eitaa logo
🎮‌ مود بازان 🎮 (بازی های مود شده هک شده)
3.6هزار دنبال‌کننده
658 عکس
105 ویدیو
84 فایل
تمام بازی های مود ایرانی و خارجی😉 ما رو به دوستاتون معرفی کنید😊 🎮 @Modplayers 🎮 #لفت_ندید😢
مشاهده در ایتا
دانلود
حقیقت عجیب ترسناک 😱 یک روز پدر به همراه دختر با یک ماشین تا یک جنگل رفته بودند یکدفعه لاستیک ماشین سوراخ شد و ماشین در صخره ای فرو رفت پدر از ماشین پیاده شد تا ببیند مشکل ماشین چیست دو لاستیک او سوراخ شده بود دختر به پدر در حالت زخمی گفت چه مشکلی برای ماشین پیش آمده است پدر حقیقت را به او گفت او گفت من فقط یک لاستیک زاپاس دارم باید برم به شهر و یک لاستیک دیگر بیارم شهر زیاد دور نبود او به دخترش گفت من میرم و زود بر میگردم تو همینجا باش دختر قبول کرد بعد از ساعت ها پدرش نیامد اما بلاخره یک مرد را دید که یک دست او پنیر بود و آن یکی دست او چکش او کنار ماشین ایستاد دستش را بلند کرد در دست آن پنیر نبود سر پدر او بود و دختر از ته دل داد زد تمامی در ها را قفل کرد اما آن شخص نیش خند زد و دست را بالا برد و در دست او سوعیچ ماشین بود
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 کلیپ جدید آقای نیکفر از برخورد شیطان با انسان در تاریخ !!؟ 🎞 🎥 سه داستان واقعی و ترسناک... ⏱ زمان : 10:00 دقیقه
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 بازی ترسناک آریا کئوکسر... 😁🔥 🎞 🎥 طلسم کئوکسر 🚷❌ ⏱ زمان : 14:57 دقیقه
🌱🕊 ⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی 🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃 یک صبر کن و هزار افسوس نخور ! پادشاهی بود که همه چیز داشت، اما بچه نداشت. سال های سال بود که ازدواج کرده بود ، اما خدا به او و همسرش فرزندی نداده بود. پادشاه و زنش از این که بچه نداشتند، خیلی غمگین بودند. این پادشاه، عادل و با انصاف بود. مردم کشورش، دوستش داشتند. به همین دلیل همه دست به دعا برداشتند و از خدا خواستند که به او یک بچه بدهد. خدای مهربان دعای مردم را مستجاب کرد و یک روز خبر در همه جا پیچید و دهان به دهان گشت که خدا به پادشاه یک پسر داده است. همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و خدا را شکر کردند. بیشتر از همه ی مردم، پادشاه و زنش خوشحال بودند در سال هایی که پادشاه بچه نداشت، سرش را به یک راسوی خوشگل گرم می کرد. راسویی که پادشاه داشت، یک حیوان تربیت شده بود هزار جور پشتک و وارو می زد و کمی از غم بی فرزندی پادشاه و زنش کم می کرد. همه فکر می کردند که بعد از به دنیا آمدن پسر پادشاه، او دست از سر راسو بر می دارد و راسو را می فرستد توی جنگل تا بقیه ی عمرش را میان حیوانات جنگلی بگذراند اما این طور نشد. پادشاه باز هم راسو را که یادگار دوران تنهایی اش بود دوست داشت و گاه گاهی خودش را با دیدن بازی های راسو سرگرم می کرد. فرزند پادشاه، دایه و خدمتکار داشت. همه مواظب بودن که او به خوبی رشد کند و بزرگ شود. اما از آنجا که حساب و کتاب آدم ها همیشه درست از آب در نمی آید، یک روز ظهر که دایه های فرزند پادشاه از خستگی خوابشان برده بود، مار بزرگ و خطرناکی از میان باغ قصر پادشاه خزید و خزید تا به پنجره ی اتاق پسر پادشاه رسید. مار، آرام آرام وارد اتاق شد و یک راست رفت به طرف گهواره ی پسر یکی یک دانه ی پادشاه. راسو که همان دور و برها در حال بازی بود، خزیدن مار را دید و پیش از آن که مار به بچه آسیبی بزند، به روی مار پرید. جنگ همیشگی مار و راسو شروع شد. راسو کمر مار را گرفت و آن قدر به این طرف و آن طرف کوبید تا توانست مار را از پا در آورد از صدای جنگ و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه از خواب پرید. چه دید؟ مار مرده را که روی گهواره ی کودک افتاده بود، ندید، اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره ی بچه بیرون می آید، جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه ی پادشاه را خورد!» با داد و فریاد زن خدمتکار، همه به اتاق بچه دویدند و آن ها هم راسو را در حالی که دهانش خون آلود بود، دیدند. پادشاه هم با خشم و غضب از راه رسید، داد و فریادها و گریه و زاری ها را که دید و شنید، شمشیر کشید و راسوی بیچاره را به دو نیم کرد. بعد هم در حالی که مثل همسرش به سرش می زد و گریه می کرد، به سر گهواره ی فرزندش رفت. همه ی اطرافیان پادشاه هم گریه کنان به طرف گهواره رفتند. چه دیدند؟ چیزی که باور نمی کردند. بچه زنده بود و می خندید. ماری تکه پاره شده هم روی او افتاد بود. همه انگشت به دهان و حیرت زده ماندند و فهمیدند که راسو نه تنها حسودی نکرده، بلکه جانش را به خطر انداخته است تا بچه ی بی گناه را از نیش مار نجات بدهد. پادشاه از این که بدون جست و جو و پرسش، جان دوست دوران تنهایی اش را گرفته بود، غمگین و پشیمان شد. ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و راسوی باوفا را زنده نمی کرد. از آن روز به بعد، پادشاه برای از دست دادن راسو افسوس می خورد و به اطرافیانش می گفت : «یک صبر کن و هزار افسوس مخور
🔴 سلام امیرحسین بیگلر هستم ۱۶سالمه همین پارسال بود. این داستان زیاد ترسناک نیست اما از مطمئن باشید که در این داستان جن وجود دارد. من و پدر و مادرم رفته بودیم به خونه خالمون و از قبل برنامه هاش چیده شده بود که شب اونجا بخوابیم و خوب خونشون جوری بود که پذیرایی پایین و بالا اتاق خواب بود. ما مردها رفتیم بالا بخوابیم و زن ها پائین. من خوابم نمی برد پس با پی اس پسرخالم داشتم بازی می کردم. و بعدش متوجه صداهایی که از پله ها میومد شدم،مشخص بود که یکی داره از این پله ها بالا می ره ولی من هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم. از اتاق تا پشت بام نیز کلا ۵ پله فاصله بود. از پشت بام صدای حرف زدن می آمد. کاملا واضح و مشخص طوری که می توانستم موضوع بحث آن صداهای ناشناخته را متوجه شوم. ودر زمن آنقدر هم احمق نبودم که بخاطر کنجکاوی برم صاحبای صداهارو ببینم. خلاصه بگم که موضوع بحثشان مسکن بود.بله مسکن یکی می گفت:صاحب خانه ها خیلی بی‌رحم شدند. دیگری گفت:راست میگی من خودم ۳ماه کرایه خونم عقب افتاد یارو رفت مامور اورد. دیگری گفت:حالا اون به کنار اینقدر قیمت خونه بالا رفته که نمی شه یه خونه خرید و از شر این صاحب خانه ها خلاص شد. در اتاق یک دراور بود که دسته پلاستیکی داشت و می شد از آن به جای آیینه استفاده کرد‌. من خودم خیلی ترسیده بودم و کمی اینور آنور را نگاه کردم و به دسته های دراور نگاه کردم و مردی را دیدم با چشمانی قرمز صورتی سیاه و موهای بلند و سیاه و بعد از دیدن صحنه به این وحشتناکی از شدت ترس به گمانم غش کردن چون از آن لحظه به بعد دیگر چیزی بخاطر ندارم و بعد از صحنه خورشید صبح را دیدم. با تشکر فراوان از مدیر کانال امیدوارم که همیشه شاد و موفق باشید گر نگه دار
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا