درمانده بود.
خسته بود.
آشفته بود.
گیج شده بود.
ترسیده بود.
حس میکرد به هیچ جایی تعلق ندارد.
مدام احساس اضافی بودن میکردن.
درد داشت ولی حرفی نمیزد.
همه چیز را درون خودش دفن میکرد.
متنفر بود، از همه چیز متنفر بود.
دوست داشت بنویسد ولی ذهنش آنقدر آشفته بود که نمیتوانست کلمات و جملات را در جای درست قرار دهد.
اما بالاخره داستانی را آغاز کرد که پایانی نداشت.
تمام کمبودها و خواسته هایش را برای شخصیت اصلی داستانش جبران کرد.
درد هایش را به شخصیت دیگری منتقل کرد و شخصیت هایی خلق کرد تا آن دردها را تسکین دهند، ولی در واقعیت کسی نبود که درد های خودش را تسکین دهد؛ درواقع کسی از آن دردها خبری نداشت.
•کاترین•
#Maybe_scenario
من میخوام بیشتر فعالیت کنم ولی همینجوریشم دارم بی خوابی میمیرم
وای تازه ۱۴ مهره، الان دارم پودر میشم تا چن ماه دیگه تجزیه میشم
هدایت شده از ♬اردڪ فروشـے کـوردلیا↻
منی که تصمیم میگیرم کتاب (رمان) ببرم و تو تایم آزاد مدرسه بخونم
کیفم: داداش خواهش میکنم به من رحم نمیکنی به کمر خودت رحم کن
هییی، دختر جان ما اگه شانس داشتیم اسممونو میزاشتن شانسُ الله
_مامان بزرگم
ساعت ۶ با بچه های باشگاه رفته بودیم فایت استانی
منم ۵:۳۰ تازه رسیدم خونه