🔶🔸🔸🔸🔸
برای آدمهایی که آزارتان می دهند ،
آرزوهای ِ خوب کنید !
آری ...
آرزو کنید آنقدر غرق در خوبی هایِ زندگی شوند
و خیر و نیکی در لحظه هایشان جاری باشد ،
که وقتی به خودشان می آیند ،
اصلا دیگر بدی را بلد نباشند
بیشتر ِ آدمهایی که آزار می دهند ،
شاید یک روزی ، یک جایی ،
زخمی خورده اند و مرهمی نیافته اند
و تنها راه ِ گذر از این زخم را ،
در آزار دادن ِ دیگران جسته اند
با رفتار متقابل ، چنین شخصیتی از خودتان نسازید
این یک شعار نیست!
و اصلا لزومی ندارد جوابِ بدی را با خوبی بدهید ،
اتفاقا برای مدتی آن ها را از حق ِ داشتن ِ خودتان محروم کنید
اگر جواب بدی را دستِ کم با سکوت بدهید
و در دلتان آرزوهای ِ نیک برای فرد ِ مقابل کنید ،
شما خوشبخت ترین انسانی
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام من محمد اهل قم هستم
یک شب تا دیر وقت تو اتاقم در حال درس خوندن بودم کم کم درسم تموم شد میخواستم برم بخوابم ولی از بس بیدار مونده بودم خواب از سرم پریده بود رفتم سمت آشپز خونه تا آب بخورم مو قل برگشتن دیدم ساعت تقریبا ۲:۳۰ شبه معمولا شبهایی که خوابم نمیبرد فیلم تماشا میکردم تا کم کم چشمام سنگین میشد و خوابم میبرد اون شب هم به سرم زد تا برم تو اتاقم و یه فیلم ترسناک ببینم از بچگی نسبت به جن و اینچیزا آدم ترسویی نبودم اما بهش اعتقاد داشتم اون شب نشستم یه فیلم ترسناک دیدم که اصلا یادم نیست اسمش چی بود
اما هر چی که بود خیلی ترسناک بود ولی خوب من خیلی نترسیده بودم یهو دیدم از آشپز خونه صدا اومد رفتم ببینم صدای چیه؟ رفتم چیزی نبود وقتی میخواستم برگردم تو راهرو نگاهم به آیینه افتاد خودمو تو آیینه نگاه کردم
ولی اون من نبودم!
خیلی سریع رفتم تو اتاق پتومو تا گردن بالا آوردم ولی رو سرم نکشیدم چشمامو به سقف دوخته بودم حس میکردم از اطرافم صداهایی میاد دو سه بار بر گشتم تا مطمئن بشم ام اما کسی نبود صدا بیشتر شد این بار خواستم صورتم و برگردونم اما نشد او ن شب نمیدونم چطوری خوابم برد ولی فردا خبری از اونا نبود حتی چندین بار بعد این موضوع فیلم های خیلی ترسناک دیدم اما انگار اون شب طلسم شده بود
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
📚#داستان_کوتاه_زیبا_و_خواندنی
✍#اینها_باید_جایی_ته_دلمان_باشد
دختر کوچولو خوشحال اومد خونه و به مامانش گفت:"مامان من دوچرخه میخوام، میشه یکی برام بخری؟"
مادر دلش شکست، ناراحت شد ولی با مهربونی گفت:"حتماً عزیزم. برات یکی میخرم تا بتونی با دوستات بازی کنی."
نصفه شب وقتی همه خواب بودن، مادر کنار تخت شوهر مریضش داشت گریه میکرد:"چرا ما اینقدر فقیریم که نمیتونیم حتی یه دونه از چیزایی که دخترمون میخواد بخریم؟"
پدر بیچاره هم که ناراحت تر از همیشه شده بود گریه کرد. روز بعد دختر کوچولو ساکت ولی خوشحال داشت صبحانه اشو میخورد.
مادرش اومد پیشش، موهاشو نوازش کرد، لبخندی زد و گفت:"خب... من تمام دیشب رو فکر کردم و تصمیم گرفتم یه کاری بکنم.
دخترک گفت:"چی؟"
مادر گفت:"بیا هر دو تامون قول بدیم. تو قول بده که تو مدرسه 10 تا نمره خوب بگیری، اون وقت من هم قول میدم برات یه دوچرخه بخرم. قبول؟"
دخترک خوشحال شد و قبول کرد.
هر شب مادر ورقه های دخترش رو نگاه میکرد. دخترک خیلی خوب پیش میرفت.
بعد از چند روز مادر متوجه شد که دختر کوچولوش فقط هشت تا نمره خوب داره.
خیلی ناراحت شد که دختر کوچولوش انگیزه اشو از دست داده و دیگه حرف
فردای اون روز مادر رفت تا برا خونه یه چیزایی بخره.
وقتی ميخواست کمی سیب بخره، دید میوه فروش برای بسته بندی میوه ها از یه سری کاغذ استفاده میکنه یکی از کاغذها رو برداشت تا بخونه که در کمال تعجب دید این دست خط دخترش است
از مرد فروشنده پرسید:"ببخشید، شما این کاغذ ها رو از کجا پيدا کردید؟"
فروشنده گفت:"اوه، خانم، من یه دوست کوچک دارم، اون به مادرش گفته که براش دوچرخه بخره و مادرش ازش خواسته تا 10 تا نمره خوب تو مدرسه بگیره تا براش دوچرخه بخره. ولی چون اونا فقیر هستند اون ورقه هاشو که نمره خوب گرفته میده به من تا خانواده شو مجبور نکنه کاری رو که نمیتونن انجام بدن.
👌نـتـیـجـه:
عشق، درک، مهربانی، مسئولیت ربطی به سن، فرهنگ و آموزش ما ندارد❗️
💝اینها باید جایی ته دلمان باشند
🔶🔸🔸🔸🔸
حتما بخوانید
براى اينكه خانه اى، خانه باشد
بايد كسى مدام در آن راه برود. بايد يكى باشد كه
ظرفهاى كثيف را بگذارد توى سينك.
تميزها را بچيند سر جايش.
تختها را مرتب كند.
زنگ بزند سوپر
رب گوجه فرنگى و ماكارونى سفارش بدهد.
ميوه ها را بشورد.
قبضها را پرداخت كند.
به گلدانها آب بدهد.
ملافه ها را عوض كند.
لباسها را مرتب كند.
به ناهار فردا و شام شب فكر كند. جارو بزند و گردگيرى كند.
براى اينكه خانه، خانه باشد
يك عالمه قدمهاى خاموش
از تراس تا آشپزخانه،
از آشپزخانه تا اتاق خواب،
از اتاق خواب تا حمام،
از حمام تا دم در
بارها و بارها بايد تكرار شود.
تازه آن موقع مى شود
نشست و خيره شد
به خانه اى كه آرام
و در صلح به نظر مى رسد.
انگار نه انگار كه براى رسيدن
به اين ثبات و سكون
كسى ساعتها راه رفته
و به هيچ جا نرسيده.
آرامش و ثبات
جايزه ى كسى است كه
راه مى رود.
بقيه اما فكر مى كنند
خانه خود به خود اداره مى شود. فكر مى كنند
داشتن غذايى آماده روى ميز و يخچال و فريزرى پر ،
طبيعى و عادى است.
تا وقتى كه خود خانه اى داشته باشند و بفهمند كه
معجزه اى اتفاق نمى افتد
مگر با راه رفتن.
آرام... ممتد و بى پايان.
از اين طرف به آن طرف
و براى ساعتهاى متمادى.
اين همه راه رفتن
فقط براى اينكه خانه
همين سكون را حفظ كند.
اين همه راه رفتن،
فقط براى حفظ يك سكون.
یک نفر باید عاشقانه
در خانه راه برود
و الا راه رفتن
از هر کسی بر میاید...
❤️قدر دان این قدمها باشیم❤️
🍃🌹تقدیم به تمام خانمها
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام
یادمه بچه بودم حدود ۱۰ سالم بود بابام خوشحال اومد خونه گفت که برای تولد مامانم ی ویلا تو شمال خریده...
مامانمم خوشحال شد و من خوشحالتر
و از اونجایی که ی ویلای بزرگی بود تمیز کردن اون ویلا طول میکشید..
منم که دل تو دلم نبود که هر چی زودتر بریم تو اون ویلا..
بالاخره اون روز رسید و رفتیم تو اون ویلا
کل ویلا رو گشتم
پذیرایی، آشپز خونه، راه پله، حتی طبقه دوم
خلاصه همه جا رو گشتم..
تا رسیدم به طبقه سوم
ته راهرو ی در خیلی بزرگ بود
نمیدونم بخاطر سردی هوا بود یا نه(اخه پاییز بود و هوا سرد) اما همین که دستگیره رو گرفتم دستم یکمی سوخت
موقع برگشت ی ضربه آرومی به در زدم و رفتم پایین
چند روزی گذشت
بابا و مامانم رفتن خرید و منم کنجکاویم گل کرد همراه مامان و بابام نرفتم و گفتم نمیام حتی بابام بهم گفت که امکان داره دیر بیان خونه اما من بازم نرفتم
همین که مامان و بابام از ویلا خارج شدن تند رفتم طبقه سوم جلو رفتم و برخلاف دفعه قبلی دستگیره در سرد بود..
دستگیره رو بالا پایین کردم در باز نشد
چند باری این کارو انجام دادم در باز نشد که نشد
عصبانی شده بودم و به در لگد محمکی زدم که صدای مامانم اومد که میگفت پسرم اینجا چکار میکنی؟؟
برگشتم مامانم دستش ی چاقو بود!!!
جالب اینجا بود که صدام در نمیومد!!!!
به مامانم گفتم کلید این در کجاس
گفت کنجکاوی؟
یادم نمیره که چشمای مامانم برق میزد!!!
