eitaa logo
🎮‌ مود بازان 🎮 (بازی های مود شده هک شده)
3.6هزار دنبال‌کننده
658 عکس
105 ویدیو
84 فایل
تمام بازی های مود ایرانی و خارجی😉 ما رو به دوستاتون معرفی کنید😊 🎮 @Modplayers 🎮 #لفت_ندید😢
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 سلام امیرحسین بیگلر هستم ۱۶سالمه همین پارسال بود. این داستان زیاد ترسناک نیست اما از مطمئن باشید که در این داستان جن وجود دارد. من و پدر و مادرم رفته بودیم به خونه خالمون و از قبل برنامه هاش چیده شده بود که شب اونجا بخوابیم و خوب خونشون جوری بود که پذیرایی پایین و بالا اتاق خواب بود. ما مردها رفتیم بالا بخوابیم و زن ها پائین. من خوابم نمی برد پس با پی اس پسرخالم داشتم بازی می کردم. و بعدش متوجه صداهایی که از پله ها میومد شدم،مشخص بود که یکی داره از این پله ها بالا می ره ولی من هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم. از اتاق تا پشت بام نیز کلا ۵ پله فاصله بود. از پشت بام صدای حرف زدن می آمد. کاملا واضح و مشخص طوری که می توانستم موضوع بحث آن صداهای ناشناخته را متوجه شوم. ودر زمن آنقدر هم احمق نبودم که بخاطر کنجکاوی برم صاحبای صداهارو ببینم. خلاصه بگم که موضوع بحثشان مسکن بود.بله مسکن یکی می گفت:صاحب خانه ها خیلی بی‌رحم شدند. دیگری گفت:راست میگی من خودم ۳ماه کرایه خونم عقب افتاد یارو رفت مامور اورد. دیگری گفت:حالا اون به کنار اینقدر قیمت خونه بالا رفته که نمی شه یه خونه خرید و از شر این صاحب خانه ها خلاص شد. در اتاق یک دراور بود که دسته پلاستیکی داشت و می شد از آن به جای آیینه استفاده کرد‌. من خودم خیلی ترسیده بودم و کمی اینور آنور را نگاه کردم و به دسته های دراور نگاه کردم و مردی را دیدم با چشمانی قرمز صورتی سیاه و موهای بلند و سیاه و بعد از دیدن صحنه به این وحشتناکی از شدت ترس به گمانم غش کردن چون از آن لحظه به بعد دیگر چیزی بخاطر ندارم و بعد از صحنه خورشید صبح را دیدم. با تشکر فراوان از مدیر کانال امیدوارم که همیشه شاد و موفق باشید گر نگه دار
📚داستان واقعی و آموزنده از اعضاڪانال داستانی بنام 🦋قسمت دوم بعداز اینکه به خونمون برگشتم برام نوشت اجی من شرایط ازدواج ندارم وغیرمستقیم گفت نمیخامت....(که تاالان هیچوقت دلیلش نفهمیدم) بااینکه حالم خیلی بدبودبهش پیام دادم وگفتم هرتصمیمی که بگیری براش ارزش قائل هستم (ازبس دوسش داشتم نمیفهمیدم چی گفت متوجه حرفاش نشده بودم فکرمیکردم داره شوخی میکنه ونظرش عوض میشه) خیلی حالم بدبود بخاطرهمین هروقت پیام میداد باعصبانیت جوابش میدادم بیشترموقع هاباهم بحث میکردیم..اونروزا خیلی تحقیرشدم بخاطراینکه نمیخاست منو ولی من بهش علاقه داشتم.. .خطم خاموش کردم.. اون سال درسم بشدت افت کرده بود وکنکورقبول نشدم موندم پشت کنکور وتمام تلاشم بکاربردم تادانشگاه دولتی قبول شدم ...خط جدید گرفتم دوباره بهش پیام دادم وخبر قبولی دانشگام بهش دادم تبریک گفت دوباره داشتم وابسته میشدم وتحقیرمیشدم پیش خودم (پیش غرورم ..من…!دختری که به نامحرم محل نمیذاشت وحتی سلامم نمیکرد)حالم خیلی بدبود ازتحویل نگرفتنهاش وحرفاش... دوباره خط جدیدگرفتم یک سال گذشت تااینکه رفتم خونشون برای دیدن خواهراش (البته بیشتربرا دیدن خودش)وقتی برگشتم خونه دوباره دلم هوایی شده بودباز پیام دادم ولی اخرین پیامش هیچوقت یادم نمیره که گفت ؛توخودت خواستی بامن باشی…،،احساس کردم له شدم اونجابود که تصمیم خودم گرفتم...خطم عوض کردم .. یک ساله که هیچ پیامی بهش ندادم ..اوایل برام سخت بود ولی بامشاوره ودرس ودانشگاه تونستم والان حالم خیلی خوبه.... درپایان خواستم بگم یه دختر همیشه پای غرور و عزت نفسش می مونه...من بخاطر اخرین حرفی که بهم زد پاروی دلم گذاشتم وحرفاش فراموش کردم فقط بخاطرغرورم وعزت نفسم… درپایان به دخترها :هیچ کس ارزش شکستن ارزشهایت راندارد… 🦋 پایان
