eitaa logo
🎮‌ مود بازان 🎮 (بازی های مود شده هک شده)
3.6هزار دنبال‌کننده
658 عکس
105 ویدیو
84 فایل
تمام بازی های مود ایرانی و خارجی😉 ما رو به دوستاتون معرفی کنید😊 🎮 @Modplayers 🎮 #لفت_ندید😢
مشاهده در ایتا
دانلود
سال شصت و نه بود که فهمیدم که بهروز پسر زری خانم عاشقم شده ولی از بس زشت بودم باورم نشد اما خب اونوقتا مثل الان نبود زشت سیبیلوام بودی یه شیر پاک خورده ای عاشقت میشداخه اونوقتا زن بودن قشنگترین چیزی بود که تو کل دنیا وجود داشت و خیلی به ظاهر خانما مربوط نبود یعنی خود زن بودن واسه قشنگ بودن کافی بود مث الان نبود خانما این همه قشنگ باشن ولی قشنگ نباشن،شیرین نباشن،خانوم نباشن، اون وقتا جراح زیبایی کم بودو لطف خدا زیاد بود کنتر کسی تنها بود همه حتما یه نفر و تو قلبشون داشتن حتی اگه ازش دور بودن حتی اگه خود طرف خبر نداشت مثل منکه خبر نداشتم بهروز رویاهام عاشقمه بهناز خواهر بهروز همکلاسیم بود یه بار زنگ املا که بغل دستم نشسته بود بهم گفت: داداش بهروزم تورو میخواد نازی هیچی بهش نگفتم اونموقع و خودم و زدم به نشنیدن که مثلا من حواسم نیست با خودم گفتم حتما این و میگه وقت املا دستم و باز بزارم از روم بنویسه اون روز درشترین املای عمرم و نوشتم وبدون اینکه بهناز چیز دیگه ای بگه گذشت اما از اون روز به بعد شبی نبود که به رویای قدیمیم بهروز فکر نکنم و به خودم میگفتم : لال میمردی به بهناز بگی راس میگه یا نه و خودتو نمیزدی به کری من از همون وقتا که تو کوچه بازی میکردیم دوست داشتم خاله بازی کنیم و بهروز شوهرم شه ولی پسر کوچولوهای اون وقتا مردی بودن برا خودشون و خاله بازی نمیکردن واز بچگی با دخترا بازی نمیکردن نه با خودشون نه قلبشون بزرگترم که شدم گفتم با خودم بهروز یه بار تو عالم بچگی ما رو آدم حساب نکرد الان که دیگه معلومه بقیه اون سال خیلی سعی کردم نامحسوس پاچه خواری بهناز و بکنم که یه بار دیگه حرفشو تکرار کنه یه یه چیزی بگه سر صحبت باز بشه ولی چون دوست صمیمی نبودیم هیچ وقت این اتفاق نیفتاد همش فکر بهروز بودم تا اخرین روز امتحان نهایی که تو راه برگشت خونه اومد جلومو گرفت و یه نوار کاست بهم دادبدون اینکه چیز خاصی جز سلام بگه ورفت،اون وقتا مردا کمتر حرف میزدن و بیشتر معجزه میکردن نمیدونم اون ۳ ماه تعطیلی چند هزار بار اون کاست و گوش دادم همش ابی بود و هایده و اول و اخر هر طرفش نازی ناز کن که نازت یه سرونازه بود اون روزا من دیگه نازی نبودم بال داشتم یه گونه ای کمیاب از پرنده ای خوشبخت بودم که رو ابرا زندگی میکرد صبا یه وعده بال در می اوردمو پرواز میکردم به یاد بهروز و شبا یه وعده بعضی شبام خیالم برنمیگشت به خودم و خوابم،میموند پیش بهروز هربارم هایده میخوند وقتی که من عاشق میشم من میلیون بار عاشق تر و دیوونه ترمیشدم هر روز اون تابستون برام رنگ رویا گذشت یه روز رویام آبی بود وفک میکردم بهروز بشه مرد زندگیمو دوتایی با پیکان باباش بریم شمال لب دریایه روز صورتی بود و فکر میکردم من و بهروز یه دختر داشته باشیم و دعا میکردم اندازه من مو و سیبیل نداشته باشه یه روز رویام سفید بود به چینهای آستین و پف لباس عروسم فکر میکردم تو رویا بودم چون اونموقع چشمای ادما پنجره روحشون بود و میشد از توش قلبشونو دید من اون روز تو راه خونه قلب بهروز و دیدم کل اون تابستون فقط بهروز و از دور دیدم بدون اینکه چیز دیگه ای بهم بده یا بگه،اون وقتا یه نامه یا یه نوار هم عهد و پیمون حساب میشد و خیلی بیشتر از قول و قرارهای امروزی حساب کتاب و دووم داشت اولین بار آدر ماه بود که زری خانوم و بهناز اومدن خونمون که با مامان قول و قرارهای خواستگاری رو بزارن یادمه یه پیرهن گلدار پوشیده بودم اون روزو انگار همه فرشته ها تو دلم قند میسابیدن بس که ذوق داشتم و بیشتر از هر موقعی بالهام و رو شونه هام حس میکردم بخاطر بهروز همه چی همونطور که میخواستم شده بود بهروز همیشه ستون دلم و آرزوهام بود یه بارم نزاشت یه آرزو یا رویام سقوط کنه عقد و عروسیمون نزدیک عید افتاد و اخرش من با همون نوار کاست عروس شدم و سفید بخت و یه عمر خوشبخت ترین موندم یادش بخیر چقدر عروسیمون خوشگل شده بودم و همش بخاطر نگاههای عاشقانه بهروز بود اینم ربطی به اون وقتا و الان نداره واقعیت نگاه با عشق و مشتاق مرد تو صورت خانمش اثر میکنه و قشنگش میکنه مثل خدا که وقتی گلا رو نگاه میکنه بهار میشه خیلی سال از اون موقع ها میگذره اما خانم خونه بهروز بودن هنوز واسه من عین یه رویاس و نازی صدا کردناش قشنگترین آهنگ زندگیمه چقدر اون وقتا زن زندگی قشنگ بود چون همه مردا خیلی مرد بودن و بهروز من بیشتر
پروردگارا اگر باعث آزردگی کسی شدم به من قدرت عذر خواهی بده و اگر دیگران مرا آزردند به من قدرت بخشش بده... پایان آدمیزاد بی خداییست! نه از دست دادن معشوق، نه رفتن یار ، نه تنهایی... هیچکدام پایان آدمی نیست! تنها بی خدایی آدم را تمام میکند... الهی ؛ بـوی ِناب "بهشـت" میدهد همـۀ "نامهای"قشـنگ ِ"تــو" میگذارمشان روی ِزخمهای "دلم" گفـته بـودی "اَلجَّبار" یعنی کسی کـه "جُـبران مــیکند" همـۀ شکستگـیهایِ "دلت" را گفــته بودی "اَلمُصَـوِّر" یعنی کسی کــه از "ُنو مـیسـازد" همۀ آنچه را "ویـران" شـده اسـت درون ِ "دلت" گفــته بـودی"الشّـافـی" یعنی کسی کـــه"شِفا" مـیدهد تمام ِ "زخمهـایِ عمیق" و "ناعـلاج" را هـوای ِ"دلم" سبک میشود بــا زمزمه نامهایِ زیبایت نَفـس میکشم درهوایِ "مهربانیهـایِ نابت" "الهی" ممنونم که هستی و خدایی میکنی.
رنج آگاهانه اگر دارای فرزندان کوچک هستید، به آن ها کمک و راهنمایی کنید و تا جایی که در توان دارید، از آن ها پشتیبانی نمایید. مهم تر از همه این که به فرزندان خود فضا بدهید؛ فضایی برای بودن. آن ها از طریق شما به این دنیا می آیند، اما «متعلق به شما» نیستند. این باور که «من می دانم چه چیزی برایت خوب است» شاید زمانی که کودکان شما بسیار کوچک هستند درست باشد، اما هنگامی که آن ها بزرگ تر می شوند، حقیقت این موضوع کم تر می شود. هر چه انتظارات شما نسبت به این که زندگی فرزندانتان باید چگونه باشد بیش تر شود، نشان می دهد که بیش تر به جای حضور در زندگی برای آن ها در ذهن خود به سر می برید. سرانجام چنین انتظاراتی آن است که فرزندان شما مرتکب اشتباه خواهند شد و نوعی رنج را تجربه خواهند کرد؛ درست همان گونه که همه انسان ها تجربه می کنند. در واقع شاید آن ها فقط از دیدگاه شما اشتباه باشند. آنچه به نظر شما اشتباه است، شاید دقیقا همانی باشد که فرزندانتان به انجام دادن و تجربه کردن آن نیاز دارند. تا جایی که می توانید به آن ها کمک کنید و رهنمونشان شوید، اما بدانید که شاید گاهی اوقات، به ویژه زمانی که به بزرگسالی می رسند باید به فرزندان خود اجازه اشتباه کردن بدهید. گاهی شاید لازم باشد که بگذارید رنج ببرند. رنج کشیدن شاید ناگهان بر آن ها پدیدار شود یا ممکن است پیامد اشتباهات خودشان باشد. آیا شگفت آور نبود اگر می توانستید فرزندان خود را از همه رنج ها ایمن نگه دارید؟ نه، این گونه نبود! در این صورت آن ها نمی توانستند انسان شوند، سطحی و سبک مایه می ماندند و از شکل بیرونی چیزها هویت می گرفتند. رنج کشیدن، ما را ژرف تر می کند. این به گونه ای تناقض پردازی ست که رنج کشیدن، حاصل همانند سازی با شکل است و خود رنج، همانندسازی با شکل را از میان بر می دارد. بسیاری از این رنج بردن ها از «من درون» سرچشمه گرفته است و هر چند رنج کشیدن سرانجام «من درون» را نابود می کند،اما نه تا زمانی که بتوانید آگاهانه رنج ببرید.
در روابط، سخت کوشی همیشه جواب نمی دهد. در عوض باید آزادی، قدرت درونی، شفافیت و خردمندی داشت تا جنبه های مختلف یک رابطه، شکوفا شود. مهم نیست چقدر خودتان و منابع مادی را خرج یک رابطه می کنید. یک رابطه، به میزان صحبت کردن شما بستگی ندارد. این تلاش ها، مردم را از هم دورتر می کند، چون همه در نهایت خواهان یک رابطه صمیمی هستند که امتحان کردنش بسیار زیباست. وقتی حسادت، ترس از طردشدن، نیاز یا هر انرژی منفی دیگری در یک رابطه به وجود می آید، می توان گفت که بهترین فرصت برای جستار در ماهیت حقیقی تان فرا رسیده است. اگر شما نمی توانید حالت حقیقی خودتان را حفظ کنید، توانایی حفظ یک رابطه را هم نخواهید داشت، شما باید از طراوت و قدرت درونی تان لذت ببرید. بدانید که اگر در روابط اهداف زیادی داشته باشید، به همان نسبت تنش ایجاد می شود. وقتی شما از هرگونه نیاز رهایی پیدا کردید، هیچ نیازی به مورد تأیید قرارگرفتن و مورد عشق واقع شدن نیز نخواهید داشت. در چنین آزادی ای، هیچ گونه جهلی وجود ندارد. آیا می توانید مکانی را درون خودتان در نظر بگیرید که نیازی به عشق ندارد؟ دقیقا در همین مکان است که عشق شما قدرت می گیرد و زیبا و گسترده می شود
❤️ زن که باشی.... زن که باشی ""اگریک شب را از سردرد یا ناراحتی تاصبح بیدارماندی کمی شرایط سخت است.. مثلا بعدازساعتهای بی خوابی و کِسالتت نزدیک ظهر چشمانت گرمِ خواب می شود.. اما میان خواب و بیداری یادت می افتد لباس ها رانشُسته ای بازحمت چشمانت را بازمیکنی و روی پا می ایستی..لباسها را میشویی و همانطور که کنار ماشین لباسشویی ایستاده ای و باهمان چشمان خمارِ نیمه بازت به چرخش لباسها خیره شده ای یادت میفتد برای شام باید فکری کنی.. به سمت آشپزخانه می روی.. درب یخچال را باز میکنی خمیازه ای می کشی، مواد اولیه ای که برای پختن غذای مورد علاقه ی همسر یا فرزندت لازم است برمیداری ،باهمان حالت خواب آلود مشغول تدارک خوراکی برای شام میشوی... دراین مرحله از شدت خواب و خستگی ، چشمانت تار می بیند و هرچند دقیقه یک بار باید اشک های بی خوابی ات را پاک کنی تا بهتر ببینی که داری چه می کنی ، مبادا نمکِ غذایت کم یا زیاد شود...! قابلمه را روی اجاق میگذاری.. درحینِ روشن کردنِ شعله هایِ اجاق، در دلت می گویی میتوانم شعله را کم کنم و کمی دراز بکشم، تاسردرد و بی خوابی ام قدری التیام یابد.. اما گرد و غبارِ روی پیشخوان، توجهت را جلب میکند.. دستمالی به دست می گیری تا همه جارا تمیزکنی.. حین گردگیری، یادت می فتد که باید جارو هم بکشی...! شاید بعد از آن بشود کمی بخوابی... گردگیری تمام میشود.. باهمان حالتِ خواب آلود و بی حال و بی رمق به سراغ جارو میروی.. روشنش میکنی وبه هرجان کندنی هم شده تمام خانه را مرتب میکنی.. درحالتی که به سختی روی پایت ایستاده ای، تمام اطراف را براندازی می کنی...پیش خودت می گویی کارهاتمام شد.. با لبخندِ رضایتی دراوج خستگی می روی روی مبل تاکمی درازبکشی ... ناگهان صدای زنگِ در ، مانع از بستن پلکهایت می شود... فرزندت ازمدرسه برگشته است... باید غذایش را گرم کنی و بعد هم بالای سرش بنشینی تا مبادا تکالیفش را اشتباه انجام دهد.. حواست هم باید باشد که ازخستگی، بی حوصله نباشی.. مهم نیست چقدرخسته ای و چقدر خوابت می آید... مهم نیست دیشب رانخوابیده ای.. حتی سردرد یا احتمالِ بیمارشدنت هم مهم نیست... همسر و فرزندت ، نیاز به رسیدگی و آرامش دارند...!"" ••این فقط یک سکانس خیلی خیلی کوتاه از زندگی یک زن بود زن که باشی.. برای خودت زندگی نمی کنی... زن بودن سخت است.. مادر بودن، خیلی سخت تر....!
🔶🔸🔸🔸🔸 برای آدمهایی که آزارتان می دهند ، آرزوهای ِ خوب کنید ! آری ... آرزو کنید آنقدر غرق در خوبی هایِ زندگی شوند و خیر و نیکی در لحظه هایشان جاری باشد ، که وقتی به خودشان می آیند ، اصلا دیگر بدی را بلد نباشند بیشتر ِ آدمهایی که آزار می دهند ، شاید یک روزی ، یک جایی ، زخمی خورده اند و مرهمی نیافته اند و تنها راه ِ گذر از این زخم را ، در آزار دادن ِ دیگران جسته اند با رفتار متقابل ، چنین شخصیتی از خودتان نسازید این یک شعار نیست! و اصلا لزومی ندارد جوابِ بدی را با خوبی بدهید ، اتفاقا برای مدتی آن ها را از حق ِ داشتن ِ خودتان محروم کنید اگر جواب بدی را دستِ کم با سکوت بدهید و در دلتان آرزوهای ِ نیک برای فرد ِ مقابل کنید ، شما خوشبخت ترین انسانی
🔴 سلام من محمد اهل قم هستم یک شب تا دیر وقت تو اتاقم در حال درس خوندن بودم کم کم درسم تموم شد میخواستم برم بخوابم ولی از بس بیدار مونده بودم خواب از سرم پریده بود رفتم سمت آشپز خونه تا آب بخورم مو قل برگشتن دیدم ساعت تقریبا ۲:۳۰ شبه معمولا شبهایی که خوابم نمیبرد فیلم تماشا میکردم تا کم کم چشمام سنگین میشد و خوابم میبرد اون شب هم به سرم زد تا برم تو اتاقم و یه فیلم ترسناک ببینم از بچگی نسبت به جن و اینچیزا آدم ترسویی نبودم اما بهش اعتقاد داشتم اون شب نشستم یه فیلم ترسناک دیدم که اصلا یادم نیست اسمش چی بود اما هر چی که بود خیلی ترسناک بود ولی خوب من خیلی نترسیده بودم یهو دیدم از آشپز خونه صدا اومد رفتم ببینم صدای چیه؟ رفتم چیزی نبود وقتی میخواستم برگردم تو راهرو نگاهم به آیینه افتاد خودمو تو آیینه نگاه کردم ولی اون من نبودم! خیلی سریع رفتم تو اتاق پتومو تا گردن بالا آوردم ولی رو سرم نکشیدم چشمامو به سقف دوخته بودم حس میکردم از اطرافم صداهایی میاد دو سه بار بر گشتم تا مطمئن بشم ام اما کسی نبود صدا بیشتر شد این بار خواستم صورتم و برگردونم اما نشد او ن شب نمیدونم چطوری خوابم برد ولی فردا خبری از اونا نبود حتی چندین بار بعد این موضوع فیلم های خیلی ترسناک دیدم اما انگار اون شب طلسم شده بود ◾️
📚 دختر کوچولو خوشحال اومد خونه و به مامانش گفت:"مامان من دوچرخه میخوام، میشه یکی برام بخری؟" مادر دلش شکست، ناراحت شد ولی با مهربونی گفت:"حتماً عزیزم. برات یکی میخرم تا بتونی با دوستات بازی کنی." نصفه شب وقتی همه خواب بودن، مادر کنار تخت شوهر مریضش داشت گریه میکرد:"چرا ما اینقدر فقیریم که نمیتونیم حتی یه دونه از چیزایی که دخترمون میخواد بخریم؟" پدر بیچاره هم که ناراحت تر از همیشه شده بود گریه کرد. روز بعد دختر کوچولو ساکت ولی خوشحال داشت صبحانه اشو میخورد. مادرش اومد پیشش، موهاشو نوازش کرد، لبخندی زد و گفت:"خب... من تمام دیشب رو فکر کردم و تصمیم گرفتم یه کاری بکنم. دخترک گفت:"چی؟" مادر گفت:"بیا هر دو تامون قول بدیم. تو قول بده که تو مدرسه 10 تا نمره خوب بگیری، اون وقت من هم قول میدم برات یه دوچرخه بخرم. قبول؟" دخترک خوشحال شد و قبول کرد. هر شب مادر ورقه های دخترش رو نگاه میکرد. دخترک خیلی خوب پیش میرفت. بعد از چند روز مادر متوجه شد که دختر کوچولوش فقط هشت تا نمره خوب داره. خیلی ناراحت شد که دختر کوچولوش انگیزه اشو از دست داده و دیگه حرف فردای اون روز مادر رفت تا برا خونه یه چیزایی بخره. وقتی ميخواست کمی سیب بخره، دید میوه فروش برای بسته بندی میوه ها از یه سری کاغذ استفاده میکنه یکی از کاغذها رو برداشت تا بخونه که در کمال تعجب دید این دست خط دخترش است از مرد فروشنده پرسید:"ببخشید، شما این کاغذ ها رو از کجا پيدا کردید؟" فروشنده گفت:"اوه، خانم، من یه دوست کوچک دارم، اون به مادرش گفته که براش دوچرخه بخره و مادرش ازش خواسته تا 10 تا نمره خوب تو مدرسه بگیره تا براش دوچرخه بخره. ولی چون اونا فقیر هستند اون ورقه هاشو که نمره خوب گرفته میده به من تا خانواده شو مجبور نکنه کاری رو که نمیتونن انجام بدن. 👌نـتـیـجـه: عشق، درک، مهربانی، مسئولیت ربطی به سن، فرهنگ و آموزش ما ندارد❗️ 💝اینها باید جایی ته دلمان باشند
🔶🔸🔸🔸🔸 حتما بخوانید براى اينكه خانه اى، خانه باشد بايد كسى مدام در آن راه برود. بايد يكى باشد كه ظرفهاى كثيف را بگذارد توى سينك. تميزها را بچيند سر جايش. تختها را مرتب كند. زنگ بزند سوپر رب گوجه فرنگى و ماكارونى سفارش بدهد. ميوه ها را بشورد. قبضها را پرداخت كند. به گلدانها آب بدهد. ملافه ها را عوض كند. لباسها را مرتب كند. به ناهار فردا و شام شب فكر كند. جارو بزند و گردگيرى كند. براى اينكه خانه، خانه باشد يك عالمه قدمهاى خاموش از تراس تا آشپزخانه، از آشپزخانه تا اتاق خواب، از اتاق خواب تا حمام، از حمام تا دم در بارها و بارها بايد تكرار شود. تازه آن موقع مى شود نشست و خيره شد به خانه اى كه آرام و در صلح به نظر مى رسد. انگار نه انگار كه براى رسيدن به اين ثبات و سكون كسى ساعتها راه رفته و به هيچ جا نرسيده. آرامش و ثبات جايزه ى كسى است كه راه مى رود. بقيه اما فكر مى كنند خانه خود به خود اداره مى شود. فكر مى كنند داشتن غذايى آماده روى ميز و يخچال و فريزرى پر ، طبيعى و عادى است. تا وقتى كه خود خانه اى داشته باشند و بفهمند كه معجزه اى اتفاق نمى افتد مگر با راه رفتن. آرام... ممتد و بى پايان. از اين طرف به آن طرف و براى ساعتهاى متمادى. اين همه راه رفتن فقط براى اينكه خانه همين سكون را حفظ كند. اين همه راه رفتن، فقط براى حفظ يك سكون. یک نفر باید عاشقانه در خانه راه برود و الا راه رفتن از هر کسی بر میاید... ❤️قدر دان این قدمها باشیم❤️ 🍃🌹تقدیم به تمام خانمها
🔴 سلام یادمه بچه بودم حدود ۱۰ سالم بود بابام خوشحال اومد خونه گفت که برای تولد مامانم ی ویلا تو شمال خریده... مامانمم خوشحال شد و من خوشحال‌تر و از اونجایی که ی ویلای بزرگی بود تمیز کردن اون ویلا طول میکشید.. منم که دل تو دلم نبود که هر چی زودتر بریم تو اون ویلا.. بالاخره اون روز رسید و رفتیم تو اون ویلا کل ویلا رو گشتم پذیرایی، آشپز خونه، راه پله، حتی طبقه دوم خلاصه همه جا رو گشتم.. تا رسیدم به طبقه سوم ته راهرو ی در خیلی بزرگ بود نمیدونم بخاطر سردی هوا بود یا نه(اخه پاییز بود و هوا سرد) اما همین که دستگیره رو گرفتم دستم یکمی سوخت