32.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 گزارش شبانه آقای علی نیکفر از پرورشگاه متروکه و انجام احضار در آن مکان !!!
🎞 #علی_نیکفر
🎥 احضار ویجی بورد در مکان ترسناک
48.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 ترسناک ترین تصاویر ظبط شده از جن و ارواح در ایران 😳🔞
🎞 #علی_نیکفر
🎥 بررسی موجودات ماورایی...
⏱ زمان : 12:16 دقیقه
❇️ کیفیت : عالی
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▄︻̷̿┻̿═━一ت͟ئ͟و͟ر͟ی͟ ͟ه͟ا͟ی͟ ͟پ͟ش͟م͟ک
͟ب͟ا͟ر͟و͟ن͟🧠͟💥
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 کلیپ بسیار وحشتناک از موجودات اهریمنی !!
🎞 #پویا_بیگ_بوی
🎥 ویدیو های ترسناک در دنیا
⏱ زمان : 14:53 دقیقه
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
من یه بار8سالم بودکناربابام نشسته بودم داشتم تلوزیون نگاه میکردم بعدچشم افتادبه ایینه اتاق دیدم یکی ازدوستام که اسمش عرفان قیافش ترسناک شده دستشم خونی داره به من نگاه میکنه فرداش همون دوستم که شب توایینه دیدمش باهاش رفتیم پارک بعددستم کوبوند به وسایل ورزشی دستم خون اومد من ازاون موقع به بعدخیلی میترسم
پسرم15تهران
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام من تارا هستم ۱۳ ساله از اهواز
من یک شب داشتم با دختر خالم چت میکردم دیدم یک چیز مثل جتی از داخل حال رد شد من خیلی ترسیدم ولی تا اسم خدا و اسم بسم الله آوردم رفت دیگه شب نخوابیدم صب شد بعد صب حس کردم یکی داره صدام میزنه بعد گفت مامان تویی گفت نه من کاریت ندارم بعد شب شد دیدم انگار یکی داره لامپ خاموش روشن میکنه و آب دستشویی میبنده باز میکنه یکم ترسیدم تا نزدیک دستشویی شدم دیدم کسی نبود دستام میلزید صبح مجبور شدیم دنبال خونه بگردیم یک آدم تو اون خونه مرده روحش هنوز اونجاست
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
من داستانم زیاد ترسناک نیست
من از بچگی تنها بودم
چون پدر مادرم از هم تو سن کمم جدا شدن
بگذریم من از بچگی پیش پدرم بودم
پدرم به خاطر شغلش شبا تا ۱۰ ،۱۱ بر نمیکشت خونه
و اینطوری من خونه تنها بودم
شب که میشد احساس میکردم چند نفر می خواهند بهم آسیب بزنند
چون خونه مون ی راهروی طولانی داره تا به اتاق برسه
ترجیحا شب که میشد اصلا پامو تو اتاقم نمیزاشتم
ولی آخر سر یادم نیست به وی دلیلی ،ولی مجبور شدم به اتاقم برم
وقتی پامو تو راهرو گذاشتم چمنی دونم چی شد ولی نزدیک بود با مُخ رو سرامیک بیافتم که انگار یه نفر نزاشت
از اون موقع تقریباً از هر بلایی که سرم اومد جون سالم به در بردم
انگار ی نفر حواسش بهم هست ,ینفرم می خواهد بم آسیب بزنه
برای مثال از تصادفی که به صورت خیلی عجیب داشتم جون سالم بدر بردم و...
بگذریم تا اینکه پدرم ازدواج کرد بعد ازدواجشون خونه مون و عوض کردیم
تو این خونه که اومدیم انگار اون فردی که ازم محافظت میکرد غیب شد
چون بعد اون عروسک هام جا به جا شدن
شب ها که میرم دستشویی
انگار یکی رو مبل بهم نگاه میکنه ولی تا چراغ قوه (بخاطر همین چیز های. ترسناک که دیدم ی چراغ قوه همراهمه ) انداختم لیری ازش نبود
چند وقت بعد دختر همسایه مون با دوتا از هم کلاسی هامون چون برق رفته بود
اومدن خونه مون
پدر و مادریم هم رفته بودن بیرون
داشتیم صحبت میکردیم ی سایه سیاه یکدفعه رد شد
که همه مون دیدیمش
و خواهر دختر همسایه مون که سه سالش بود یکدفعه سرش و برگردون به طرف اتاقم که درش باز بود و گفت سلام مامان
اما ما هرچی نگاه کردیم کسی نبود
خیلی همه مون ترسیدیم
آنقدر اون لحظه ها ترسناک بود که مو به موشو یادمه
با ترس مون همگی باهم رفتیم اتاق که بلایی سرمون نیاد
وسایل مون و برداشتیم و زدیم بیرون
بعد اون روز
همیشه شبا صدا کابینت ها میاد+ لیوان ها
خیلی ترسناکه
به پدرم هم میگم میگه جن ها به اذن خدا تو زندگی انسان حق دخالت ندارند
می نمی دونم دیگه چیکار کنم😭
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
📚داستان کوتاه
یک داستان یک پند
بیست سال پیش بود از تهران میآمدم...
سوار اتوبوس شدم تا به شهرستان بیایم.
دههزار تومان پول همراه داشتم...
اتوبوس در یک غذاخوری بینراهی برای صرف شام توقف کرد.
به یک مغازه ساندویچی که کنار غذاخوری بود رفتم، یک ساندویچ کالباس سفارش دادم.
در آخرهای لقمه بودم که دست در جیب کردم تا مبلغ ۲۰۰ تومان پول ساندویچ را پرداخت کنم.
دست در جیب پیراهن کردم پول نبود، ترس عجیبی مرا برداشت.
دست در جیب سمت راست کردم؛ خالی بود!
شهامت دست در جیب چپ کردن را نداشتم؛ چون اگر پولهایم در آن جیب هم نبود، نه پول ساندویچ را داشتم و نه پول رفتن به خانه از ترمینال.
وقتی دستم خالی از آخرین جیبم برگشت، عرق عجیبی پیشانی مرا گرفت.
مغازه ساندویچی شلوغ بود، جوانی بود و هزار غرور، نمیتوانستم به فروشنده نزدیک شده و در گوشش بگویم که پولی ندارم.
لقمه را آرام آرام میخوردم چون اگر تمام میشد، باید پول را میدادم.
میخواستم دیر تمام شود تا فکری به حال و آبروی خودم کرده باشم.
آرام در چهره چند نفری که ساندویچ میخوردند نگاه کردم تا از کسی کمک بگیرم ولی تیپ و قیافه و کیف سامسونت در دستم بعید میدانستم کسی باور کند واقعاً بیپولم.!
با شرم نزد مرد جوانی رفتم، کارت دانشجوییام را نشان دادم و آرام سرم را به نزد گوشش بردم و گفتم پولهایم گم شده است، در راه خدا ۲۰۰ تومان کمک کن.
مرد جوان تبسمی کرد و گفت: سامسونتات را بفروش اگر نداری.
خنجری بر قلبم زد.
سرم را نتوانستم بالا بیاورم ترسیده بودم چند نفر موضوع را بدانند.
مجبور شدم پشت یخچال رفته و با صدای آرام و لرزان به فروشنده گفتم: من ساندویچ خوردم ولی پولی ندارم، ساعتام را باز کردم که ۴ هزار تومان قیمت داشت به او بدهم.
مرد جوان دست مرا گرفت و گویی دزد پیدا کرده بود، با صدای بلند گفت: «من این مغازه شاگرد هستم باید پیش صاحب مغازه برویم.» عصبانی شدم و گفتم: «مرد حسابی من کجا میتوانم فرار کنم؟ تا وقتی که این اتوبوس هست من چطور میتوانم فرار کنم در وسط بیایان؟؟»
با او رفتیم، مردی جوان در داخل رستوران دور بخاری نشسته بود که چند نفر کنارش بودند.
مرد ساندویچی گفت: «بیا برویم تو.»
گفتم: «من بیرون هستم منتظرم برو نتیجه را بگو.»
مرد ساندویچی رفت و با صاحب مغازه بیرون آمد.
گفت: «اشکالی ندارد برو گذرت افتاد پول ما را میدهی.»
گفتم: «نه!گذر من شاید اینجا نیفتد اگر چنین بمیرم مدیون مردهام، یا ساعت را بگیر یا به من ۲۰۰ تومان را ببخش یا از صدقه حساب کن، که شهرم رسیدم ۲۰۰ به نیابت از شما صدقه میدهم.»
مرد جوان گفت: «بخشیدم»
آن روز یاد گرفتم که هرگز نیاز کسی را از ظاهرش تشخیص ندهم و به قول اللهتعالی، نیازمند واقعی چنان است که انسان نادان او را از نادانی ثروتمند میپندارد.
📚 داستان کوتاه
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را به تصویر بکشد.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند، آن تابلو ها، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در چمن می دویدند، رنگین کمان در آسمان، پرنده و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد...
اولی، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند.
این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است، بعد توضیح داد:
آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود.
... در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت، شاید کمتر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول، دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگیام لذت ببرم. من خیلی خستهام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کردهام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد، علاقهام را به آنها از دست دادم. " "و خواهش دوم چیست؟"
میخواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم. میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبودهام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل میفروشد، صحبت کنم. بارها از کنار هم رد شدهایم، و هیچ وقت از او نپرسیدهام حالش چطور است. و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم، همیشه آنقدر از سرما خوردگی میترسیدم.
خلاصه دکتر، میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم، به هر مردی که خوشم میآید لبخند بزنم، تمام قهوههایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
میخواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم. احساسات من همیشه بودهاند، فقط پنهانشان میکردم.
📚ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
مامان هیچ وقت لباس عروس نپوشیده بود
حتی روز عروسیش!
یعنی عمه کوچیکم نذاشته بود که بپوشه گفته بود ما مادرمون مریضه جا واسه این تشریفات نداریم فعلا و با این بهونه الکی،یه عمر حسرت رخت سفید پوشیدنو گذاشته بود به دل مادر تازه عروس من!
بچه تر که بودم موقع بافتن موهام از اون موقع ها میگفت که حتی نذاشته بودن بره آرایشگاه و براش مشاطه گر آورده بودن خونه...
دست میکشید تو موهام و میگفت چقدر دلش میخواسته روز عروسیش موهاشو شینیون کنه و تاج عروس بزاره
،اما مشاطه گر پیر و اختصاصی خانواده پدری بلد نبوده و کلی با اتوی موی قدیمی کف سرشو سوزونده بوده تا موهای موجدارش و فرتر کنه!
یه وقتایی که به شوخی میگفتم مامان بزاراز نو برا تو و بابا یه عروسی مفصل بگیریم که لباس عروس و شینیون و تاج عروس و آرایشگاه و کلی مهمون و بزن و بکوب داشته باشه می خندید و میگفت: دیگه خیلی دیره!
میگفت: تو زندگی آدما یه حسرتهای کوچیکی هستن که هیچ وقت از یاد نمیرن
هیچ وقت آتیششون توی دل آدم خاموش نمیشه،دردشون فراموش نمیشه،تا ابد حسرت میمونن...
می گفت:
درسته الان یه جوون ۱۸ ساله نیستم که برا یه لباس عروس اونقدر ذوق و شوق داشته باشم و برام مهم باشه اما بعد این همه سال بار حسرت اون یه روز رو دوش دلمه هنوز!
می گفت :
بعضی حسرتها شاید خیلی کوچیک و سطحی به نظر بیان،اما اندازه یه اقیانوس عمیقن ، غرق میکنن آدمو!
راستش و بخوای این روزا بیشتر فکر میکنم به مامان و حسرتاش،
به عمه کوچیکم و کاراش،
به من،
به تو،
به حسرتهای کوچیکی که تا ابد رو دلمون میمونن
به حسرتهای کوچیکی که خیلی بزرگن...
مثل جانم شنیدن از لبات...
مثل ترکیب اسمم با صدات...
مثلِِ...
مثلِ گرفتن دستات!
.
آن وقت ها مشغول خواندن کتابی از داستایوفسکی بودم و
عادت احمقانه ای داشتم که شخصیت ها را درذهنم مجسم میکردم و بین مردم شهر در پی چهره ی مجسم شده همه را نگاه میکردم.
آن شب هم بین آدم هایی که اطراف سالن تأتر پرسه میزدند دنبال "ناستنکا"میگشتم..
شخصیتِ دخترِ داستان
و چقدر عجیب درست زمانی که برف گرفته بود و همگی زیرِ سقف پناه بردند دیدم دختری باتمامِ مشخصاتِ ذهنم زیر برف به نرده های محوطه تکیه داده و آسمان را زیر نظر دارد.
یکجوری به آسمان نگاه میکرد که انگار درخواستِ بیشتر داشته و ابرها حرفش را زمین نیانداخته اند!
او خودش بود!
"ناستنکا" ی ذهنِ من!
خیلی ساده و معمولی، با کتونی های آلستار خاکستری و شلوارِ گله گشاد و مانتوی قرمز رنگ کوتاه که با شال و دستبندش سِت کرده بود.
چشمان ساده ای داشت و عینک دور سیاهی که دماغش را میپوشاند.
و البته موهای بورِ بلندی که روی کوله پشتی اش پخش شده بود!
معمولی بود و هیچ چیز به جز آرامشِ صورتش خودنمایی نمیکرد.
آرامشی که از ابروهایش نشأت میگرفت.
ابروهای دست نخورده و کم پشت و صاف!
دربهای سالن باز شد و بندهای کتونی اش که به زمین کشیده میشد بهترین فرصت برای باز کردن سر حرف با "ناستنکا" ی خیالی ام بود!
گفتم و بندکفش هایش را درست مثل خودم دورِ مُچِ پایش پیچاند و گره زد!
پرسیدم دلیلِ خاصی داشت این نمایش را برای دیدن انتخاب کردی؟!
ابروهایِ آرامش را بالا انداخت و سرش را تکان داد و لبخند زد و گفت:چرا چرا...من عاشقِ بازیِ صابر ابر هستم!
در طول نمایش حواسم راجمع کرده بودم که گمش نکنم و رک و روراست بگویم حوصله اش را داری کمی عاشقی کنیم؟
قدم بزنیم در خیابان، تو از گذشته ات بگویی و من برایت سازدهنی بزنم!
باور کن من مدت هاست با تو زندگی میکنم و امروز پیدایت کرده ام!
آنقدر حواسم پرت دوست داشتن اش شد که نفهمیدم نمایش کِی تمام شده و کِی رفته!
خیال مانعِ واقعیت شد!
و بعد از آن شب تمام اجراهای تأتر شهر و آقای صابر ابر را رفتم و در محوطه مثل کودکی که گم شده باشد! دنبالش گشتم،،نبود که نبود.
مگر غیر از این است که مجرم به صحنه ی جرم باز میگردد؟
تو آنشب جرم سنگینی را مرتکب شدی،مثل ماشینی که آدم پریشانی را در باران زیر گرفته و فرار کرده باشد یا مثل قاتلی که چاقو را فروکرده و همانگونه رها کند و برود..زدی و رفتی!
حالاچرابه صحنه ی جرم باز نمیگردی؟!
راستی به آقای ابَر بگویید اگر شخصی با مشخصات نامبرده به شما مراجعه کرد بگوید فلانی هر شب در صحنه ی جرم منتظرتوست،زودترخودت را معرفی کن!