📚داستان واقعی و آموزنده ای تحت عنوان👈 زن آتش به دست ♻️قسمت دوم سپس او را در برابر دیگ آوردند... هنگامی که آن عذاب دردناک را به چشم دید، دانست که تنها یک جان بیشتر ندارد که آن را از دست خواهد داد و سپس به ملاقات خداوند خواهد شتافت... اما فرعون که می‌دانست محبوب‌ترین کسانِ او پنج فرزندش هستند؛ پنج فرزندی که برایشان زحمت می‌کشد و غذایشان می‌دهد، خواست شکنجه‌ی او سخت‌تر شود... پس دستور داد پنج کودک او را ـ که از همه جا بی‌خبر بودند ـ بیاورند... هنگامی که مادر خود را دیدند به او آویزان شدند و گریه کردند... او نیز آنان را بوسید و کوچک‌ترین آن‌ها را به آغوش گرفت و سینه‌اش را در دهان او گذاشت... فرعون که این صحنه را دید دستور داد تا سربازانش فرزند بزرگتر او را به سوی دیگ جوشان ببرند... آن پسر مادرش را صدا می‌زد و التماس می‌کرد و از سربازان می‌خواست به او رحم کنند و سعی می‌کرد از دست آنان بگریزد... برادران کوچکتر را صدا می‌زد و با دستان کوچکش سربازان را می‌زد... آنان نیز او را می‌زدند و می‌کشیدند... مادرش اما او را می‌نگریست و با وی وداع می‌کرد... طولی نکشید که کودک را در دیگ انداختند... مادر می‌گریست و صحنه را می‌دید و برادران و خواهرانش چشمان خود را بسته بودند تا آن صحنه را نبینند... روغن گوشت‌ها را از آن بدن کوچک جدا کرد و استخوان‌های سفید رنگ بر روی روغن شناور شد... فرعون به سوی آن زن نگاهی کرد و دستورش داد تا به خداوند کفر ورزد... اما او نپذیرفت... فرعون خشمگین شد و دستور داد فرزند بعدی را از او گرفتند و در حالی که گریه و التماس می‌کرد در روغن جوشان انداختند... لحظاتی بعد استخوان‌های او نیز در برابر چشمان مادر بر روی روغن آمد و با استخوان‌های برادرش در هم آمیخت... مادر اما بر دین خود استوار بود و به دیدار پروردگارش یقین داشت... سپس فرعون دستور داد تا فرزند سوم را به سوی دیگ ببرند و در آن اندازند... با او نیز همانند دو برادر دیگر رفتار کردند... مادر همچنان بر دین خود ثابت بود... پس فرعون دستور داد فرزند چهارم را نیز در روغن گداخته بیندازند... سربازان به سوی او آمدند... او که کم سن و سال بود خود را به مادرش آویزان کرده بود... سربازان خواستند او را ببرند... اما کودک گریست و خود را به پاهای مادر انداخت... اشک‌های مادر بر روی پاهایش می‌ریخت و در این حال سعی می‌کرد او را نیز همراه با برادرش به آغوش خود گیرد... 🔰 ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚سرگذشت واقعی وآموزنده تحت عنوان 💘من از «قعر دوزخ» می آیم...! 