📚 داستان کوتاه
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را به تصویر بکشد.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند، آن تابلو ها، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در چمن می دویدند، رنگین کمان در آسمان، پرنده و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد...
اولی، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند.
این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است، بعد توضیح داد:
آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود.
... در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت، شاید کمتر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول، دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگیام لذت ببرم. من خیلی خستهام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کردهام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد، علاقهام را به آنها از دست دادم. " "و خواهش دوم چیست؟"
میخواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم. میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبودهام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل میفروشد، صحبت کنم. بارها از کنار هم رد شدهایم، و هیچ وقت از او نپرسیدهام حالش چطور است. و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم، همیشه آنقدر از سرما خوردگی میترسیدم.
خلاصه دکتر، میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم، به هر مردی که خوشم میآید لبخند بزنم، تمام قهوههایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
میخواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم. احساسات من همیشه بودهاند، فقط پنهانشان میکردم.
📚ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
مامان هیچ وقت لباس عروس نپوشیده بود
حتی روز عروسیش!
یعنی عمه کوچیکم نذاشته بود که بپوشه گفته بود ما مادرمون مریضه جا واسه این تشریفات نداریم فعلا و با این بهونه الکی،یه عمر حسرت رخت سفید پوشیدنو گذاشته بود به دل مادر تازه عروس من!
بچه تر که بودم موقع بافتن موهام از اون موقع ها میگفت که حتی نذاشته بودن بره آرایشگاه و براش مشاطه گر آورده بودن خونه...
دست میکشید تو موهام و میگفت چقدر دلش میخواسته روز عروسیش موهاشو شینیون کنه و تاج عروس بزاره
،اما مشاطه گر پیر و اختصاصی خانواده پدری بلد نبوده و کلی با اتوی موی قدیمی کف سرشو سوزونده بوده تا موهای موجدارش و فرتر کنه!
یه وقتایی که به شوخی میگفتم مامان بزاراز نو برا تو و بابا یه عروسی مفصل بگیریم که لباس عروس و شینیون و تاج عروس و آرایشگاه و کلی مهمون و بزن و بکوب داشته باشه می خندید و میگفت: دیگه خیلی دیره!
میگفت: تو زندگی آدما یه حسرتهای کوچیکی هستن که هیچ وقت از یاد نمیرن
هیچ وقت آتیششون توی دل آدم خاموش نمیشه،دردشون فراموش نمیشه،تا ابد حسرت میمونن...
می گفت:
درسته الان یه جوون ۱۸ ساله نیستم که برا یه لباس عروس اونقدر ذوق و شوق داشته باشم و برام مهم باشه اما بعد این همه سال بار حسرت اون یه روز رو دوش دلمه هنوز!
می گفت :
بعضی حسرتها شاید خیلی کوچیک و سطحی به نظر بیان،اما اندازه یه اقیانوس عمیقن ، غرق میکنن آدمو!
راستش و بخوای این روزا بیشتر فکر میکنم به مامان و حسرتاش،
به عمه کوچیکم و کاراش،
به من،
به تو،
به حسرتهای کوچیکی که تا ابد رو دلمون میمونن
به حسرتهای کوچیکی که خیلی بزرگن...
مثل جانم شنیدن از لبات...
مثل ترکیب اسمم با صدات...
مثلِِ...
مثلِ گرفتن دستات!
.
آن وقت ها مشغول خواندن کتابی از داستایوفسکی بودم و
عادت احمقانه ای داشتم که شخصیت ها را درذهنم مجسم میکردم و بین مردم شهر در پی چهره ی مجسم شده همه را نگاه میکردم.
آن شب هم بین آدم هایی که اطراف سالن تأتر پرسه میزدند دنبال "ناستنکا"میگشتم..
شخصیتِ دخترِ داستان
و چقدر عجیب درست زمانی که برف گرفته بود و همگی زیرِ سقف پناه بردند دیدم دختری باتمامِ مشخصاتِ ذهنم زیر برف به نرده های محوطه تکیه داده و آسمان را زیر نظر دارد.
