«🌝ماه و خورشید 🌚»
Part6
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ--ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
#گندم
داشتیم میرفتیم توی اتاق که دانیال گفت
دانیال:بچه ها ساک من هم جمع کنید
پانیذ و گندم:باشه (بغض)
#دانیال
بلند شدم رفتم سمت سحر و گندم
دانیال:آجی ها گریه نکنید بر میگردم
پانیذ:آخه ما دلمون برات تنگ میشه
دانیال:زود میام
گندم:قول میدی؟)
دانیال:معلومه که قول میدم
#بنیامین
احساس میکردم دخترا نمیخوان با من باشم این چند وقتی که دانیال نیست
بنیامین:داداش
دانیال:جانم
بنیامین:احساس میکنم دخترا با من راحت نیستن
دانیال:نه داداش دخترا بخاطر اینکه من ناراحتم اینجوری میکنن
بنیامین:داداش کی میری؟)
دانیال:۱ساعت دیگه
د بنیامین:اوکی پس من میرم خونه هر موقع میخواستی بری بگو بیام تا فرودگاه برسونمت
دانیال:باش داداش
#بنیامین
سوار ماشین شدم و رفتم جلوی در پارکینگ وایسادم ریموت رو زدم و رفتم تو ماشین و پارک کردم و رفتم بالا کلید انداختم رفتم تو
بنیامین:آجی کجایی
هستی:تو اتاقم
بنیامین : رفتم سمت اتاق در اتاق و باز کردم و رفتم تو
بنیامین:سلام به زندگی داداش
هستی:سلام
بنیامین:هستی با آژانس میری؟)
هستی:آره دورت بگردم
بنیامین:اگر چیزی شد بهم زنگ بزن
هستی:باشه داداشی
بنیامین:بیا بریم بچینیم برای خودم و خودت چایی بیاری
هستی:چشم عباس آقا 🤡
بنیامین:بچه پرو 😁
#هستی
رفتم چایی بریزم که دیدم یکی دستش رو گذاشت روی شونم ترسیدم و لیوان چایی از دستم افتاد و شکست
بنیامین:هستی چیکار میکنی؟)🤬😡
هستی:ب..ب..بخشید(با بغض)
بنیامین:بلند شو برو اونور من خورده شیشه هارو جمع کنم
هستی:باشه(با بغض)
#بنیامین
هستی زد اونو شکوند آنقدر عصبانی بودم که یادم رفته بود دکتر گفته بود عصبانیت زیاد باعث بیهوشی و کم بود اکسیژن میشه که همون لحظه احساس کردم قلبم درد گرفت
بنیامین:آخ قلبم
#هستی
داشتم گریه میکردم که یهو صدای بنیامین اومد گفت آخ قلبم و یادم رفته بود که آسمش به قلبش فشار میاره سریع از جام بلند شدم و رفتم پیشش
هستی:داداشی خوبی؟)😧
بنیامین: نه
و از حال رفت توی بغلم منم از کنار شیشه خورده ها آوردمش کنار روی مبل خوابوندمش ۵ تا پامپ از اسپریش زدم براش و نشستم کنارش یه ذره باهاش حرف زدم و بعدش رفتم اون شیشه خورده هارو جمع کردم و دوباره اومدم کنارش نشستم و بهش نگاه کردم
#بنیامین
کم کم چشمام و باز کردم و دیدم هستی داره بهم نگاه میکنه تا فهمید بهوش اومدم سریع منو نشوند
هستی:داداشی حالت خوبه؟)😧
بنیامین:آره دورت بگردم حالم خوبه
هستی:داداشی من مسافرتم و کنسل کردم تا پیش تو باشم چون باید ازت مراقبت کنم
بنیامین: چییییییییی تو که خیلی ذوق داشتی برای این سفر
هستی:باید از داداشم مراقبت کنم یا نه؟)
بنیامین:آخه تو خونه تنها میمونی دانیال گفت من مراقب گندم و پانیذ باشم
هستی:خوب بگو بیان اینجا
بنیامین:اکی
(مکالمه بین دانیال و بنیامین
دانیال:سلام داداش خوبی
بنیامین: سلام مرسی هنوز نرفتی
دانیال:نه هنوز نرفتم
بنیامین:آهان باش پس بهم بگو بیام دنبالت فقط دانیال هستی سفرش رو بخاطر من لغو کرده میشه به بچها بگی بیان اینجا که هستی هم تنها نباشه؟)
دانیال:باشه داداش میگم بهشون چرا کنسل کرد؟)
بنیامین:به خاطر من
دانیال:چرا چت شد
بنیامین:هیچی به هستی گفتم بره برای خودم و خودش چایی بریزه یهو دست گذاشتم روی شونش ترسید لیوان از دستش افتاد شکست منم باعصبانیت جمعش کردم دکتر گفته بود که نباید به خودت استرس یا عصبانیت بدی منم یادم رفته آسمم هم زد بالا قلبم رو گرفتم هستی دویید سمتم و منو گرفت منو گذاشت روی مبل تا به هوش برای همین هم نرفت
دانیال:اوه پس حالت خیلی بد بوده
بنیامین:آره
دانیال:بیا دنبالم الان بچه ها هم ببر خونه ی خودت
بنیامین:باشه داداش
نویسنده:مشکات 🌀🛐
طراح رزا 🌀🛐
https://eitaa.com/joinchat/3643016872C6de1b41fb0
چنل دختر خوشگلم نمیری برای آیموی هات؟)🧐
یه سوال میگن حامی یه خواهر به اسم سارا صالحی داره که قیافش با جانا فرق میکنه
🌀🛐
مشکات:نه همچین چیزی نیست