21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 داستان پیرزن جادوگر و روستای جن زده
🎞 #داستان
🎥 داستان ترسناک روستای جن زده!!?
⏱ زمان : 11:21 دقیقه
32.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 گزارش شبانه آقای علی نیکفر از پرورشگاه متروکه و انجام احضار در آن مکان !!!
🎞 #علی_نیکفر
🎥 احضار ویجی بورد در مکان ترسناک
48.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 ترسناک ترین تصاویر ظبط شده از جن و ارواح در ایران 😳🔞
🎞 #علی_نیکفر
🎥 بررسی موجودات ماورایی...
⏱ زمان : 12:16 دقیقه
❇️ کیفیت : عالی
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▄︻̷̿┻̿═━一ت͟ئ͟و͟ر͟ی͟ ͟ه͟ا͟ی͟ ͟پ͟ش͟م͟ک
͟ب͟ا͟ر͟و͟ن͟🧠͟💥
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 کلیپ بسیار وحشتناک از موجودات اهریمنی !!
🎞 #پویا_بیگ_بوی
🎥 ویدیو های ترسناک در دنیا
⏱ زمان : 14:53 دقیقه
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
من یه بار8سالم بودکناربابام نشسته بودم داشتم تلوزیون نگاه میکردم بعدچشم افتادبه ایینه اتاق دیدم یکی ازدوستام که اسمش عرفان قیافش ترسناک شده دستشم خونی داره به من نگاه میکنه فرداش همون دوستم که شب توایینه دیدمش باهاش رفتیم پارک بعددستم کوبوند به وسایل ورزشی دستم خون اومد من ازاون موقع به بعدخیلی میترسم
پسرم15تهران
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام من تارا هستم ۱۳ ساله از اهواز
من یک شب داشتم با دختر خالم چت میکردم دیدم یک چیز مثل جتی از داخل حال رد شد من خیلی ترسیدم ولی تا اسم خدا و اسم بسم الله آوردم رفت دیگه شب نخوابیدم صب شد بعد صب حس کردم یکی داره صدام میزنه بعد گفت مامان تویی گفت نه من کاریت ندارم بعد شب شد دیدم انگار یکی داره لامپ خاموش روشن میکنه و آب دستشویی میبنده باز میکنه یکم ترسیدم تا نزدیک دستشویی شدم دیدم کسی نبود دستام میلزید صبح مجبور شدیم دنبال خونه بگردیم یک آدم تو اون خونه مرده روحش هنوز اونجاست
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
من داستانم زیاد ترسناک نیست
من از بچگی تنها بودم
چون پدر مادرم از هم تو سن کمم جدا شدن
بگذریم من از بچگی پیش پدرم بودم
پدرم به خاطر شغلش شبا تا ۱۰ ،۱۱ بر نمیکشت خونه
و اینطوری من خونه تنها بودم
شب که میشد احساس میکردم چند نفر می خواهند بهم آسیب بزنند
چون خونه مون ی راهروی طولانی داره تا به اتاق برسه
ترجیحا شب که میشد اصلا پامو تو اتاقم نمیزاشتم
ولی آخر سر یادم نیست به وی دلیلی ،ولی مجبور شدم به اتاقم برم
وقتی پامو تو راهرو گذاشتم چمنی دونم چی شد ولی نزدیک بود با مُخ رو سرامیک بیافتم که انگار یه نفر نزاشت
از اون موقع تقریباً از هر بلایی که سرم اومد جون سالم به در بردم
انگار ی نفر حواسش بهم هست ,ینفرم می خواهد بم آسیب بزنه
برای مثال از تصادفی که به صورت خیلی عجیب داشتم جون سالم بدر بردم و...
بگذریم تا اینکه پدرم ازدواج کرد بعد ازدواجشون خونه مون و عوض کردیم
تو این خونه که اومدیم انگار اون فردی که ازم محافظت میکرد غیب شد
چون بعد اون عروسک هام جا به جا شدن
شب ها که میرم دستشویی
انگار یکی رو مبل بهم نگاه میکنه ولی تا چراغ قوه (بخاطر همین چیز های. ترسناک که دیدم ی چراغ قوه همراهمه ) انداختم لیری ازش نبود
چند وقت بعد دختر همسایه مون با دوتا از هم کلاسی هامون چون برق رفته بود
اومدن خونه مون
پدر و مادریم هم رفته بودن بیرون
داشتیم صحبت میکردیم ی سایه سیاه یکدفعه رد شد
که همه مون دیدیمش
و خواهر دختر همسایه مون که سه سالش بود یکدفعه سرش و برگردون به طرف اتاقم که درش باز بود و گفت سلام مامان
اما ما هرچی نگاه کردیم کسی نبود
خیلی همه مون ترسیدیم
آنقدر اون لحظه ها ترسناک بود که مو به موشو یادمه
با ترس مون همگی باهم رفتیم اتاق که بلایی سرمون نیاد
وسایل مون و برداشتیم و زدیم بیرون
بعد اون روز
همیشه شبا صدا کابینت ها میاد+ لیوان ها
خیلی ترسناکه
به پدرم هم میگم میگه جن ها به اذن خدا تو زندگی انسان حق دخالت ندارند
می نمی دونم دیگه چیکار کنم😭
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
📚داستان کوتاه
یک داستان یک پند
بیست سال پیش بود از تهران میآمدم...
