eitaa logo
Moonrise
124 دنبال‌کننده
4 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
« عشق ممنوعه » فصل هشتم: بازگشت به قفس نیمه‌شب بود. بارانِ تندی روی بام‌هایِ محله می‌بارید و قطره‌هایش مثلِ انگشتانِ سردی، صورتِ کیانا را نوازش می‌کردند. او پشتِ دیوارِ بلندِ حیاطِ خانه‌شان ایستاده بود؛ همان دیواری که هفته‌ها پیش، از رویِ وحشت و هیجان از آن بالا رفته بود. اما این بار، چیزی در او فرق کرده بود. ترس هنوز بود، ولی دیگر فرمان نمی‌داد. کیان نقشه‌ای را که روی کاغذ کشیده بود نشانشان داد: «خدمتکارها ساعتِ یازده خوابیدن. مامانت معمولاً تا نصفه‌شب توی اتاقِ نشیمنِ طبقه‌ی بالاست. پنجره‌ی اتاقِ تو باز گذاشته… در حالتِ عادی. مثلِ طعمه.» «یعنی می‌دونن که برمی‌گردم،» کیانا با صدایی آرام گفت. امید لبخندِ تلخی زد: «طعمه فقط وقتی خطره که شکارچی ندونه، خودش داره توی تله می‌ره.» کیان ساکِ کوچکی را روی زمین باز کرد و ابزارِ باز کردنِ قفل‌ها و یک چراغ‌قوه‌ی کوچک بیرون آورد: «ما از راهِ پشتی می‌ریم. انباریِ قدیمی به زیرزمینِ خونه راه داره… و از زیرزمین، پله‌هایِ خدمِ مخفی به طبقه‌ی اول می‌رسه. پدرِ تو این خونه رو مثلِ یک هزارتو طراحی کرده بود. اسمش رو هم گذاشته بود: خانه‌ی آینه‌ها.» نفوذ به خانه، آرام‌تر و راحت‌تر از حدِ تصور انجام شد. انگار کلِ خانه، خودش برای بازگشتِ کیانا دعا کرده بود. بویِ آشنایِ عطرِ یاسِ مادرش در راهرو پیچیده بود و قلبِ کیانا را فشرد. اینجا خانه‌اش بود. اینجا زندانش بود. و اینجا… رازِ پدرش بود. آن‌ها از پله‌هایِ خدمِ باریک و تاریک بالا رفتند. کیان با دست، ایستادن را علامت داد. مقابلِ آن‌ها، درِ چوبیِ تیره‌ای بود با یک قفلِ برنجیِ قدیمی. اتاقِ پدر. کیانا قفل را لمس کرد. فلز، سرد بود؛ انگار سال‌هاست که دستِ انسانی به آن نرسیده است. کیان قفل‌تراش را برداشت، اما کیانا دستش را متوقف کرد. «نیازی نیست.» او از گردنش، کلیدی را بیرون آورد که از کودکی همیشه با نخِ نازکی به گردن داشت — کلیدی که مادرش گفته بود «یادگاریِ پدرته، هیچ‌وقت ازش جدا نشو.» کلید در قفل چرخید. صدایِ تِقِ آرامی، مثلِ شکستنِ زنجیری به گوش رسید. در باز شد. اتاق، همان‌طور که رها شده بود، منتظرشان ایستاده میزِ چوبیِ پدر، با یک لیوانِ چایِ سردشده که هنوز ته‌نشینی از ده سال پیش داشت. دفترچه‌هایی روی میز. و مقابلِ پنجره، یک آینه‌ی بزرگِ قدیمی که با پارچه‌ای سفید پوشانده شده بود. امید نیم‌ نگاهی به کیان انداخت. کیان زمزمه کرد: «این آینه… پدرم درباره‌اش نوشته بود. سند، پشتِ آینه‌ست.» کیانا پارچه را کشید. آینه، بازتابِ چهره‌ی مرددش را نشان داد. کیان آینه را کمی کج کرد و کیانا پشتِ قاب را دید: یک پاکتِ نازکِ قهوه‌ای، با خطِ آشنایِ پدرش: «برایِ کیانا، وقتی که بزرگ شده باشد و آینه را باور نکند.» دستانش می‌لرزید. او پاکت را باز کرد. داخلش، یک برگه‌ی تایپ‌شده و یک کلیدِ کوچکِ دیگر بود. برگه، متنِ یک وصیت‌نامه بود: «من، [نام پدر]، تمامِ دارایی‌ها، اسناد و حقِ رأیِ خودم را در “شورایِ خانوادگی” به تنها فرزندم کیانا می‌سپارم. خانم احتشام، همسرم، مأمورِ حفاظت از اوست تا روزی که خودش حقیقت را بخواهد… نه آنچه ما می‌خواستیم، بلکه آنچه او می‌خواهد.» کیانا نفَسش را بیرون نداد. پس این بود راز! مادرش بازداشت‌کننده نبود؛ نگهبان بود. همه‌ی آن سخت‌گیری‌ها، آن ساعاتِ مشخصِ زندگی، آن ممنوعیت‌ها… همه‌ش یک محافظت بود. خانم احتشام تا امروز، از دخترش در برابرِ «شورایِ خانوادگی» محافظت می‌کرد. آن‌ها می‌خواستند قبلِ رسیدنِ کیانا به سنِ قانونی و اخذِ حقِ رأیِ پدرش، اسناد را پیدا کنند و نابودش کنند. «مامانم… مامانم همه‌ی این سال‌ها اون بود که بینِ من و اون‌ها ایستاده بود…» ناگهان چراغ‌هایِ اتاق روشن شد. در حالی که کیان و امید همچنان مشغولِ سند بودند، کیانا برگشت. خانم احتشام کنارِ در ایستاده بود. نه با چهره‌ی عصبانیِ همیشگی؛ با چهره‌ای خسته، که خطوطِ عمیقِ سال‌ها رویش افتاده بود. پشتِ او، اشکان سرش را پایین انداخته بود. «دیر شدم،» خانم احتشام آرام گفت. «می‌دونستم یه شب این‌طوری برمی‌گردی. من فقط دعا می‌کردم اون شب، قبل از پیدا کردنِ این‌جا نباشه… که وقتی پیدا می‌کنی، آماده باشی.» کیانا با چشمانِ اشک‌آلود پرسید: «چرا به من نگفتی؟ چرا این همه سال من رو زندانی کردی؟» خانم احتشام به سمتِ آینه رفت و تصویرِ خودش را در آن دید: «زندانی؟ دخترم… من اون آینه رو نگه داشتم که پشتش رو ببینی. اون‌ها آینه‌هاشون رو…» او به سمتِ بیرونِ پنجره، به سمتِ شهر اشاره کرد، «…رو صورتِ همه‌چیز کشیدن. اما این یکی… این یکی حقیقت رو نگه می‌داره.» سپس برگشت و برایِ اولین‌بار در طولِ تمامِ این سال‌ها، با چشمانِ باز به دخترش نگاه کرد: «حالا که سندِ پدرت دستِ توئه، سه انتخاب داری، کیانا. فردا صبح، “شورایِ خانوادگی” تشکیلِ جلسه می‌ده. اون‌ها می‌دونن تو اینجایی. من دیگه نمی‌تونم جلوت رو بگیرم… نمی‌خوام هم بگیرم.»
هدایت شده از 𝖢o͟c̸a̶ F͟o̸r̶m
بچها نهههه😭💔 چنلمون اخطار گرفت، جون من محافظ جوین بشین لطفاا💔 محافظ: @Coca_Foorm
هدایت شده از 𝖢o͟c̸a̶ F͟o̸r̶m
بچها نهههه😭💔 چنلمون اخطار گرفت، جون من محافظ جوین بشین لطفاا💔 محافظ: @Coca_Foorm
‹.◌ س‍‌ل‍‌ام ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ام .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ ‹.◌ چ‍‌ال‍‌ش ن‍‌آش‍‌ن‍‌اس داری‍‌م ب‍‌ا ل‍‌ی‍‌در پ‍‌ش‍‌م‍‌ک ف‍‌رم‍‌ك ی‍‌ع‍‌ن‍‌ی ج‍‌ؤل‍‌ی‍‌آ .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ ‹.◌ ب‍‌ی‍‌ای‍‌د ی‍‌ک‍‌م ب‍‌ح‍‌رف‍ی‍‌م و درخ‍‌واس‍‌ت‍‌ی ه‍‌ات‍‌ون‍‌و ب‍‌ش‍‌ن‍‌وم و ب‍‌رات‍‌ون درس‍‌ت ک‍‌ن‍‌م .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ ‹.◌ ای‍‌گ؟ خ‍‌ی‍‌ر م‍‌م‍‌ب‍‌رای م‍‌ا اص‍‌ن ای‍‌گ ن‍‌م‍‌ی‍‌ک‍‌ن‍‌ن .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ ‹.◌ ت‍‌گ س‍‌ک‍‌رت‍‌م‍‌ون ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ام؛ .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ ‹.◌ https://harfeto.timefriend.net/17893021341064 .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ ‹.◌ ت‍‌گ چ‍‌ن‍‌ل اص‍‌ل‍‌ی‍‌م‍‌ون؛ .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ ‹.◌ @Pashmakform013 .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ ‹.◌ و در آخ‍‌ر آی‍‌دی م‍‌ال‍‌ک ج‍‌ؤل‍‌ی‍‌آ؛ .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ ‹.◌ @Oo_Julia013 .ִֶָ 🥞🐰𖧧 ִֶָ⿻ ִֶָ
من قربون ممبرام برم که عشقشون کویر کردنه😂💔