بعضی درد ها را
نه میشود نوشت
نه میشود گفت
نه حتی برایشان گریه کرد
فقط میشود خندید و رد شد ..
کسی چه میداند ؟
شاید دست تقدیر خود
مرهم شد بر زخم ها ..
مُهـجه .
بعضی درد ها را نه میشود نوشت نه میشود گفت نه حتی برایشان گریه کرد فقط میشود خندید و رد شد .. کس
یه خاطراتی رو
حتی توی ذهنت هم
نباید مرور کنی
چه برسه برای کسی باز گو کنی ..
یه حسِ قشنگ
اینه که یه روزی بفهمی
اون زمانی که
تنهایی هات رو زار میزدی
یه نفر دلش پیش تو بود و
یواشکی از دور نگات میکرد
حتی اگر خیال منی،
دوست دارمت
ای آن که دوست دارمت
اما ندارمت..
تو رفته ای و من به خدا
غبطه میخورم
از بس که روز و شب
به خدا می سپارمت..
تو میری که اون قدرتو بدونه ؟
ولی اون به نبودنت عادت میکنه
بعد خیلی چیزا عوض میشه ..
تو خیلی چیزها را از من گرفتی
اولی اش خودت بودی
آخری اش خودم ..
تو خودم را از من گرفتی ..
مُهـجه .
تو خیلی چیزها را از من گرفتی اولی اش خودت بودی آخری اش خودم .. تو خودم را از من گرفتی ..
دلم برای تو تنگ نمیشود
ولی برای خودم چرا ..