سوار اتوبوس شدم تا به شهرستان بیایم.
دههزار تومان پول همراه داشتم...
اتوبوس در یک غذاخوری بینراهی برای صرف شام توقف کرد.
به یک مغازه ساندویچی که کنار غذاخوری بود رفتم، یک ساندویچ کالباس سفارش دادم.
در آخرهای لقمه بودم که دست در جیب کردم تا مبلغ ۲۰۰ تومان پول ساندویچ را پرداخت کنم.
دست در جیب پیراهن کردم پول نبود، ترس عجیبی مرا برداشت.
دست در جیب سمت راست کردم؛ خالی بود!
شهامت دست در جیب چپ کردن را نداشتم؛ چون اگر پولهایم در آن جیب هم نبود، نه پول ساندویچ را داشتم و نه پول رفتن به خانه از ترمینال.
وقتی دستم خالی از آخرین جیبم برگشت، عرق عجیبی پیشانی مرا گرفت.
مغازه ساندویچی شلوغ بود، جوانی بود و هزار غرور، نمیتوانستم به فروشنده نزدیک شده و در گوشش بگویم که پولی ندارم.
لقمه را آرام آرام میخوردم چون اگر تمام میشد، باید پول را میدادم.
میخواستم دیر تمام شود تا فکری به حال و آبروی خودم کرده باشم.
آرام در چهره چند نفری که ساندویچ میخوردند نگاه کردم تا از کسی کمک بگیرم ولی تیپ و قیافه و کیف سامسونت در دستم بعید میدانستم کسی باور کند واقعاً بیپولم.!
با شرم نزد مرد جوانی رفتم، کارت دانشجوییام را نشان دادم و آرام سرم را به نزد گوشش بردم و گفتم پولهایم گم شده است، در راه خدا ۲۰۰ تومان کمک کن.
مرد جوان تبسمی کرد و گفت: سامسونتات را بفروش اگر نداری.
خنجری بر قلبم زد.
سرم را نتوانستم بالا بیاورم ترسیده بودم چند نفر موضوع را بدانند.
مجبور شدم پشت یخچال رفته و با صدای آرام و لرزان به فروشنده گفتم: من ساندویچ خوردم ولی پولی ندارم، ساعتام را باز کردم که ۴ هزار تومان قیمت داشت به او بدهم.
مرد جوان دست مرا گرفت و گویی دزد پیدا کرده بود، با صدای بلند گفت: «من این مغازه شاگرد هستم باید پیش صاحب مغازه برویم.» عصبانی شدم و گفتم: «مرد حسابی من کجا میتوانم فرار کنم؟ تا وقتی که این اتوبوس هست من چطور میتوانم فرار کنم در وسط بیایان؟؟»
با او رفتیم، مردی جوان در داخل رستوران دور بخاری نشسته بود که چند نفر کنارش بودند.
مرد ساندویچی گفت: «بیا برویم تو.»
گفتم: «من بیرون هستم منتظرم برو نتیجه را بگو.»
مرد ساندویچی رفت و با صاحب مغازه بیرون آمد.
گفت: «اشکالی ندارد برو گذرت افتاد پول ما را میدهی.»
گفتم: «نه!گذر من شاید اینجا نیفتد اگر چنین بمیرم مدیون مردهام، یا ساعت را بگیر یا به من ۲۰۰ تومان را ببخش یا از صدقه حساب کن، که شهرم رسیدم ۲۰۰ به نیابت از شما صدقه میدهم.»
مرد جوان گفت: «بخشیدم»
آن روز یاد گرفتم که هرگز نیاز کسی را از ظاهرش تشخیص ندهم و به قول اللهتعالی، نیازمند واقعی چنان است که انسان نادان او را از نادانی ثروتمند میپندارد.
📚 داستان کوتاه
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را به تصویر بکشد.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند، آن تابلو ها، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در چمن می دویدند، رنگین کمان در آسمان، پرنده و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد...
اولی، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند.
این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است، بعد توضیح داد:
آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود.