eitaa logo
مُنعزِل .
322 دنبال‌کننده
34 عکس
13 ویدیو
0 فایل
احوالتم اینجا خرج میشه؛ مارو نماد اشخاص مذهبی قرار نده! دور از حاشیه. . أنا؟ @Fawad2008 جان ميشنوم؟! https://abzarek.ir/service-p/msg/5471577
مشاهده در ایتا
دانلود
یاد تو مصلحتیست در جنگ افکارم .
_
مرا محکم بغل‌کن زنده خواهم شد به آسانی ، که گرمای تنت در گردش خونم اثر دارد .
برايت چای خواهم ريخت برايم زندگی دم كن . .
-مرا جایی حوالی موهای ریخته شده روی چشمانش دفن کنید ، آنجا میتوانم تکه‌های گم شده ام را پیدا کنم، می‌خواهم برای یک بار هم که شده در جایی که رویایش را داشتم باشم، من بدون رویاهایم ناقصم، و اکنون چقدر نصف و نیمم بدون تو !
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غم مبارک ؛ میلٰاد سیدة زینب مبروك .
با کلماتی که خانوم N دادن داستان کوتاهی نوشتم . میفرستم اگر قابل دونستید نظر بدید .
-نوای باران روحم را نوازش می‌کرد ؛ مرا کشان کشان به کلبه ای میان جنگل بارانی می‌برد که با اولین قدم ،بویِ نمِ تمام خاطرات را با یک نفس از جلوی چشم گذراند . . نگاه می‌چرخاندم و مدت زمان گذرِ ایام را محاسبه میکردم. با بوت‌های به گِل نشسته وارد کلبه‌ شدم که شاید اتفاق جدید مرا درگذشته‌یِ تودرتو نگه ندارد ُ آنجا را از سکوتِ نم گرفته آزاد کند . چشمم به آذر به خون نشسته‌یِ گوشه اتاق افتاد که کم کم درحال فروکش بود . یعنی چه کسی قبل از من وارد آن شده بود ؟ به صندلی تکیه دادم ؛ فکر مثل خوره به جانم افتاد . لیوان روی میز را برداشتم .به لب رساندم ولی نوشته ای مرا یادآور اتفاقی شد که خود این نوشته را کَندِ کاری کرده بودم . همان لقبی که وِرد زبانم بود . گیلدا ! همان که رشدش ثمره وجودم شده بود . . حضور کسی را حس کردم .نگاهم می‌کرد ؛ باهمان لباس محلی که او را تک معشوقِ خیالانم ساخته بود . چشمانش یادآورِ جنگلی انبوه از خاطرات بود .همان تیله های سبز نقاشی هایم ! با وزیدن نسیم سردی در کلبه لرزی به جانم نشست . پلک هایم از خواب سنگینی بیدار می‌شوند .پنجره باز یادآورِ زنده بودن بود . پتو را مثل آغوشی نرم دور خود پیچیدم و لیوان را به صورتم نزدیک کردم ؛ دیگر لحظه ای از آن اتفاقات به یادم نمی‌آمد ! مثل قهری کودکانه که با دیدن چند شکلات تمام اتفاق را به فراموشی سپرده باشد . -تراوشات ذهن ؛ فؤاد .
ویرایش نیاز داره یجاهایی ولی فعلا باشه .
https://eitaa.com/MonAzel/4402 بسیار زیبا بود .. . ممنونم 🤍