❇️ پاسبانِ بیپناه
نزدیک غروب پاییز، دمِ مدرسه، سارا ایستاده بود، کیف کهنهاش را بغل گرفته و منتظر اتوبوس. ناگهان نگاهش به چشمانی گره خورد که از پشت شیشۀ یک شاسیبلند سیاه و براق، او را میپایید. صاحب آن نگاه، سپهر بود. پسری با ظاهری آراسته؛ اما پیشینهای تاریک؛ پیشینهای که شغلش را «چشمچرانی» و هنرش را خیانت به دختران رقم زده بود.
سپهر، سارا را تا خانۀ محقرشان در کوچهای آرام و کمرونق دنبال کرد. چند روز بعد، به بهانۀ «خواستگاری»، درِ خانۀ سارا را کوبید. پدر سارا (علی آقا)، مردی بود آبرودار، اخلاقمدار و از قشر زحمتکش. چهرهاش آرامش یک عمر درستکاری و قناعت را داشت و چشمان تیزبینش، آینۀ تجربۀ سالهای سخت بود. علی آقا با دقتِ یک کارآگاه، پیشینۀ سپهر را زیرورو کرد. هر چه یافت، سیاهی بود: ردپای کلاهبرداری، خیانتهای عاطفی، بیمسئولیتی و کارهایی از این دست که پول پدری، لاپوشانشان کرده بود. با قاطعیتِ مردی که سنگینی بارِ انتخاب نادرست و فقرِ عاطفیِ پس از آن را میشناسد، محکم گفت: «نه»
اما سپهر، افعیای در پوستینِ حریر بود. زیر پای سارا نشست؛ چشمانش را پر از اشکِ ساختگی کرد؛ قسمها خورد؛ وعدههای شیرینِ زندگیِ رؤیایی در ویلاهای شمال و سفرهای خارجی داد؛ و در لابهلای نوازشهای دروغین، زمزمههای شوم کرد: «اگر پدرت را راضی نکنی، آبروت رو میبرم... حتی شاید مجبور بشم صورتِ زیبات رو هم با اسید آرایش کنم.» سپهر وسط حلواهایی که به سارا پیشنهاد داده بود، سیرهایی تندی کار گذاشته بود؛ اما سارا نمیدید.
سارا، این دختر سادهلوح و بیخبر از دنیای پلید، اسیرِ این نمایش و رام تهدیدها شد؛ اما پدر کماکان مخالفت خود را نشان میداد.
سارا در مقابل میگفت: «بابا! تو که همیشه نگران مخارج بودی! حالا که یک پولدار میخواد با من ازدواج کنه! نمیذاری» این وسط فریاد میزد. سپس با تهدید به خودکشی و با تماسهای پیاپی به دایی، عمو، خاله و عمه، فامیل را به میدان آورد تا پادرمیانی کنند.
فشار، سنگین و طاقتسوز بود. فامیل، اغوا شدۀ ثروتِ نمایشیِ سپهر یا نگرانِ «فرصتِ از دسترفته» برای سارا، به علی هجوم آوردند: «علی جان! شانس یکبار در خونۀ آدم رو میزنه! پولداره، زندگیتون رو تأمین میکنه! با این مخالفتت دخترت رو بدبخت میکنی!» مردِ رنجدیده و غمگین، زیر بارِ اصرارها و سرزنشها کمر خم کرد. روز عقد، علی آقا با چشمانی سرخ کنارِ دیواری ایستاد. وقتی نوبت به «اجازه» پدر رسید، لحظهای درنگ کرد. چشمانش را بست، گویی تیغی بر قلبش میکشیدند. با صدایی لرزان، اما مملو از عشقِ پدری گفت: «بله... اجازه میدهم.» و قبل از اینکه سارا بلۀ آخر را بگوید؛ آخرین نصیحتها را به دختر خود کرد؛ اما سارا، سرمست از تجملاتِ مراسم و وعدههای سپهر، حتی نگاهِ پر از درد پدر را هم جدی نگرفت.
واقعیت اما، زودتر از آنچه کسی فکر میکرد، رخ نمود. ظرف چند هفته، سپهرِ واقعی رُخ نمود: خسیس، بیوفا، خشن و حیلهگر. ثروتش، فقط برای خوشگذرانیهای شخصی و تحقیر سارا بود. خانه را جهنم کرد. وعدههای ویلا و سفر، دروغی بیش نبود. تهدیدهایش، واقعی و هر روز ترسناکتر میشد. سارا، این گلِ سادۀ کوچههای محقر، زیر بارِ خارهای زهرآگینِ زندگیِ اشرافیِ دروغین خرد شد. تا اینکه تصمیم گرفت، به پناهگاهِ امنِ قدیمی بازگردد. خود را به پاهای علی آقا انداخت و با صدایی که از گلوگاهِ پشیمانی بیرون میکشید، ناله کرد: «بابا... راست میگفتی... همهچیزش دروغ بود... تو رو خدا نجاتم بده!»
در آن لحظۀ شکننده، هنگامی که علی آقا، با دستانی لرزان و چشمانی نمناک، سرِ دخترِ زخمخوردهاش را نوازش میکرد، زنگ خانه به صدا درآمد. فامیلها بودند؛ آنها هم حالا از قضیه خبردار شده بودند، نگاهی به سارای گریان و پدرِ رنجدیده انداختند و بهجای عذرخواهی، طلبکارانه زبان به سرزنش گشودند: «علی آقا! همش تقصیر خودته! چرا راضی شدی؟ چرا زیر بار رفتی؟ مگر نمیدیدی پولش بادآورده بود و آدمِ پَستی بود؟!» علی آقا فقط سکوت کرد و چشمانش را به فرش ساده و کهنۀ خانه دوخت. بارِ گناه ناکرده را بر دوشِ خود میکشید؛ تنها گناه او عشقِ بیقیدوشرط به دختر بود.
#موافقت_رهبری_با_مذاکره
✍️ امیر ابوالفتحی
🆔 @Moftaker
❇️ «۱۲ روز جنگ، ۱۲ شب شایعه؛ راه رهایی: تکیه بر مرجع ذیصلاح»
فرض کنید صغرا خانمِ همسایه، خبر قبولی شما را در کنکور بدهد و حتی رتبه شما را هم اعلام کند و شما بر اساس این وهم، جشن میگیرید و برای وام خرید لپتاپ اقدام می کنید! اما ناگهان اصغرآقای میوهفروش، همان خبر را تکذیب میکند و اینجا شما در دریایی از شرم و بدهی غرق میشوید! (با اینحال شما هنوز زحمت چک کردن سایت سنجش را به خود نمیدهید)
در ماجرای اف۳۵ هم، ما در دام اصغرآقا و صغرا خانمها افتادیم. در رسانهها خبر آمد که یک فروند جنگنده اف۳۵ را سرنگون کردهایم و حتی خلبانِ زن آن به اسارت درآمده است، این خبر ابتدا همچون بمبی فضای عمومی را تسخیر کرد و تحلیلهای پیروزمندانه حول این موضوع شکل گرفت؛ و حتی آن خلبان را عروس هزار داماد کردیم و در برخی کانالها بهسرعت با مهندسی معکوس، ساخت این جنگنده را سامان دادیم.
اما زمانیکه یک کارشناس (مرجع بدون صلاحیت) در صداوسیما پایههای این خبر را سست و مربوط به دشمن خواند، این شادی و دستمایههای طنز، به تلخکامی بدل شد.
نتیجه؟ سقوط ناگهانی روحیهٔ جمعی و ظهور «افسردگی سیاسی-نظامی» در بخشی از جامعه، گویی که غرور ملی را ربوده باشند! این فراز و فرودِ ویرانگر، ریشه در یک اشتباه راهبردی دارد: اعتماد به مرجع غیرذیصلاح.
نکتهٔ ترسناکی که در اینجا وجود دارد و نباید از نظر دور داشت، اینکه شاید ظهور اخباری از این دست [یا حداقل ضریبدهی به آن]، جنگ روانی حسابشدهٔ دشمن برای تضعیف روحیهٔ ملی باشد.
باری، در جنگ که جزئیاتش بهدلیل ملاحظات امنیتی عمداً پوشیده میماند، ورود (یا وارد کردن) مردم به تحلیلهای فنی، نهتنها بیفایده، که خطرناک است: هم اطلاعات حساس را فاش میکند، هم جامعه را طُعمهٔ تلاطمهای ساختگی میسازد. وظیفهٔ ما پرهیز از دامِ شایعهپروری و انتظار برای بیانیههای سنجیده مراجع ذیصلاح است؛ این تنها راه حفظ سرمایههای روانی ملت، بهعنوان اصلیترین پشتوانه است.
🔸پ.ن: همانطور که مرجع رسمی اخبار کنکور، سازمان سنجش است، مرجع اخبار جنگ هم، ستاد کل نیروهای مسلح است.
✍️ امیر ابوالفتحی
🆔 @Moftaker
❇️ مذاکره برای افشای فریبِ از پیششناخته؛
(هزینهای کلان برای نمایش بدون مخاطب)
اخیراً جناب دکتر قالیباف فرمودهاند: «ما مذاکره را نیز یک روش مبارزه میدانیم تا به دنیا نشان دهیم آمریکا اهل صلح یا مذاکره نیست»، این استراتژی در برابر نگرشهای مردم جهان نسبت به آمریکا به «مطالعهٔ ابتداییِ بیماریِ پیشاپیش تشخیص دادهشده» میمانَد؛ اگر این مسئول محترم گزارش گاردین (چند روز قبل از تجاوز آمریکایی- اسرائیلی به ایران) را میدید، شاید این سخن را نمیگفت: دادههای گاردین از ۲۴ کشور نشان میدهد، ۶۲٪ مردم جهان به ترامپ بیاعتمادند، ۸۰٪ او را متکبر میخوانند و بهطورکلی اعتماد به عملکردش در بحرانهایی مانند اوکراین و تغییرات اقلیمی به ۲۱٪ سقوط کرده است. مکزیک با ۹۱٪ بیاعتمادی، آلمان با ۸۱٪، پیش از هر «تئاتر مذاکرهای»، واشنگتن را قدرتی یکجانبهگرا میشناسند.
اما قسمت تلختر ماجرا و روشنتر از این دادهها، تجربۀ مذاکراتی ماست؛ پنج دور مذاکره با ترامپ عملیات فریب سازمانیافته بود؛ اسناد تأیید میکنند او همزمان با نشستن پشت میز گفتگو، مشغول طراحی عملیات نظامی علیه ایران بود. این واقعیت را تحلیلگران بینالمللی امروز مُهر تأیید زدهاند. پرسش بنیادین اینجاست: چه منطقی دارد برای اثبات «فریب آمریکا» – که افکار جهانی پیشتر با نظرسنجیهای معتبر به آن رسیده – هزینه دیپلماتیک و اقتصادی سنگین بر دوش ملت گذاشت؟
استراتژی «مذاکره برای افشای ریاکاری»، شاید برای دولتهای عادی کاربرد داشته باشد، نه برای کشوری که «دستش از گوانتانامو تا شرق و غرب آسیا به خون آغشته است»؛ وانگهی، آمریکا به کدام عهدنامه پایبند مانده؟ تاریخ پیمانشکنیهایش – از برجام تا پاریس و قطعنامههای شورای امنیت – برای جهانیان پیشتر ثابت شده است.
پافشاری بر این روش، نه افشای جدیدی میآفریند، بلکه بار مضاعفی بر اقتصاد (شرطیسازی) و سیاست خارجی کشور تحمیل میکند؛ حتی بیم این میرود، پس از مذاکرهٔ آتی، دنیا بهجای اینکه صلحناطلبی و اهل مذاکره نبودن آمریکا را فهم کند، حکم به گولیِ برخی مسئولان ما بدهد، که چرا بعد از بارها فریب، مجدداً به دام مذاکره میافتند.
حال، اگر مصالح و انگیزههای ناگفتۀ دیگری برای تداوم این نمایش پرهزینه وجود دارد – که حتما شما میدانید – لااقل مردم را با شعار «افشای فریب آمریکا» تحمیق نکنید. جهانیان سالهاست به این «فریب» پی بردهاند...
(پیوند گزارش گاردین)
✍️ امیر ابوالفتحی
🆔 @Moftaker
ماهیت و چرایی نبرد غرب و رژیم صهیونیستی علیه ایران.pdf
حجم:
284K
📖 ماهیت و چرایی نبرد غرب و رژیم صهیونیستی علیه ایران (دفتر اول)
🔸سیدمصطفی خوشچشم
📱 نسخۀ موبایلی
🆔 @Moftaker
بعد از دهسال معلوم شده که یکی از قهرمانان اسبق، مدالهاش با تبانی و دوپینگ بوده و بابت اون مدالها هم کلی سکه و جایزه از دولت و کلی آبرو از مردم گرفته...
الان که بعد از دَه سال، کاملاً فریب و دروغهاش لو رفته، نباید مدالها و سکهها رو پس بده؟!
#قهرمان_دیپلماسی
#برجام
#ظریف
🆔 @Moftaker
❇️ مصادرهٔ پیروزی، با اهرم شریعتستیزی
در این روزهای پس از پیروزی بر ائتلاف آمریکایی - صهیونیستی، زمزمههایی از برخی مقامات دولتی و پروژهبگیران مجازی بلند شده است که خوب شد دولت #قانون_حجاب را ابلاغ نکرد؛ وگرنه این وفاق و انسجام ملی رخ نمیداد؛
اما
🔸 قائلان این «تئوریِ درخشان»، گویا فراموش کردهاند که تاریخِ مقاومتِ ایرانیان، از چالدران و مشروطه و جنگ هشتساله تا امروز، همیشه بر پایهٔ غیرتِ ملی و دفاع از خاک [و هزار البته از سر غیرت دینی] بوده است، نه «معامله و عقبنشینی از حجاب یا هر حکم شرعی دیگر»! این «نابغههای سیاستباز» گویا ملت را مشتریان «دکهٔ وفاق» میبینند که به آنها یک بستهٔ وفاق بدهند و یک حکم شریعت بگیرند!»
🔸 آیا در این ایام، همهٔ دارندگانِ شناسنامهٔ ایرانی، فریادِ حمایت سر دادند؟! که حالا تمام مخالفان حجاب را در صف متحدان آوردهاید؟ یا این وفاقنماییِ صددرصدی فقط در دفترچهٔ خیالاتِ این آمارسازانِ خلاق ثبت شده است؟ از طرفی، گویا اینان فراموش کردهاند که در طول همین جنگ حتی زندانیان امنیتی و کسانی که به اندازۀ عمر انقلاب اسلامی با انقلاب مخالفت کردهاند، در صف مدافعان وطن درآمدهاند؛ دفاعی که نه «هدیهٔ تعلیق حجاب»، که فریادِ غریزیِ «حب الوطن» بود؛ پس لطفاً این «کارناوالِ وفاق پنداری» را جمع کنید؛ ملتی که زیر بمبها و در مقابل دشمن متحد میشود، نیازی به «پاداشِ مصلحتیِ» شما ندارد!
🔸 با این منطقِ حکیمانه!!! حالا که سرپوشی بر احکام الهی تا این حد پاسخگوست، از سایر جرائم هم جرمزدایی کنید تا قاچاقچیانِ موادمخدر و همجنسبازان هم در نبردهای آتی پرچمِ وفاق را بالاتر ببرند!
🔸 سئوالی که باید اول میپرسیدم، اینجا میپرسم که این نتایج شگفت را از کدام آزمایشگاهِ توهم استخراج کردهاید؟! مثلاً در معابر شهر، از زنان پرسیدید: «خانمخانم! اگر حکومت از حکم خدا دست بردارد، شما هم حاضرید فدایی مشتری دکان وفاق شوید؟ و از وطن دفاع کنید؟ یا حداقل همراه دشمنان نشوید؟!»
🔸 این استدلالِ مضحک، فداکاریِ زنانی را که بیهیاهو در این راه ایستادگی کردهاند، به «معاملهای پَست» تقلیل میدهد که «حجابتان را بدهید تا به شما نشان وطنپرستی عطا کنیم!» آیا این، نهایتِ بیحرمتی و توهین به شعورِ زنانی نیست که دفاع از خاک را فریضهای ذاتی میدانند، نه «پاداشی برای برداشتنِ حجاب؟» بهراستی، تحقیر و استفادهٔ ابزاری از زنان تا کجا؟
✍️ امیر ابوالفتحی
🆔 @Moftaker
❇️ شغالانِ طاووس شده در خُمِ اِیآی
همانگونه که شغالِ داستان دفتر سوم مثنوی، پس از ساعتی درنگ در خُمِ رنگ، با پوستی رنگین فریاد برآورد «که منم طاووسِ علیّین شده!»، امروز آن خُمِ رنگ، هیبتِ الگوریتمی به خود گرفته است. شغالانِ عصر دیجیتال با غوطهوری در دریای هوش مصنوعی و دزدیدن چند اصطلاح از این و آن، «پرِ رنگین» متنهای پیچیده و تحلیلهای علمنما تولید میکنند و خود را «طاووسِ نَرِ چون مشتری» میخوانند، بیآنکه در «بادیه»، سلوکِ معرفتی را پیموده باشند.
اینان با دزدیدن میراثِ فکریِ بزرگان و با کمی تغییرِ ظاهری، آن را به خلقالله میفروشند؛ درست مانند شغالِ رنگینپوشی که نزد همنوعانش لاف میزد: «مَظهرِ لُطفِ خدایی گشتهام!». اما چون بیدارانِ حکمت از او میپرسیدند: «بانگِ طاووسان کنی؟» و او ناتوان از پاسخ، سر به «لا» میافکند، این مدعیانِ مجازی نیز در آزمونِ ژرفنگری، «با یک سوزن، تهی از باد توهم میشوند»؛ چراکه گرمایِ وجودشان نه از آتشِ «اولیا و انبیا» که از هیزمِ ترِ لایکهاست.
پیامدِ این بازی، «کوزههای برفیِ» اعتباری است که به تعبیر مولوی «ز برف اندر شتا» ساخته میشود و با تابشِ خورشیدِ نقد، آب میشود. اینان «خلعتِ طاووس» را نه از آسمانِ معرفت، که از کارگاهِ «اِیآی»ها میگیرند و غافلاند که «خلعت جمال» راستین، آن است که «ز آسمان» بر اندامِ اهلِ دانش بنشیند؛ اما دیر یا زود، این مستیهای برآمده از لایک، زوال خود را نشان میدهد و این شغالان بهرهای جز پشیمانی نخواهند داشت:
«آنچنان مستی مباد ای بیخرد
که به عقل آید پشیمانی خورد»
اما چه کنیم؟
در این شلوغبازار، سه راه در پیشدید ماست:
۱. پرسشگری: از هر مدعی بپرسید «تو چنان جلوه کنی؟» و منتظر عمق پاسخ او باشید، چرا که دستآخر جوز بیمغز را سبکباری رسوا خواهد کرد و اگر درنهایت «بادیه نارَفته چون کوبم مِنی؟» گفت که قطعا خواهد گفت، فریبِ رنگ را دریابید.
۲. آزمونِ باران: جَوَلان اینها مانند گَرد ناشی از سم خران است که پس از ثانیهای فرو مینشیند. این قانون روزگار است که ناراستی، هرچه شکوه و هیمنۀ ظاهری جمع کند، مقطعی است «لِلْباطِلِ جَوْلَةٌ»؛ پس باید منتظر «ریزشِ مِحَن» (بارانِ آزمایش) ماند تا رنگهای ساختگی شسته شود و «ذاتِ شغالان» عریان گردد.
۳. طلب شرابِ راستین: گوشهگیری دانشیان راستین، بهجهت گرمیِ بازار زاغان مجازی است:
«چون که زاغان خیمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند»
ازاینرو باید در پیِ بلبلانِ واقعیِ معرفت رفت و از همین راه میتوان زاغان را در قفس محبوس کرد؛ پس به جای نوشیدن از «کامِ ذوقِ وهم»، سراغِ مستانی رویم که «عقلهای پخته حسرت میبرند» از ژرفایِ معرفتشان. این راه، هم کاریترین است و هم وظیفهای اجتماعی.
✍️ امیر ابوالفتحی
🆔 @Moftaker
❇️ امروز غزه، فردا همه...
▫️ای دلِ خونچکان من! در این شبِ بیستاره، که سایههای ظلم چون خفاشانِ تیرهبال بر زمین گستردهاند، چه سان خاموش مانم؟ اینان، این حرامیانِ فرعونزاده، که از جانِ بیگناهان جام خونِ میسازند و از فریادِ مظلومان آوازِ شومِ خویش، با دلی سردتر از سنگِ گور و نگاهی تارتر از ژرفای مغاک، بر این خاکِ تفتیده خیمه زدهاند.
▫️آه، غزّه؛ آن زخمِ ناسورِ زمین که کودکانش، این کبوترانِ سپیدبال، نه لقمهای نان دارند و نه روزنهای امید! مادرانی که باید در چشمانِ فرزندانشان ستاره بجویند، اینک زیر بارانِ بمب و آوار، جز اشک و خاک چیزی نمییابند.
▫️اینان، این وارثانِ فرعون، که تختِ ستمشان بر استخوانهای شکسته بنا شده، با هر نفسِ معصومی که میستانند، اژدهای درونشان فربهتر میگردد. گویی کشتنِ کبوتری برایشان آسانتر از نوشیدنِ آب است و خونخواری، چون هوایی که در سینه میکشند، برایشان عادت گشته. تاریخ نیز شقیانی چون حَجّاج را به یاد دارد که خون دههاهزار بیگناه برایشان آسانتر از بریدنِ سر کبوتری بود. آری، این اَفعیان حرامیتر از حجاج؛ اگر غزّه را در کامِ خود فرو کِشد، به اژدهایی هولناک بدل خواهد شد؛ چراکه خونخواری ابتدا لرزه بر اندام میاندازد و فردا خنده بر لب...
▫️و تو ای جهان [بهویژه عرب]، با به تماشا نشستن و سکوتت شرم را نیز شرمندۀ خود کردهای! بدان که چه بسیارند آنان که به نامِ بیطرفی و صلح، دستِ مظلوم را میبندند و تیغِ ظالم را تیزتر میکنند؛ غافل از آنکه صلحی که در آن حقِّ مظلوم پامال شود، جز خیانتی در لباسِ مصلحت نیست.
▫️اما ای روحِ زخمیِ من، ای هموطنم؛ مگر نه اینکه ظلم، چون بادی مسموم، مرز نمیشناسد؟ اگر امروز غزّه در چنگالِ این اژدها میسوزد، فردا نوبتِ من و توست که در آتشش خاکستر شویم. آری، حکایتِ غزّه چون کوچکترین قطعۀ دومینوست؛ دشمن پس از بلعیدنِ این قطعهٔ بهظاهر ناچیز، با معدهای ورم کرده، به سراغِ قطعات بزرگتر خواهد رفت. هرگاه ظلم در گوشهای بیمجازات بمانَد، شعلهٔ بیداد به خرمنِ دیگران نیز خواهد افتاد.
▫️این نبرد، نه فقط از سرِ خشمِ امروز، که از بیمِ فرداست؛ ترس از روزی که این حرامیان، با بالهایی تیرهتر از شب، بر آسمانِ زندگیمان سایه افکنند و ما را نیز چون لقمهای، به کامِ سیریناپذیرشان فرو برند. باید برخاست، باید فریاد زد، باید این دیوِ خونخوار را به زنجیر کشید، پیش از آنکه همه را در هم شکند.
▫️اگر در برابرِ این دیوِ ظالم خاموش بنشینیم و دستِ یاری به سوی مظلومان دراز نکنیم، دیگر بیطرف نیستیم؛ شریکِ ظلمایم. هر کس باید با هر آنچه در توان دارد به میدانِ یاری بشتابد، حتی اگر تمامِ توانش بهای یک قرصِ نان باشد.
✍️ امیر ابوالفتحی
🆔 @Moftaker
مصاحبهٔ بعدی دولتیها:
تو رو خدا بذارید ما هم #پیمان_ابراهیم رو امضاء کنیم.
🆔 @Moftaker
❇️ اسارتِ معنا در زندانِ فُرم
سعدی، از شخصی «ناخوشآواز» حکایت میکند که «به بانگِ بلند» قرآن میخوانْد. صاحبدلی که بر او میگذشت، پرسید: «تو را مُشاهره (دستمزد) چند است؟». آنگاه که مرد پاسخ میدهد «هیچ؛ از بهرِ خدا میخوانم»، فرمانِ آتشینِ صاحبدل فرود میآید: «از بهرِ خدا مخوان!». این نهی، پرده از حقیقتی ژرف برمیدارد: «فُرمِ ناهنجار، پیکرِ قداست را میدرَد و پیام را با تیغِ خود، به مذبَح ابتذال میبَرد.» در پایان، سعدی با بیتِ هشداردهندۀ
«گر تو قرآن بر این نَمَط خوانی
ببری رونقِ مسلمانی»
در مجموع سه نکته را یادآور میشود:
۱. فرم، دژبانِ حریم محتواست؛ بدین صورت که صوتِ (فرم) ناخوش، پیش از رساندنِ معنا، پردۀ نفرت میکشد و اینگونه متنِ آسمانی در چنگالِ اجرای زُمخت، زندانی میشود. گویی سعدی ندا میدهد: «زیباییِ اجرا، پاسدارِ حریمِ محتواست.»
۲. مسئولیتِ اجتماعی، فراسوی خلوصِ نیت است؛ پاکدلی پیامآور (از بهرِ خدا)، سدی در برابرِ توفانِ پیامدهای ناشیانهٔ اجرا نمیسازد؛ آنجا که قالب میشکند، «رونقِ مسلمانی» میرُمبَد و پیامرسان در برابرِ این ویرانی پاسخگوست.
۳. پوششِ زشت، زهر معناست؛ فرمانِ «مخوان!» فریاد میزند: «خاموشی، بِه از آوازِ ناساز است.» والاترین معنا در پیکرِ بیقواره، نه روشنی میبخشد، که آتشِ بیزاری میافروزد.
چند قرن بعد، فرمالیستها همسو با سعدی همین نکته را بیان داشتهاند و بهقول شفیعیکدکنی «ادبیات و هنر، فرم است و فرم است و فرم است و دیگر هیچ» (رستاخیز کلمات، ص۲۱۱).
پر پیداست؛ اکنون که رسانهها چنگالِ تأثیرشان را به کرانهای گیتی گشودهاند، این مفهوم، ابعادی فراختر یافته است. سعدی به ما میآموزد که هرچه گوهرِ محتوا قدیستر، بارِ مسئولیتِ قالب بر دوشِ رسانهگر سنگینتر میشود و تقدسِ متن و محتوا، اجرا را از وظیفه، به عبادت ارتقا میدهد. سعدی بهخوبی اثبات میکند: حتی قرآن _این تنها متن الهیِ در دست بشر_، بدون قالبِ شایسته نه تنها معنا نمیبخشد، که به ستیز با معنا بر میخیزد. در متون و عرصههای دیگرِ هنر نیز، این مسئله قابل تعمیمتر است؛ فرض کنید تبدیلِ دیوان حافظ یا شاهنامه به نثری کمجان یا روایتِ شفاهیِ یک شاهکار سینمایی، چگونه میتواند شکوهِ آنها را به ابتذال بکشاند یا اگر مثنویِ مولانا از ساختارِ تمثیلهای آلیگوریک (مانند اژدهایِ نفس) تهی شود، چگونه به انشایی مبتذل بدل میگردد.
پس باید بدانیم که در عصر حاضر، این اصل در تولید محتواها، باید بهکمال و دقتِ تمامتری رعایت شود و باید دانست که هر خطای فاحشی در ارائه و صورتبندی، تحققِ زندۀ «بُردنِ رونقِ مسلمانی» است؛ زیرا رسانه جامی بیرنگ نیست؛ بلکه رسانه، شرابِ معنا را میپالاید و اصلاً خود قدرت مستیآفرینی دارد.
🔶 راهِ برونشو؛ همآوازیِ ظرف و گوهر
بیدرنگ، سخنِ سعدی، طردِ محتوای مقدس نیست؛ بانگِ بیداری برای «فرهنگِ رسانهای» است. از دید وی رسانۀ پیروز آن است که قالب را چونان طفلی در آغوشِ محتوا بپروراند؛ پس پیامرسانِ امروز، چون خطّاطِ دیروز، نهتنها باید جوهرِ کلام را بشناسد، بلکه زبانِ قالب را به نیکی دریابد. این هنر در گروِ سه پایه است:
🔸 شناختِ مخاطب: درکِ ژرفای چشمها و دلهای بیننده؛
🔸 ظرافتپردازی: پرداختن به آهنگِ صدا، هماهنگیِ رنگها و نغمیِ کلام؛
🔸 پاسداریِ فرهنگی: آگاهی از نقشِ پیام در بافتِ تاروپودِ هویت.
همانسان که خوشنویس، قرآن را با مرکبِ عشق و قلمِ صبوری میآراید، رسانهگرِ معاصر باید قالب را بندۀ گوهر سازد. هنرِ ارتباطِ راستین، آن است که «حُسنِ معنا» و «حُسنِ بیان» چنان در هم تنیده شوند که قداست، نه در حاشیه، که در متنِ جانِ مخاطب جاری گردد.
✍️ امیر ابوالفتحی
🆔 @Moftaker