دلیلش نفهمیدم) بااینکه حالم خیلی بدبودبهش پیام دادم وگفتم هرتصمیمی که بگیری براش ارزش قائل هستم (ازبس دوسش داشتم نمیفهمیدم چی گفت متوجه حرفاش نشده بودم فکرمیکردم داره شوخی میکنه ونظرش عوض میشه) خیلی حالم بدبود بخاطرهمین هروقت پیام میداد باعصبانیت جوابش میدادم بیشترموقع هاباهم بحث میکردیم..اونروزا خیلی تحقیرشدم بخاطراینکه نمیخاست منو ولی من بهش علاقه داشتم.. .خطم خاموش کردم.. اون سال درسم بشدت افت کرده بود وکنکورقبول نشدم موندم پشت کنکور وتمام تلاشم بکاربردم تادانشگاه دولتی قبول شدم ...خط جدید گرفتم دوباره بهش پیام دادم وخبر قبولی دانشگام بهش دادم تبریک گفت دوباره داشتم وابسته میشدم وتحقیرمیشدم پیش خودم (پیش غرورم ..من…!دختری که به نامحرم محل نمیذاشت وحتی سلامم نمیکرد)حالم خیلی بدبود ازتحویل نگرفتنهاش وحرفاش... دوباره خط جدیدگرفتم یک سال گذشت تااینکه رفتم خونشون برای دیدن خواهراش (البته بیشتربرا دیدن خودش)وقتی برگشتم خونه دوباره دلم هوایی شده بودباز پیام دادم ولی اخرین پیامش هیچوقت یادم نمیره که گفت ؛توخودت خواستی بامن باشی…،،احساس کردم له شدم اونجابود که تصمیم خودم گرفتم...خطم عوض کردم .. یک ساله که هیچ پیامی بهش ندادم ..اوایل برام سخت بود ولی بامشاوره ودرس ودانشگاه تونستم والان حالم خیلی خوبه.... درپایان خواستم بگم یه دختر همیشه پای غرور و عزت نفسش می مونه...من بخاطر اخرین حرفی که بهم زد پاروی دلم گذاشتم وحرفاش فراموش کردم فقط بخاطرغرورم وعزت نفسم… درپایان به دخترها :هیچ کس ارزش شکستن ارزشهایت راندارد… 🦋 پایان
📚داستان واقعی و آموزنده ای تحت عنوان👈 زن آتش به دست ♻️قسمت دوم سپس او را در برابر دیگ آوردند... هنگامی که آن عذاب دردناک را به چشم دید، دانست که تنها یک جان بیشتر ندارد که آن را از دست خواهد داد و سپس به ملاقات خداوند خواهد شتافت... اما فرعون که می‌دانست محبوب‌ترین کسانِ او پنج فرزندش هستند؛ پنج فرزندی که برایشان زحمت می‌کشد و غذایشان می‌دهد، خواست شکنجه‌ی او سخت‌تر شود... پس دستور داد پنج کودک او را ـ که از همه جا بی‌خبر بودند ـ بیاورند... هنگامی که مادر خود را دیدند به او آویزان شدند و گریه کردند... او نیز آنان را بوسید و کوچک‌ترین آن‌ها را به آغوش گرفت و سینه‌اش را در دهان او گذاشت... فرعون که این صحنه را دید دستور داد تا سربازانش فرزند بزرگتر او را به سوی دیگ جوشان ببرند... آن پسر مادرش را صدا می‌زد و التماس می‌کرد و از سربازان می‌خواست به او رحم کنند و سعی می‌کرد از دست آنان بگریزد... برادران کوچکتر را صدا می‌زد و با دستان کوچکش سربازان را می‌زد... آنان نیز او را می‌زدند و می‌کشیدند... مادرش اما او را می‌نگریست و با وی وداع می‌کرد... طولی نکشید که کودک را در دیگ انداختند... مادر می‌گریست و صحنه را می‌دید و برادران و خواهرانش چشمان خود را بسته بودند تا آن صحنه را نبینند... روغن گوشت‌ها را از آن بدن کوچک جدا کرد و استخوان‌های سفید رنگ بر روی روغن شناور شد... فرعون به سوی آن زن نگاهی کرد و دستورش داد تا به خداوند کفر ورزد... اما او نپذیرفت... فرعون خشمگین شد و دستور داد فرزند بعدی را از او گرفتند و در حالی که گریه و التماس می‌کرد در روغن جوشان انداختند... لحظاتی بعد استخوان‌های او نیز در برابر چشمان مادر بر روی روغن آمد و با استخوان‌های برادرش در هم آمیخت... مادر اما بر دین خود استوار بود و به دیدار پروردگارش یقین داشت... سپس فرعون دستور داد تا فرزند سوم را به سوی دیگ ببرند و در آن اندازند... با او نیز همانند دو برادر دیگر رفتار کردند... مادر همچنان بر دین خود ثابت بود... پس فرعون دستور داد فرزند چهارم را نیز در روغن گداخته بیندازند... سربازان به سوی او آمدند... او که کم سن و سال بود خود را به مادرش آویزان کرده بود... سربازان خواستند او را ببرند... اما کودک گریست و خود را به پاهای مادر انداخت... اشک‌های مادر بر روی پاهایش می‌ریخت و در این حال سعی می‌کرد او را نیز همراه با برادرش به آغوش خود گیرد... 🔰 ادامه دارد