یکجوری به آسمان نگاه میکرد که انگار درخواستِ بیشتر داشته و ابرها حرفش را زمین نیانداخته اند!
او خودش بود!
"ناستنکا" ی ذهنِ من!
خیلی ساده و معمولی، با کتونی های آلستار خاکستری و شلوارِ گله گشاد و مانتوی قرمز رنگ کوتاه که با شال و دستبندش سِت کرده بود.
چشمان ساده ای داشت و عینک دور سیاهی که دماغش را میپوشاند.
و البته موهای بورِ بلندی که روی کوله پشتی اش پخش شده بود!
معمولی بود و هیچ چیز به جز آرامشِ صورتش خودنمایی نمیکرد.
آرامشی که از ابروهایش نشأت میگرفت.
ابروهای دست نخورده و کم پشت و صاف!
دربهای سالن باز شد و بندهای کتونی اش که به زمین کشیده میشد بهترین فرصت برای باز کردن سر حرف با "ناستنکا" ی خیالی ام بود!
گفتم و بندکفش هایش را درست مثل خودم دورِ مُچِ پایش پیچاند و گره زد!
پرسیدم دلیلِ خاصی داشت این نمایش را برای دیدن انتخاب کردی؟!
ابروهایِ آرامش را بالا انداخت و سرش را تکان داد و لبخند زد و گفت:چرا چرا...من عاشقِ بازیِ صابر ابر هستم!
در طول نمایش حواسم راجمع کرده بودم که گمش نکنم و رک و روراست بگویم حوصله اش را داری کمی عاشقی کنیم؟
قدم بزنیم در خیابان، تو از گذشته ات بگویی و من برایت سازدهنی بزنم!
باور کن من مدت هاست با تو زندگی میکنم و امروز پیدایت کرده ام!
آنقدر حواسم پرت دوست داشتن اش شد که نفهمیدم نمایش کِی تمام شده و کِی رفته!
خیال مانعِ واقعیت شد!
و بعد از آن شب تمام اجراهای تأتر شهر و آقای صابر ابر را رفتم و در محوطه مثل کودکی که گم شده باشد! دنبالش گشتم،،نبود که نبود.
مگر غیر از این است که مجرم به صحنه ی جرم باز میگردد؟
تو آنشب جرم سنگینی را مرتکب شدی،مثل ماشینی که آدم پریشانی را در باران زیر گرفته و فرار کرده باشد یا مثل قاتلی که چاقو را فروکرده و همانگونه رها کند و برود..زدی و رفتی!
حالاچرابه صحنه ی جرم باز نمیگردی؟!
راستی به آقای ابَر بگویید اگر شخصی با مشخصات نامبرده به شما مراجعه کرد بگوید فلانی هر شب در صحنه ی جرم منتظرتوست،زودترخودت را معرفی کن!
.
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویستم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و.. .
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود
عشق همین است
آدم ها را می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار.. .
مامان هیچ وقت لباس عروس نپوشیده بود
حتی روز عروسیش!
یعنی عمه کوچیکم نذاشته بود که بپوشه گفته بود ما مادرمون مریضه جا واسه این تشریفات نداریم فعلا و با این بهونه الکی،یه عمر حسرت رخت سفید پوشیدنو گذاشته بود به دل مادر تازه عروس من!
بچه تر که بودم موقع بافتن موهام از اون موقع ها میگفت که حتی نذاشته بودن بره آرایشگاه و براش مشاطه گر آورده بودن خونه...
دست میکشید تو موهام و میگفت چقدر دلش میخواسته روز عروسیش موهاشو شینیون کنه و تاج عروس بزاره
،اما مشاطه گر پیر و اختصاصی خانواده پدری بلد نبوده و کلی با اتوی موی قدیمی کف سرشو سوزونده بوده تا موهای موجدارش و فرتر کنه!
یه وقتایی که به شوخی میگفتم مامان بزاراز نو برا تو و بابا یه عروسی مفصل بگیریم که لباس عروس و شینیون و تاج عروس و آرایشگاه و کلی مهمون و بزن و بکوب داشته باشه می خندید و میگفت: دیگه خیلی دیره!
میگفت: تو زندگی آدما یه حسرتهای کوچیکی هستن که هیچ وقت از یاد نمیرن
هیچ وقت آتیششون توی دل آدم خاموش نمیشه،دردشون فراموش نمیشه،تا ابد حسرت میمونن...
می گفت:
درسته الان یه جوون ۱۸ ساله نیستم که برا یه لباس عروس اونقدر ذوق و شوق داشته باشم و برام مهم باشه اما بعد این همه سال بار حسرت اون یه روز رو دوش دلمه هنوز!
می گفت :
بعضی حسرتها شاید خیلی کوچیک و سطحی به نظر بیان،اما اندازه یه اقیانوس عمیقن ، غرق میکنن آدمو!
راستش و بخوای این روزا بیشتر فکر میکنم به مامان و حسرتاش،
به عمه کوچیکم و کاراش،
به من،
به تو،
به حسرتهای کوچیکی که تا ابد رو دلمون میمونن
به حسرتهای کوچیکی که خیلی بزرگن...
مثل جانم شنیدن از لبات...
مثل ترکیب اسمم با صدات...
مثلِِ...
مثلِ گرفتن دستات!
.
آن وقت ها مشغول خواندن کتابی از داستایوفسکی بودم و
عادت احمقانه ای داشتم که شخصیت ها را درذهنم مجسم میکردم و بین مردم شهر در پی چهره ی مجسم شده همه را نگاه میکردم.
آن شب هم بین آدم هایی که اطراف سالن تأتر پرسه میزدند دنبال "ناستنکا"میگشتم..
شخصیتِ دخترِ داستان
و چقدر عجیب درست زمانی که برف گرفته بود و همگی زیرِ سقف پناه بردند دیدم دختری باتمامِ مشخصاتِ ذهنم زیر برف به نرده های محوطه تکیه داده و آسمان را زیر نظر دارد.
یکجوری به آسمان نگاه میکرد که انگار درخواستِ بیشتر داشته و ابرها حرفش را زمین نیانداخته اند!
او خودش بود!
"ناستنکا" ی ذهنِ من!
خیلی ساده و معمولی، با کتونی های آلستار خاکستری و شلوارِ گله گشاد و مانتوی قرمز رنگ کوتاه که با شال و دستبندش سِت کرده بود.
چشمان ساده ای داشت و عینک دور سیاهی که دماغش را میپوشاند.
و البته موهای بورِ بلندی که روی کوله پشتی اش پخش شده بود!
معمولی بود و هیچ چیز به جز آرامشِ صورتش خودنمایی نمیکرد.
آرامشی که از ابروهایش نشأت میگرفت.
ابروهای دست نخورده و کم پشت و صاف!
دربهای سالن باز شد و بندهای کتونی اش که به زمین کشیده میشد بهترین فرصت برای باز کردن سر حرف با "ناستنکا" ی خیالی ام بود!
گفتم و بندکفش هایش را درست مثل خودم دورِ مُچِ پایش پیچاند و گره زد!
پرسیدم دلیلِ خاصی داشت این نمایش را برای دیدن انتخاب کردی؟!
ابروهایِ آرامش را بالا انداخت و سرش را تکان داد و لبخند زد و گفت:چرا چرا...من عاشقِ بازیِ صابر ابر هستم!
در طول نمایش حواسم راجمع کرده بودم که گمش نکنم و رک و روراست بگویم حوصله اش را داری کمی عاشقی کنیم؟
قدم بزنیم در خیابان، تو از گذشته ات بگویی و من برایت سازدهنی بزنم!
باور کن من مدت هاست با تو زندگی میکنم و امروز پیدایت کرده ام!
آنقدر حواسم پرت دوست داشتن اش شد که نفهمیدم نمایش کِی تمام شده و کِی رفته!
خیال مانعِ واقعیت شد!
و بعد از آن شب تمام اجراهای تأتر شهر و آقای صابر ابر را رفتم و در محوطه مثل کودکی که گم شده باشد! دنبالش گشتم،،نبود که نبود.
مگر غیر از این است که مجرم به صحنه ی جرم باز میگردد؟
تو آنشب جرم سنگینی را مرتکب شدی،مثل ماشینی که آدم پریشانی را در باران زیر گرفته و فرار کرده باشد یا مثل قاتلی که چاقو را فروکرده و همانگونه رها کند و برود..زدی و رفتی!
حالاچرابه صحنه ی جرم باز نمیگردی؟!
راستی به آقای ابَر بگویید اگر شخصی با مشخصات نامبرده به شما مراجعه کرد بگوید فلانی هر شب در صحنه ی جرم منتظرتوست،زودترخودت را معرفی کن!
#علی_سلطانی
.
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویستم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و.. .
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود
عشق همین است
آدم ها را می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار.. .
سال شصت و نه بود که فهمیدم که بهروز پسر زری خانم عاشقم شده ولی از بس زشت بودم باورم نشد
اما خب اونوقتا مثل الان نبود زشت سیبیلوام بودی یه شیر پاک خورده ای عاشقت میشداخه اونوقتا زن بودن قشنگترین چیزی بود که تو کل دنیا وجود داشت و خیلی به ظاهر خانما مربوط نبود یعنی خود زن بودن واسه قشنگ بودن کافی بود
مث الان نبود خانما این همه قشنگ باشن ولی قشنگ نباشن،شیرین نباشن،خانوم نباشن، اون وقتا جراح زیبایی کم بودو لطف خدا زیاد بود
کنتر کسی تنها بود همه حتما یه نفر و تو قلبشون داشتن
حتی اگه ازش دور بودن حتی اگه خود طرف خبر نداشت
مثل منکه خبر نداشتم بهروز رویاهام عاشقمه
بهناز خواهر بهروز همکلاسیم بود
یه بار زنگ املا که بغل دستم نشسته بود بهم گفت:
داداش بهروزم تورو میخواد نازی
هیچی بهش نگفتم اونموقع و خودم و زدم به نشنیدن
که مثلا من حواسم نیست
با خودم گفتم حتما این و میگه وقت املا دستم و باز بزارم از روم بنویسه
اون روز درشترین املای عمرم و نوشتم وبدون اینکه بهناز چیز دیگه ای بگه گذشت
اما از اون روز به بعد شبی نبود که به رویای قدیمیم بهروز فکر نکنم و به خودم میگفتم :
لال میمردی به بهناز بگی راس میگه یا نه و خودتو نمیزدی به کری
من از همون وقتا که تو کوچه بازی میکردیم دوست داشتم خاله بازی کنیم و بهروز شوهرم شه ولی پسر کوچولوهای اون وقتا مردی بودن برا خودشون و خاله بازی نمیکردن واز بچگی با دخترا بازی نمیکردن
نه با خودشون نه قلبشون
بزرگترم که شدم گفتم با خودم بهروز یه بار تو عالم بچگی ما رو آدم حساب نکرد الان که دیگه معلومه
بقیه اون سال خیلی سعی کردم نامحسوس پاچه خواری بهناز و بکنم که یه بار دیگه حرفشو تکرار کنه یه یه چیزی بگه سر صحبت باز بشه
ولی چون دوست صمیمی نبودیم هیچ وقت این اتفاق نیفتاد
همش فکر بهروز بودم تا اخرین روز امتحان نهایی که تو راه برگشت خونه اومد جلومو گرفت و یه نوار کاست بهم دادبدون اینکه چیز خاصی جز سلام بگه ورفت،اون وقتا مردا کمتر حرف میزدن
و بیشتر معجزه میکردن
نمیدونم اون ۳ ماه تعطیلی چند هزار بار اون کاست و گوش دادم همش ابی بود و هایده و اول و اخر هر طرفش نازی ناز کن که نازت یه سرونازه بود
اون روزا من دیگه نازی نبودم
بال داشتم یه گونه ای کمیاب از پرنده ای خوشبخت بودم که رو ابرا زندگی میکرد
صبا یه وعده بال در می اوردمو پرواز میکردم به یاد بهروز و شبا یه وعده
بعضی شبام خیالم برنمیگشت به خودم و خوابم،میموند پیش بهروز
هربارم هایده میخوند وقتی که من عاشق میشم من میلیون بار عاشق تر و دیوونه ترمیشدم
هر روز اون تابستون برام رنگ رویا گذشت
یه روز رویام آبی بود وفک میکردم بهروز بشه مرد زندگیمو دوتایی با پیکان باباش بریم شمال لب دریایه روز صورتی بود و فکر میکردم من و بهروز یه دختر داشته باشیم و دعا میکردم اندازه من مو و سیبیل نداشته باشه
یه روز رویام سفید بود به چینهای آستین و پف لباس عروسم فکر میکردم
تو رویا بودم چون اونموقع چشمای ادما پنجره روحشون بود و میشد از توش قلبشونو دید
من اون روز تو راه خونه قلب بهروز و دیدم
کل اون تابستون فقط بهروز و از دور دیدم
بدون اینکه چیز دیگه ای بهم بده یا بگه،اون وقتا یه نامه یا یه نوار هم عهد و پیمون حساب میشد و خیلی بیشتر از قول و قرارهای امروزی حساب کتاب و دووم داشت
اولین بار آدر ماه بود که زری خانوم و بهناز اومدن خونمون که با مامان قول و قرارهای خواستگاری رو بزارن
یادمه یه پیرهن گلدار پوشیده بودم اون روزو انگار همه فرشته ها تو دلم قند میسابیدن بس که ذوق داشتم
و بیشتر از هر موقعی بالهام و رو شونه هام حس میکردم
بخاطر بهروز همه چی همونطور که میخواستم شده بود
بهروز همیشه ستون دلم و آرزوهام بود یه بارم نزاشت یه آرزو یا رویام سقوط کنه
عقد و عروسیمون نزدیک عید افتاد
و اخرش من با همون نوار کاست عروس شدم و سفید بخت و یه عمر خوشبخت ترین موندم
یادش بخیر چقدر عروسیمون خوشگل شده بودم
و همش بخاطر نگاههای عاشقانه بهروز بود
اینم ربطی به اون وقتا و الان نداره واقعیت نگاه با عشق و مشتاق مرد تو صورت خانمش اثر میکنه و قشنگش میکنه مثل خدا که وقتی گلا رو نگاه میکنه بهار میشه
خیلی سال از اون موقع ها میگذره اما خانم خونه بهروز بودن هنوز واسه من عین یه رویاس و نازی صدا کردناش قشنگترین آهنگ زندگیمه
چقدر اون وقتا زن زندگی قشنگ بود
چون همه مردا خیلی مرد بودن و بهروز من بیشتر
پروردگارا
اگر باعث آزردگی کسی شدم
به من قدرت عذر خواهی بده
و اگر دیگران مرا آزردند
به من قدرت بخشش بده...
پایان آدمیزاد بی خداییست!
نه از دست دادن معشوق،
نه رفتن یار ،
نه تنهایی...
هیچکدام پایان آدمی نیست!
تنها بی خدایی
آدم را تمام میکند...
الهی ؛
بـوی ِناب "بهشـت" میدهد همـۀ "نامهای"قشـنگ ِ"تــو"
میگذارمشان روی ِزخمهای "دلم"
گفـته بـودی "اَلجَّبار"
یعنی کسی کـه "جُـبران مــیکند" همـۀ شکستگـیهایِ "دلت" را
گفــته بودی "اَلمُصَـوِّر"
یعنی کسی کــه از "ُنو مـیسـازد"
همۀ آنچه را "ویـران" شـده اسـت درون ِ "دلت"
گفــته بـودی"الشّـافـی"
یعنی کسی کـــه"شِفا" مـیدهد تمام ِ "زخمهـایِ عمیق" و "ناعـلاج" را
هـوای ِ"دلم" سبک میشود بــا زمزمه نامهایِ زیبایت
نَفـس میکشم درهوایِ "مهربانیهـایِ نابت"
"الهی"
ممنونم که هستی و خدایی میکنی.
رنج آگاهانه
اگر دارای فرزندان کوچک هستید، به آن ها کمک و راهنمایی کنید و تا جایی که در توان دارید، از آن ها پشتیبانی نمایید. مهم تر از همه این که به فرزندان خود فضا بدهید؛ فضایی برای بودن. آن ها از طریق شما به این دنیا می آیند، اما «متعلق به شما» نیستند. این باور که «من می دانم چه چیزی برایت خوب است» شاید زمانی که کودکان شما بسیار کوچک هستند درست باشد، اما هنگامی که آن ها بزرگ تر می شوند، حقیقت این موضوع کم تر می شود. هر چه انتظارات شما نسبت به این که زندگی فرزندانتان باید چگونه باشد بیش تر شود، نشان می دهد که بیش تر به جای حضور در زندگی برای آن ها در ذهن خود به سر می برید. سرانجام چنین انتظاراتی آن است که فرزندان شما مرتکب اشتباه خواهند شد و نوعی رنج را تجربه خواهند کرد؛ درست همان گونه که همه انسان ها تجربه می کنند. در واقع شاید آن ها فقط از دیدگاه شما اشتباه باشند. آنچه به نظر شما اشتباه است، شاید دقیقا همانی باشد که فرزندانتان به انجام دادن و تجربه کردن آن نیاز دارند.
تا جایی که می توانید به آن ها کمک کنید و رهنمونشان شوید، اما بدانید که شاید گاهی اوقات، به ویژه زمانی که به بزرگسالی می رسند باید به فرزندان خود اجازه اشتباه کردن بدهید. گاهی شاید لازم باشد که بگذارید رنج ببرند. رنج کشیدن شاید ناگهان بر آن ها پدیدار شود یا ممکن است پیامد اشتباهات خودشان باشد. آیا شگفت آور نبود اگر می توانستید فرزندان خود را از همه رنج ها ایمن نگه دارید؟ نه، این گونه نبود! در این صورت آن ها نمی توانستند انسان شوند، سطحی و سبک مایه می ماندند و از شکل بیرونی چیزها هویت می گرفتند. رنج کشیدن، ما را ژرف تر می کند. این به گونه ای تناقض پردازی ست که رنج کشیدن، حاصل همانند سازی با شکل است و خود رنج، همانندسازی با شکل را از میان بر می دارد. بسیاری از این رنج بردن ها از «من درون» سرچشمه گرفته است و هر چند رنج کشیدن سرانجام «من درون» را نابود می کند،اما نه تا زمانی که بتوانید آگاهانه رنج ببرید.
در روابط، سخت کوشی همیشه جواب نمی دهد. در عوض باید آزادی، قدرت درونی، شفافیت و خردمندی داشت تا جنبه های مختلف یک رابطه، شکوفا شود. مهم نیست چقدر خودتان و منابع مادی را خرج یک رابطه می کنید. یک رابطه، به میزان صحبت کردن شما بستگی ندارد. این تلاش ها، مردم را از هم دورتر می کند، چون همه در نهایت خواهان یک رابطه صمیمی هستند که امتحان کردنش بسیار زیباست.
وقتی حسادت، ترس از طردشدن، نیاز یا هر انرژی منفی دیگری در یک رابطه به وجود می آید، می توان گفت که بهترین فرصت برای جستار در ماهیت حقیقی تان فرا رسیده است.
اگر شما نمی توانید حالت حقیقی خودتان را حفظ کنید، توانایی حفظ یک رابطه را هم نخواهید داشت، شما باید از طراوت و قدرت درونی تان لذت ببرید.
بدانید که اگر در روابط اهداف زیادی داشته باشید، به همان نسبت تنش ایجاد می شود. وقتی شما از هرگونه نیاز رهایی پیدا کردید، هیچ نیازی به مورد تأیید قرارگرفتن و مورد عشق واقع شدن نیز نخواهید داشت. در چنین آزادی ای، هیچ گونه جهلی وجود ندارد. آیا می توانید مکانی را درون خودتان در نظر بگیرید که نیازی به عشق ندارد؟ دقیقا در همین مکان است که عشق شما قدرت می گیرد و زیبا و گسترده می شود