دروغ چرا ترسیده بودم و با ترس به مامانم گفتم اره خیلی
مامانم با لحنی گفت پس بپا کنجکاویت کار دستت نده بعدشم رفت پایین
پاهام سست شده بود
همون لحظه صدای در اومد
بابام اومده بود
پریدم بقل بابام و زدم زیر گریه
بابام با تعجب: چیشده فقط گوشیم جا مونده بود
همه چیزو به بابام گفتم
بابامم گفت مامانت که تو ماشینه چجوری بیاد بالا؟
منم ترسم چند برابر شده بود
چند روزه بعدشم از اون ویلا رفته بودیم
مامانم میگفت خیالاتی شدی توهم زدی و..
حتی خودمم شک کردم که واقعا شاید توهم زدم!!
خلاصه تو ویلا مامان و بابام و خانواده های نزدیکمون قرآن خونده بودن و کلی آیه و دعا بهم دادن که داشته باشمش و بخونمشون
حتی تا چند روز کنار مامان بابام میخوابیدم و وقتی هم که تو اتاقم تنها بودم صدای سم اسب از طبقه سوم ویلا میومد و امین کنجکاومو بیشتر میکرد.
درکل کسی جز من و مامان بابام تو ویلا نبودن!
خالم میگفت دعا شر به حالم کردن و چشم زدن
حالا هر چی بوده چه توهم چه واقعیت امیدوارم برام بد نشه و برای هیچکس هیچوقت همچین اتفاق نیافته که واقعا ترسناکه!! و من هم بعد چند سال اون اتفاق رو یادم نرفته..
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
من یک شب که خواب بودم انگار یک صدایی اومد انگار یه نفر قدم میزدم رو حال
من هم کاملا شنیدم و چشمام رو باز کردم که دیدم برادرم جلوی تخته و گردنش خم بود و به خیره شده بود
مک همون لحضه از ترس چشمام رو بستم و یواش یواش دوباره باز کردم دیدم نیست به اطرافم نگاه کردم دیدم درست به همون شکل ولی بیرون اتاقم به من نگاه میکرد و من داد زدم و داداشم اومد و از بدن اونی که میدیدم کامل رد شد و اومد پیش من ولی اون همون طوری منو نکاه میکرد تا چراغ رو شن شد و اون غیب شد
انگار من توی خواب و بیداری بودم
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام من ۱۲ سالمه و یه مدتی بود که خیلی از خونه جدیدمون بدم میومد برای همین کنار مادرم میخوابیدن و یک شب رفتم طبقه پایین با برادرم من همیشه زود میخوابیدم برای همین با برادرم طبقه پایین رفتم که صبح زود بیدار شدم حدود ۵ که هوا کمی روشن بود کنار کمد شیشه میخوابیدم وقتی بیدار شدم توی شیشه کمد یک نفرو بدون ابرو و دماغ زشت و بدون مو دیدم لبخند خیلی وحشت ناکی داشت از ترس زیر پتو قایم شدم و دو دقیقه زیر پتو موندم و بعد از اون روز خیلییییییی از کمد شیشه میترسیدم
این اتفاق واقعی است
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
نیمه شبی چند دوست به قایقسواری رفتند و مدت زیادی پارو زدند. سپیده که زد گفتند: «چقدر رفتهایم؟ تمام شب را پارو زدهایم!»
اما دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند! آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند!
در اقیانوﺱ بیپایان هستی، انسانی که قایقش را از این ساحل باز نکرده باشد هر چقدر هم که رنج ببرد، به هیچ کجا نخواهد رسید.
شما قایقتان را به کدام ساحل بستهاید؟ ساحل افکار منفی، ناامیدی، ترس، زیادهخواهی، غرور کاذب، خودبزرگبینی، گذشته یا ...
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 داستان فرار آنابل از موزه !!!
🎞 #سعید_والکور
🎥 بررسی شواهدی از حرکت عروسک
⏱ زمان : 7:32 دقیقه
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️حقایق🚷
سعͥیدͣ ͫوالکور عروسک های تسخیر شده⊙.☉↤▀
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام میخوام داستان واقعی رو تعریف کنم
ما ۶ ساله توی این خونه قدیمی ساکن هستیم
و من از همون دوسه سال اول صداهایی مثل افتادن کتاب صدای ورقه و ... میشنیدم اول فکر میکردم صدا از ورقه زدن یا صدا درآوردن داداشم باشه به هر کی هم میگفتم میخندید یا مسخره ام میکرد همین دوسال پیش روی تختم خوابیده بودم که مامانم اومد تو منم دوباره خواستم بخوابم که دیدم شبیه مامانم نیست گفتم مامان برگشت دیدم شبیه خودمه ترسیدم رفتم بیرون داد زدم به بقیه گفتم گفتن توهم زدی تقریبا ۱ ماه دیگه گذشت که تو خواب دوباره دیدمش بیدار شدم
هنوز بعد از چند ماه از اون روز باز هم صداهایی رو میشنوم
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک
🔴 #ارسالی_اعضای_کانال
سلام من مامان بزر گم داخل یه روستا زندگی میکنه یک دیشب که داشت میو مد خونه ما یه دفعه پاش میشکنه و یک نفر اونجا مببینه و اون نفر داشت بهش میخندید و یک دفعه قیب شد و ما صبح مادر بزرگ موند دیدیم که داره میخنده 🤔🤔🤔
◾️ #داستان #ارسالی #ترسناک