موقع برگشت ی ضربه آرومی به در زدم و رفتم پایین چند روزی گذشت بابا و مامانم رفتن خرید و منم کنجکاویم گل کرد همراه مامان و بابام نرفتم و گفتم نمیام حتی بابام بهم گفت که امکان داره دیر بیان خونه اما من بازم نرفتم همین که مامان و بابام از ویلا خارج شدن تند رفتم طبقه سوم جلو رفتم و برخلاف دفعه قبلی دستگیره در سرد بود.. دستگیره رو بالا پایین کردم در باز نشد چند باری این کارو انجام دادم در باز نشد که نشد عصبانی شده بودم و به در لگد محمکی زدم که صدای مامانم اومد که میگفت پسرم اینجا چکار میکنی؟؟ برگشتم مامانم دستش ی چاقو بود!!! جالب اینجا بود که صدام در نمیومد!!!! به مامانم گفتم کلید این در کجاس گفت کنجکاوی؟ یادم نمیره که چشمای مامانم برق میزد!!! دروغ چرا ترسیده بودم و با ترس به مامانم گفتم اره خیلی مامانم با لحنی گفت پس بپا کنجکاویت کار دستت نده بعدشم رفت پایین پاهام سست شده بود همون لحظه صدای در اومد بابام اومده بود پریدم بقل بابام و زدم زیر گریه بابام با تعجب: چیشده فقط گوشیم جا مونده بود همه چیزو به بابام گفتم بابامم گفت مامانت که تو ماشینه چجوری بیاد بالا؟ منم ترسم چند برابر شده بود چند روزه بعدشم از اون ویلا رفته بودیم مامانم میگفت خیالاتی شدی توهم زدی و.. حتی خودمم شک کردم که واقعا شاید توهم زدم!! خلاصه تو ویلا مامان و بابام و خانواده های نزدیکمون قرآن خونده بودن و کلی آیه و دعا بهم دادن که داشته باشمش و بخونمشون حتی تا چند روز کنار مامان بابام میخوابیدم و وقتی هم که تو اتاقم تنها بودم صدای سم اسب از طبقه سوم ویلا میومد و امین کنجکاومو بیشتر میکرد. درکل کسی جز من و مامان بابام تو ویلا نبودن! خالم میگفت دعا شر به حالم کردن و چشم زدن حالا هر چی بوده چه توهم چه واقعیت امیدوارم برام بد نشه و برای هیچ‌کس هیچوقت همچین اتفاق نیافته که واقعا ترسناکه!! و من هم بعد چند سال اون اتفاق رو یادم نرفته.. ◾️
🔴 من یک شب که خواب بودم انگار یک صدایی اومد انگار یه نفر قدم میزدم رو حال من هم کاملا شنیدم و چشمام رو باز کردم که دیدم برادرم جلوی تخته و گردنش خم بود و به خیره شده بود مک همون لحضه از ترس چشمام رو بستم و یواش یواش دوباره باز کردم دیدم نیست به اطرافم نگاه کردم دیدم درست به همون شکل ولی بیرون اتاقم به من نگاه میکرد و من داد زدم و داداشم اومد و از بدن اونی که میدیدم کامل رد شد و اومد پیش من ولی اون همون طوری منو نکاه میکرد تا چراغ رو شن شد و اون غیب شد انگار من توی خواب و بیداری بودم ◾️
🔴 سلام من ۱۲ سالمه و یه مدتی بود که خیلی از خونه جدیدمون بدم میومد برای همین کنار مادرم میخوابیدن و یک شب رفتم طبقه پایین با برادرم من همیشه زود میخوابیدم برای همین با برادرم طبقه پایین رفتم که صبح زود بیدار شدم حدود ۵ که هوا کمی روشن بود کنار کمد شیشه میخوابیدم وقتی بیدار شدم توی شیشه کمد یک نفرو بدون ابرو و دماغ زشت و بدون مو دیدم لبخند خیلی وحشت ناکی داشت از ترس زیر پتو قایم شدم و دو دقیقه زیر پتو موندم و بعد از اون روز خیلییییییی از کمد شیشه میترسیدم این اتفاق واقعی است ◾️