هدایت شده از دفترچه خاطرات گمشده :)
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اولش بگو خببب
تازه خیلی جاها نمیگن دختره یا پسره
بعد اسم طرف بیلیه..🐸
یه اسمی که هم دخترونس هم پسرونه
تازه وسط داستان میفهمی عه این پسره...
یاد روزی که رفتیم تهران افتادم
چند ماه پیش خواهرم دوتا تابلو فرستاده بود به یه نمایشگاه توی تهران ماهم پاشدیم رفتیم نمایشگاهه
همیشه خدا تهران هواش خشکه ها ولی دقیقا همون روز یه بارون شدیدی اومد
تهرانیا خیلی خوشحال شده بودن
بعد هرکیم مفهمید ما گیلانی ایم میگفت بارونو با خودتون آوردین تهران😂
درمانده بود.
خسته بود.
آشفته بود.
گیج شده بود.
ترسیده بود.
حس میکرد به هیچ جایی تعلق ندارد.
مدام احساس اضافی بودن میکردن.
درد داشت ولی حرفی نمیزد.
همه چیز را درون خودش دفن میکرد.
متنفر بود، از همه چیز متنفر بود.
دوست داشت بنویسد ولی ذهنش آنقدر آشفته بود که نمیتوانست کلمات و جملات را در جای درست قرار دهد.
اما بالاخره داستانی را آغاز کرد که پایانی نداشت.
تمام کمبودها و خواسته هایش را برای شخصیت اصلی داستانش جبران کرد.
درد هایش را به شخصیت دیگری منتقل کرد و شخصیت هایی خلق کرد تا آن دردها را تسکین دهند، ولی در واقعیت کسی نبود که درد های خودش را تسکین دهد؛ درواقع کسی از آن دردها خبری نداشت.
•کاترین•
#Maybe_scenario
من میخوام بیشتر فعالیت کنم ولی همینجوریشم دارم بی خوابی میمیرم