🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام من مریم میر عباسی هستم ۱۷ ساله از تهران من اون شب مهمون داشیم بگذریم شب شد و مهمونامون خواستن برن وماهم بدرقه شون کردیم
مهمون ها که رفتن من و مامانم جلوی در حیط وایساده بودیم که یه دفعه یک چیز کاملا سیاه از روی در همسایه مون سرک کشید
من ترسیدم به مامانم گفتم مامانمکه خواس نگاه کنه همون چیز سیاه غیب شد
به مادرم هم گفتم ترسی به جونش افتاد.
با تشکر.
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام
من یه تجربه ترسناکی دارم
یه روز مامان و بابام با داداشم رفته بودن بیرون
من تو خونه تنها بودم، من اصلا از تنهایی نمیترسم ،اما همش احساس ترس میکردم، یهو برقامون رفت من خیلی ترسیدم ،
رفتم تلویزیون و شمع ها و گوشیمو روشن کردم که یکم نور بیاد،
بعد دیدم شمع ها خاموش شد گوشیم خاموش شد و تلویزیون هم خاموش شد،
خیل ترسناک بود من باورم نمیشد
رفت همه رو دوباره روشن کردم، اما اونا دوباره خاموش نشد
این دفعه یک لیوان افتاد و شکست، من وقتی خواستم شیشه هارو جمع کنم، دستم با شیشه برید ،
بعد یهو مامان بابام رسیدنو هم درو باز کردن برق ها اومد و اصلا روی زمین هیچ شیشه و روی دستم هیچ زخمی نبود😱
نمیدونم شاید توهم زده بودم یا نه
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
#داستان
#قسمت_اول
شب ها در کنار او
ژانر : ترسناک
.
♡بسمالله الرحمن الرحیم ♡
.
.
سر شب بود و من تازه از بیرون اومده بودم...
کسی خونه نبود
لباسامو درآوردم و لباس راحتی پوشیدم و جلوی تلوزیون دراز کشیدم.
من هیچوقت بیشتر از یه دونه لامپ روشن نمیکنم
و فقط لامپ ته حال رو روشن کردم که اون ته روشن باشه خودمم به روشنایی تلوزیون قانع شدم .
دکترا میگن که تمایل به خاموشی در حالی که میترسی از تاریکی از نشانه های افسردگی و همچنین یه بیماری روانیه...
خب میگفتم ....
جلوی تلوزیون دراز کشیده بودم که مثل همیشه از اشپز خونه صدای یخچال میومد این یه چیز خیلی طبیعیه و برا همه پیش اومده😅که از آشپز خونه صدای قُلنج یخچالو بِشنَوَن
حال خیلی بزرگ و خونه ما پره راهرو
در کل تو خونمون راهرو زیاد داریم و چهارتا اتاقاش همه از هم دورن و هرکدوم یه راهرو تقریبا سه متری میخوره که بری تو اتاق.
خلاصه داشت چشمام گرم میشد که دیدم چراغ چشمک میزنه توجهی نکردم وخوابیدم
تو عالم خواب بودم که حس کردم یه انگشت کشیده داره مژه هامو لمس میکنه
از خواب پریدم ولی کسی نبود
از دور دیدم که در اتاق ته حال
یعنی دور افتاده ترین اتاق که مال من بود داره تکون میخوره...
انگار کسی داره اونو باز و بسته میکنه.
ادم بیخیالی بودم ولی به شدت ترسووو
قلبم داشت میکوبید به سینم.
.
.
در اینجا یک نکته وجود داره
در اتاق من دستگیره نداشت، یعنی اگه بخوای درو باز و بسته کنی باید کنار درو بگیری.
.
و من فقط چشمم به لبه در بود که ببینم کیه داره در اتاقو باز و بسته میکنه.
ولی هیچ دستی نبود.
با کمال تعجب به در نگاه میکردم.
.
.
اشتباه نکنید
من مث شخصیت های فیلم ترسناک نیستم که پاشم برم ببینم کیه ک داره درو باز و بسته میکنه و با یه جن پشمالو رو به رو بشم😁
من اگ بدونم سوسک تو اتاقه نمیرم حالا چ برسه ب.....
.
.
مطمعن بودم یه چیزی هست
و غیر عادیه
ترسیده بودم و نمیدونستم چه کار کنم.
اون لحضه چیزی ندیدم یا نشنیدم
فقط حسش کردم
.
.
ولی...
یه ادمی رو تصور کردم که خیلی قد بلند بود و لباس سفید بلندی پوشیده بود موهای مشکی بلندش مثل پر کلاغ بود.
و چهره مشخصی نداشت انگار نمیخواست من ببینمش.
ولی حسم میگفت که اون جنس مذکره و زن نیست.
اینا فقط تصورات بود.
و من یه لحضه به صورت ناخوداگاه تصویر اون شخص اومد تو ذهنم.
از چیزی که اومده بود تو ذهنم ترسیدم و یه لحضه حس کردم اون تو اتاقمه.
یه چادر رنگی رو مبل بود پوشیدم و رفتم تو حیاط پیش خروسم .
سال ۱۳۹۵
۱۵ شهریور
ساعت ۲۱ و ۳۰ دقیقه
من مهشیدم
دختری که سه سال عمرشو تحت نظر روان پزشک بود برای کنترل بیماری روانی و توهم.