💕 قسمت دهم و آخر او که اصلا فکرش را هم نمی کرد کیان چنین حیوانی باشد با ناباوری به حرف هایم گوش می داد. سایه که پیاده شد، من هم گوشه خلوتی پیدا کردم و گریستم. آن حس غریب همچنان قلب و روحم را تسخیر کرده بود. دلم آغوش گرم و مادر را می خواست. هیچ جایی همچون آغوش او نمی توانست پناهگاهم باشد. ساعت از دو بامداد گذشته بود که به خانه رفتم. می دانستم مادر تا بازگشتن من بیدار می ماند. مرا با آن چشمان سرخ و بارانی که دید با نگرانی پرسید: «چی شده پسرم؟» خودم را درآغوش مادر انداختم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. دیگر نمی توانستم آن همه گناه و پلیدی را تاب بیاورم. هرآنچه در این سالها اتفاق افتاده بود را برایش گفتم. گفتم که پشیمانم و دنبال راه نجات می گردم. من حرف می زدم و از جفاهایی که در حق جوانهای مردم کرده بودم می گفتم وصدای ضربان قلب مادر را می شنیدم که هر لحظه تندتر از قبل می شد. اشک هایش روی صورتم می افتاد و آرام می گفت: «کاش می ذاشتی من میمردم اما هیچ وقت دست به چنین کاری نمی زدی!» مادر حرفهایم را شنید و در حالیکه بدنش به وضوح می لرزید گفت: «حق الناس به گردنته پسرم؛ اونم چه حق الناسی! هرچند باید تاوان سنگینی برای بخشوده شدن گناهات بدی اما هیچ وقت از رحمت خدا غافل نشو و بدون خداوند به اون بنده ش می نازه که از صمیم قلب توبه کنه و دیگه سمت گناه نره!» و من آن شب صدای اذان صبح را که شنیدم، در آغوش مادر توبه کردم! الان که سرگذشتم را از زندان برایتان می نویسم شش ماه از دوره محکومیت را گذارنده ام فردای همان شب، تشکیلاتی که برایشان کار می کردم را لو دادم و همه مان توسط ماموران پلیس دستگیر شدیم. باید بهترین سال های عمرم را در زندان بگذرانم و این همان تاوانی ست که مادر می گفت. مادر مرتب به ملاقاتم می آید. خیلی شکسته و پیر شده اما با این وجود هر بار که می آید برایم آیه الکرسی می خواند و می گوید: «از رحمت خدا ناامید نشو پسرم. حتم دارم عاقبت بخیر می شی چون از صمیم قلب توبه کردی!» دلم برای روزهای با مادر بودن لک زده. هر روز و هر شب دعا می کنم تا وقتی از زندان بیرون می آیم قلب مهربانش از تپیدن بازنایستد. هیچ کس جز او نمی تواند به روح من آرامش بدهد. او همیشه می گوید: «تو عاقبت بخیر میشی پسرم چون اون شب سایه رو نجات دادی و هم اینکه توبه کردی!» و من حتم دارم عاقبت بخیر خواهم شد چون دعای مادر پشتیبان من است؛ همان دعایی که مرا از قعر دوزخ نجات داد... 💕 پایان
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️حقایق🚷 سعͥیدͣ ͫوالکور عروسک های تسخیر شده⊙.☉↤▀
🔴 سلام من محمد اهل قم هستم یک شب تا دیر وقت تو اتاقم در حال درس خوندن بودم کم کم درسم تموم شد میخواستم برم بخوابم ولی از بس بیدار مونده بودم خواب از سرم پریده بود رفتم سمت آشپز خونه تا آب بخورم مو قل برگشتن دیدم ساعت تقریبا ۲:۳۰ شبه معمولا شبهایی که خوابم نمیبرد فیلم تماشا میکردم تا کم کم چشمام سنگین میشد و خوابم میبرد اون شب هم به سرم زد تا برم تو اتاقم و یه فیلم ترسناک ببینم از بچگی نسبت به جن و اینچیزا آدم ترسویی نبودم اما بهش اعتقاد داشتم اون شب نشستم یه فیلم ترسناک دیدم که اصلا یادم نیست اسمش چی بود اما هر چی که بود خیلی ترسناک بود ولی خوب من خیلی نترسیده بودم یهو دیدم از آشپز خونه صدا اومد رفتم ببینم صدای چیه؟ رفتم چیزی نبود وقتی میخواستم برگردم تو راهرو نگاهم به آیینه افتاد خودمو تو آیینه نگاه کردم ولی اون من نبودم! خیلی سریع رفتم تو اتاق پتومو تا گردن بالا آوردم ولی رو سرم نکشیدم چشمامو به سقف دوخته بودم حس میکردم از اطرافم صداهایی میاد دو سه بار بر گشتم تا مطمئن بشم ام اما کسی نبود صدا بیشتر شد این بار خواستم صورتم و برگردونم اما نشد او ن شب نمیدونم چطوری خوابم برد ولی فردا خبری از اونا نبود حتی چندین بار بعد این موضوع فیلم های خیلی ترسناک دیدم اما انگار اون شب طلسم شده بود ◾️