خدا برای امتحان کردن هیچوقت خسته نمیشود. انقدر امتحان میگیرد تا بالاخره نقطه ضعفت نقطه قوتت بشودمهم نیست چند دفعه رد میشوی
مهم نیست چند بار میبازی و میشکنی و گریه میکنی مهم اینست که باید یاد بگیری باید بفهمی و باید اتفاقی ک افتاده ست را مدیریت کنی خدا گاهی وقتها همنقدر جدی است و خشن... اما بعد هر امتحانش حتی اگر بدترین کار را هم بکنی دوستت دارد در آغوشت میگیرد و دوباره توان ادامه دادن میدهد...
هرکسی در دنیا امتحانی دارد ...🙂
دلم بچگیمو میخواد، دیگه دلم نه پول میخواد، نه آغوش، نه مهمونی، نه حتی آینده، دلم بچگیمو میخواد، پاهای شنی، دستای کاکائو یی، دلم میخواد وقتی بلال میخورم کل صورتم ذغالی شه، ۱۰۰ باریه سرسره یک متری رو برم بازم خسته نشم، چایی رو با ۱۰تاقند بخورم، بستنی و پفک و چیپس ولواشک روباهم بخورم، سرچیزای مسخره اینقد بخندم، که بیوفتم کف اتاق، عیدیامو بریزم تو قلک، دلم میخواد بازم یواشکی روی دیوار نقاشی بکشم، مورچه ها رو بکشم، دلم میخواد وقتی گریه میکنم، مادرم اشکامو پاک کنه نه پیرهنم، دلم میخواد شبا توخواب غلت بزنم نه اینک حرف بزنم، ۱۰۰تومن تو جیبم باشه ولی دلم خوش باشه، از شاخه درختا بالا برم، غروبای بعضی روزا آنشرلی باشم، ولم کنی تا صبح تو شهربازی بمونم....
بزرگترین اشتباهم این بود که آرزو کردم بزرگ شم، دنیای بزرگا خیلی سرد و تنهاست.... :-( :[
.
.
.
#دلتنگی
#کودکی
اگه میدونی برای کسی در زندگی پایدار نیستی، حتی اگر دوستش داری هم بهش ابراز علاقه نکن...!
ذهن و فکر بندگان خدارو بیخودی درگیر نکنین
چیزی که الان میخوام بگمو، تقریبا هیشکی از اطرافیانمم نمیدونه. حتی شک داشتم بگمش یا نه...
حتی شاید غیرقابل باور هم باشه...
اما اونی که میدونه خداس...
سَمیح🕊
چیزی که الان میخوام بگمو، تقریبا هیشکی از اطرافیانمم نمیدونه. حتی شک داشتم بگمش یا نه... حتی شاید غ
وقتی بهتون میگم بچهها
شماها خیلی خاصین...
دلاتون واقعا پاکه...
دعاهای دست جمعیتون فوقالعاده جواب میده، اینه...
چله یاسینی که ماههاس ازش حرف میزنم، انقدر خاص بود که حتی خودم هم ازش حاجت گرفتم.....
دهها نفر گفتن ازش حاجت گرفتیم. ولی اصلا گمون نمیکردم واسه خودمم اتفاق بیفته.
قبلا گفتم، برای انتخاب همسر معیارهای مشخصی تو ذهنم داشتم و بعد نماز و... از خدا خواسته بودم.
اما هیچ وقت نه شخص و نه زمان معین کردم و نه برای خدا تکلیف تعیین کردم.
چون مطمعن بودم اگر چیزیو به زور ازش بخوام خیرم درش نخواهد بود...
حدودا یکی دو ماهی از چله یاسینم گذشته بود.
چند روز بعد اینکه .......، یکی از دوستان نزدیکم که خیلی باهم صمیمی هستیم و ارتباط قلبی زیادی داریم، درباره من خواب عجیبی دیدن که گویا رویای صادقه بود.
انقدری که حتی هربار راجع بهش حرف میزنم عجیب حالمو عوض میکنه...
گفتم فلانی، نگرانم. نمیدونم این ...... تهش چی بشه؟
این مشکل و این مشکل هست. اختلافای قبلی خانوادهها هم هست و...
خیلی خاطرجمع گفت: نگران نباش. مطمعن باش با همه مشکلاتش، به خیر میشه.
گفتم: عجبا؟!
چشم بسته غیب میگی؟ از کجا میدونی؟!
گفت:
"خواب دیدم تو دفترت نوشتی روز چهلم سوره یس
زیرش نوشته شده بود حاجت روا"
مختصر و مفید