.
.
بله من اون موقع ۱۳ سالم بود و تازه خونمون رو عوض کرده بودیم .
مادرم مزون داره و پدرم کار بساز بفروش ساختمون انجام میده.
.
اون شب پیش خروسم موندم تا ۱۰ و نیم شب و با پدر مادرم رفتم خونه.
و کلی غر شنیدم که چراا سماورو روشن نکردی و شام نزاشتی....
.
.
ولی من چیزی نگفتم که چ اتفاقی افتاده.
من اون شب تو اتاقم خوابیدم و در اتاقم رو باز گزاشتم.
تا چند شب نه کابوسی و نه اتفاقی افتاد.
اما همش وقتی تنها میشدم تو خونه سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس میکردم.
ولی توجه نمیکردم.
.
.
حالا سه شب از اون ماجرا گذشته و امشب قراره یه اتفاقی بیوفته.
.
.
خب تا اینجا براتون از اول ماجرا و اینکه چجوری شروع شد گفتم،
ماجرای اصلی از پارت دوم شروع میشه.
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام من سجاد هستم
من یه خاطره ترسناک دارم
من الان 20 سالمه و در اهواز زندگی میکنم
قبلا که حدود 8 الی 9 سالم بود در اهواز در اسلام آباد زندگی میکردیم یه خونه اجاره کردیم اون خونه 200 متر بود و خیلی مخوف بود من خیلی خیلی از اون جا میترسیدم ولی دیگه بار کردیم
داستان از اون جا شروع میشه که یه روز مامانم صبح زود میره خرید و من تنها خواب در خانه بودم من تک فرزند بودم ولی الان یه برادر دارم . وقتی بیدار میشم میبینم مامانم تو اتاق با یه چادر سیاه نشسته من رفتم سلام کردم که دیدم یکی درو باز کرد . دیدم مامانمه پرسیدم کجا بودی گفت تو هر روز که خوابی من میرم خرید من هیچ چیزی از اون موجود که سیاه بودو من فکر کردم مامانمه به کسی نگفتم تا شبش که خوابیدم خواب دیدم یه موجود سیاه رنگ زشت داره خیلی خیلی بلند در اتاق داد میزنه از ترس چنان دادی زدم که پدرم که همه خواب بودیم خواست بزنم بیچاره مردن از ترس خودم که دیگه مرده بودم از ترس رفتم تو بغل بابام خوابیدم و تا 1 هفته فقط خواب های بد میدیدم بابام و مامانم خیلی ترسیدن رفتن برام سرکتاب بلند کردن گفتن اینجا جن خبیس داره باید از اون جا برید یه دعا داد گفت این همیشه همیشه دم گردمش باشه وگرنه دوباره میاد سمتش بعدش خوب شدم ولی خیلی مترسیدم بعد چند ماه از اون خونه نکبت رفتیم و هیچ خبری از اون جن نداریم.
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام خسته نباشین من 16 سالمه
دیروز خواستم برم خرید کنم تقریبا ساعت 8 یا 9 بود
وقتی رفتم خرید کتم از پشت در افتاد
اولش توجهی نکردم
گفتم لابد جاش بد بود درست نزاشته بودم بی توجهی کردم رفتم خوردم رو انجام دادم
وقتی از خرید برگشتم کتم رو ی جای مطمئن تری آویزون کردم
چون کتم سنگینه وقتی بیفته سر صدا میشه خانواده اذیت میشن
رفتم خوابیدم
دوباره دیدم صدا اومد
ساعت 9:30 بود دقیقا نیم ساعت قبل از افتادن کتم
دوباره افتاد
این سری اصلن آویزون نکردم گزاشتم رو تختم
من به چیزای متا فیزیک و موارالطبیعه اعتقاد زیادی ندارم
دیگه هیچ صدایی نیومد
شبش که میخواستم بگیرم بخوابم ی خسه سنگینی داشتم
اصلن هیچ انرژی مثبتی نمیگرفتم
برای همین بیدار موندم تا ساعت 2 ساعت دو که
خوابم داشت میبرد
نا خود آگاه ی صدایی رو خودم زمزمه کردم
دسته خودم نبود حاضرم قسم بخورم
ترسیده بودم سریع قرآن مادرم رو برداشتم
خوندم دوباره ی صدایی شنیدم که اسمم رو صدا میکرد
می گفت
سهیل سهیل ...
صدا از تو حیاط میومد
منم جرعت نکردم برم
چشام که سنگین شده بود خوابم برد
صبحش پاشدم دیدم رو تخت خوابیدم
این ماجرارو واقعن خجالت میکشیدم با خانواده در میون بزارم
به دوستم گفتم اسمش عطا بود
اون زنگ زد به دعا نویس
دعا نویس بعد از یکی دو ساعت گفتش
ی نیروی منفی دنباله سهیل هست
به من دعا داد. گفتش هر موقع میخوای بخوابی دعا رو بزار زیر بالشت تا بتونه بهت آسیب برسونه
از اون موقع تا حالا که حدود سه ماه میگذره
خدارو شکر هیچ اتفاقی برام نیفتاده
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک