❇️ چون فراموش خودی، یادت کنند
همچون قطرهای که در برابر عظمت دریا به نیستیِ خویش معترف شد تا در دل صدف به لؤلؤیی شاهوار بدل گردد، حکایتِ «مصباحالهدی باقری» نیز غزلِ بلندِ همین گمنامی است. او سالها با وسواسی غریب از درخشش لنزها و حصار قابها گریخت و با آنکه داماد، مصاحب و همرازِ شخصیت اول مملکت بود، در همان نقطهٔ اوج، رندانه سایهنشینی و بیخودی را برگزید. او بهراستی و بهتعبیر سعدی «درِ نیستی کوفت، تا هست شد»؛ و روزگار، سرانجام پرده از این کیمیای تواضع برداشت. حالا مردی که تصویرش کیمیای کمیابِ دیروز بود، نامش ترجیعبندِ شبانهٔ این روزهاست. گویی روزگار، آن قطرهٔ گریزان از شهرت را در صدفِ زمان پرورانده تا پس از شهادت، اینگونه جاودانه بر بامِ یادها بتابد؛
آری «مَن تَواضَعَ لِلّهِ رَفَعَهُ اللّهُ»
🆔 @Moftaker
در روزگاران قدیم، معماری دانا و خیراندیش، کاروانسرای بزرگ و باشکوهی بنا کرد. این کاروانسرا حجرههای فراوانی داشت و خیلی زود به کانون اصلی تجمع مردم تبدیل شد. تاجران در آنجا معامله میکردند، حکیمان حلقه درس میزدند، شاعران مشاعره میکردند و خستگان میآساییدند.
روزی دزدانی در یکی از حجرههای این کاروانسرا پنهان شدند و نقشه سرقتی را کشیدند و اموال کاروانیان را غارت کردند. عدهای از مردم خشمگین، مشعل به دست گرفتند تا کاروانسرا را به آتش بکشند!!! آنها فریاد میزدند: «این مکان، لانه دزدان شده است!»
حکیمِ شهر راه را بر آنها بست و گفت: «ای مردم! این دیوارها و سقفها، سایهبانی است که هم تاجرِ امین در آن میآساید و هم دزدِ راهزن. خشت و گِل که مقصر نیست! اگر کاروانسرا را بسوزانید، دزدان فردا در غاری دیگر پنهان میشوند، اما تاجران و حکیمان شما در سرمای بیابان هلاک خواهند شد. بروید گریبان دزد را بگیرید، نه یقه معمار و ستونهای کاروانسرا را.»
این داستان، حکایت ایتاست که برخی به بهانه چند کانالی که نمیپسندند یا شاید هم واقعا ناپسند باشند، اساس آن را نشانه میگیرند؛ ولی با نوع موضعگیری و عدم تفکیک میان «پیام و رسانه» یا ظرف و مظروف این پلتفرم پر اقبال داخلی را میکوبند:
«باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ، لاله روید و در شورهزار، خس»
🆔 @Moftaker
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی نسبت به کسی دچار سوءتفاهم و تردید میشویم؛ در عالَم سیاست بیشتر...
اینجا باید به نقطه اوجی که از او میشناسیم نگاه کنیم:
زآن پیش که از چشم تو افتم به خطایی
یاد آر که در چشم تو مقدار مرا بود...
اگر به آن منزلت و مقدارها نگاه کنیم، اینطور شاید آن تردیدها خنثی شود، مگر آنکه واقعاً به یقین قطعی و حجت شرعی رسیده باشیم.
درباره آقای قالیباف هم هرگاه تردیدی به دل راه دادید، سراغ این کلیپ بیایید.
🆔 @Moftaker
🔖معمای «پلاکِ خالی» و کیمیای رهبری
🔸فرض کنید سارقانی، موتور، لاستیکها و درهای خودرویی را به یغما ببرند و صبح فردا، مالک خودرو به همان بدنه و شاسیِ لخت اشاره کند و با غرور بگوید: «ببینید! دزدها هر کاری کردند، نتوانستند نام ماشینم را از بین ببرند!» ما قطعاً به این بلاهت میخندیم؛ اما دهههاست همین طنزِ تلخ را با زرورقِ حماسه به خوردِ ما داده و در تریبونها میگویند: «در طول تاریخ، بارها خواستند نام ایران را از روی نقشه پاک کنند، اما نتوانستند!» نگاهِ تحلیلی اما میگوید این ادعای پرطمطراق خیلی هم افتخاری ندارد؛ چرا که ماهیت یک کشور (درست مثل یک خودرو) به حفظ «اجزا و پیکره» آن است، نه صرفاً به یدک کشیدنِ یک پلاکِ خالی.
🔹تاریخِ تلخِ ما بهویژه در دو قرن گذشته، دقیقاً روایتِ همین «نام و پلاکِ خالی» شده است. از خوشِ حادثه، ایرانِ ما در یکی از طلاییترین نقاط جهان واقع شده است؛ کشوری چهاربَر، مسلط بر تنگۀ کلیدیِ هرمز و سرشار از منابع غنی که طبیعتاً همواره چشم طمعِ دزدان بینالمللی را به خود دوخته است. در دورانی، همین سارقانِ جهانی، دقیقاً همین بلا را سر نقشه ایران آوردند. درست است که «نامِ» ایران ماند؛ اما لاستیکهای این خودرویِ ارزشمند در قفقاز باز شد، درهای شرقیاش در هرات به سرقت رفت و چراغهای جنوبیاش در بحرین خاموش شد. در آن روزگار که کشور زیر یوغ استعمار کهنه و نو بود، تودههای مردم مانند موتورِ خاموشِ یک ماشین بودند؛ پتانسیلها وجود داشت، اما رهبری بیدارگری که فرمان این خودرو را به دست بگیرد، غایب بود.
🔸نقطه عطف این تاریخِ تکهپاره شده، در بزنگاهی رقم خورد که یک «انقلاب انفسی» در جانِ جامعه دمیده شد. ظهور انقلاب اسلامی و رهبری امام خمینی (ره)، دقیقاً همان نقش را ایفا کرد؛ شجاعت و هویتِ فراموششده را به یاد ملت آورد. اینجا بود که زمین بازی عوض شد و آن پیکرۀ آسیبپذیر، به دژی نفوذناپذیر تبدیل گشت. در همین بسترِ جدید بود که چمرانها، باکریها، آوینیها، سلیمانیها، تنگسیریها و طهرانیمقدمها متولد شدند تا بازی قدرت را از نو بچینند؛ آنها پیش از انقلاب نیز در همین باغ نفس میکشیدند، اما باغبانِ وقت ز خزان کاملاً بیخبر بود.
🔹با درک این سیر تاریخی، باید بدون لکنت و خجالت از حاکمیتی یاد کرد که برخلافِ برخی حاکمان گذشته، «نام ایران» را نه به عنوان یک پلاکِ لخت، بلکه در پیوندِ ناگسستنی با تمام «اجزا و پیکرهاش» حفظ کرد. باید از اقتداری سخن گفت که در طول این نیمقرن و در کشاکشِ بحرانهایی به سهمگینیِ سه جنگ جهانی مینیاتوری، اجازه نداد حتی یک بند انگشت از این جغرافیا کسر شود و اینگونه هم اسم ایران را نگه داشتند و هم رسم آن را...
🔸برای درک عمیقتر این دستاورد، کافی است اتفاقات سهمگینِ «پنجاه روز اخیر» را در ذهن مرور کنید و فرض کنید اگر یکچندم آن، پنجاه سال پیش رخ میداد. چه میشد؟ با قاطعیت و بر اساس همان فرمولِ گذشته میتوان گفت که امروز استانهای نفتخیز جنوب و استانهای غربی، عروس استعمار میشدند. همانطور که بحرین را با یک اشاره شوهر دادند! و آنوقت در حالی که تنها چند استان مرکزی و کویریِ باقیمانده بود؛ شاید باز هم میگفتیم: «ببینید! علیرغم همه تهدیدها و تجزیه کشور، نام ایران کماکان حفظ شده است!»
🆔 @Moftaker
رسید از راه، شاهی غرقِ در وهم
یه پیرکودک، کمی تعطیل و بیفهم!
اگرچه سن و سالش رفته بالا
ولی در مهدکودک مانده حالا
توهم دارد او تاجش به سر هست
گمان کرده که شاهِ بوم و بر هست!
ولی در جمعِ ما، بی تاج و کرسی
لقب دارد جنابِ «سسِ خرسی»
یه روزی در خیابان، شاه، مغرور
قدم میزد میانِ هالهٔ نور
یکی در اعتراض، آنجا شعار داد
به روی تاجِ فرضی، سس نثار داد!
چکید آن سس به روی سسِ خرسی
به هم ریخت آن توهمهای ارثی
به سُسْخرسی، سسِ خرسی روان شد
عیارِ پادشاهِ ما عیان شد
کجا رفت آن شکوه و ژستِ شاهی؟
تویی و سس، توهم، با تباهی!
حالا پیرکودکِ کمعقلِ قصه
شده غرقِ سس و اوهام و غُصه
🆔 @Moftaker
❇️ حدیثِ تلخ
از پیامدهای جاری جنگ تحمیلی، واقعیتِ خشنِ اقتصاد به جهت تخریب زیرساختها، کمبود برخی مواد اولیه و اختلال در چرخه تولید است. در این میان، مواردی را که مربوط به خودِ جنگ و پیامدهای آن است، باید تا جایی که ضرورت دارد با شفافیت بیان کنیم. اگر ما پیشدستی نکنیم و ابعاد این خسارتها را نگوییم، مردم در کف بازار با شوک آن روبهرو خواهند شد و اعتمادشان فرو میریزد. تنها راه، عملِ صریح به دستور معصوم علیهالسلام است: «قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ كَانَ مُرّاً» (حق را بگو، حتی اگر تلخ باشد). بیان پیشدستانهٔ این حقایقِ تلخ، واکسنی است که جامعه را برای تحمل روزهای بازسازی آماده میکند.
پنهان کردن و نگفتن این مسائل، فقط به فروپاشیِ اعتماد عمومی میانجامد. باید پیش از آنکه واقعیتْ خودش را با بیرحمی تحمیل کند، صریح و بیپرده با مردم سخن بگوییم:
«زان حدیثِ تلخ میگویم تو را
تا ز تلخیها فروشویم تو را»
این صراحت، ولو گزنده، توقعات کاذب را میشوید و جامعه را از تماشاچیانی بهتزده و احیاناً معترض، به شرکایی آگاه و پایکار برای تحمل سختیها تبدیل میکند.
🆔 @Moftaker
شیفتگیِ بیحد به دنیا، طنابِ اسارتِ انسان است؛ چرا که ترسِ مداوم از دست دادن، آدمی را به بندِ اضطراب میکشد و او را برای حفظ منافعش، به کرنش، محافظهکاری و باجدهی در برابر دیگران وامیدارد. در این مسیر، آزادی و اصالتِ درونیِ فرد فدای زرقوبرقها میشود و او از یک انسانِ رها، به اسیری وابسته و طمعکار تنزل مییابد که این اسارتِ خودخواسته، همان معنای عینیِ «خواری» است.
🆔 @Moftaker
به لطف هوش مصنوعی،
نویسندۀ خوارمایه (بخوانید اُپراتور)، ایدهها و نظرات سطحیِ خود را تبدیل به پرامپت میکند و ماشین هم، آن را در زَروَرقی از واژگان میپیچد.
وقتی کاربر خروجی را میخواند، دچار یک ارگاسمِ کاذبِ فکری میشود: «آه! من چقدر عمیق و باسواد بودم؛ خودم هم نمیدونستم!»
🆔 @Moftaker
امارات ای نمادِ اوجِ پستی
تو خائن بودی و پیمان شکستی
تو خود را شیر میخوانی به لافی
ولی موشی، درونِ یک شکافی
سراپایت زبونی، روسیاهی
گرفتارِ دورویی و تباهی
تو باشی لکهٔ ننگِ زمانه
به صهیون دادهای، پشت و اعانه
چو فرمود آن امامِ پاک و آگاه
شهیدِ راهِ حق، خورشیدِ این راه:
«خیانتهای تو دیری نپاید
به زودی بختِ شومت سر بیاید
ولی این لکهٔ ننگت بماند
جهان، نام تو را خائن بخواند»
کنون گاهِ تحقق گشت، ای دون!
صبوری کن که صبح آمد ز گردون
🆔 @Moftaker