Moonrise
آمار ۱۱۰ پارت دوم " عشق ممنوعه " آپ میشه https://eitaa.com/Moonmai
« عشق ممنوعه »
فصل دوم: سایهی تردید
گوشیِ کیانا، در میانِ صفحاتِ سنگین کتابِ تاریخ، لرزید. پیامی از ملیکا بود، اما آنقدر کوتاه بود که ضربان قلب کیانا را به شماره انداخت: «ساعتِ هشت. همونجایی که همیشه میری. تنها.»
ساعتِ دیواری، یازدهِ شب را نشان میداد. خانم احتشام به اتاقش رفته بود. سکوتِ خانه سنگین بود؛ از آن نوع سکوتهایی که انگار دیوارها نفس میکشند تا بفهمند آیا در اتاقِ کیانا هنوز چراغی روشن است یا نه. کیانا پنجره را کمی باز کرد. هوای سردِ شب به صورتش خورد. پایین، در تاریکیِ کوچه، سایهای تکان خورد. سام بود. او همیشه شبها، وقتی شهر به خواب میرفت، زیرِ پنجرهی کیانا پرسه میزد. صدای سوتِ آرامِ او، مثل یک کدِ رمزگذاری شده، در فضای حیاط پیچید.
کیانا لبهی پنجره نشست. قلبش میکوبید. او هنوز نمیدانست «راهِ فرار» ملیکا چیست، اما میدانست که دیگر نمیتواند با این زنجیرهای نامرئی، یک روزِ دیگر را تحمل کند. اما کدام زنجیر سختتر بود؟ زنجیرِ توقعاتِ مادرش، یا زنجیرِ احساساتی که به این پنج نفر داشت؟
او در دفترچهاش، نامِ هر پنج نفر را نوشت و زیر هرکدام یک
کلمه به عنوانِ «بها» یا «پاداش» حک کرد:
کیان: «رنگ» – او میخواست کیانا را در تابلوی نقاشیاش ابدی کند، اما آیا کیانا یک انسان بود یا یک سوژه برای هنرِ او؟
سام: «آتش» – او میخواست قفس را بسوزاند، اما آیا خاکستر شدن در راهِ آزادی، پایانِ خودش بود؟
مانی: «افق» – مانی قولِ جهانهای بزرگ را میداد، اما آیا او واقعاً کیانا را میدید، یا فقط به دنبال همسفری برای فرارِ خودش بود؟
اشکان: «امنیت» – او تنها کسی بود که میتوانست از حصارِ مادرش بگذرد، اما آیا ورود به قفسِ اشکان، تنها عوض کردنِ یک قفس با قفسِ دیگر نبود؟
امید: «آینه» – او ذهنِ کیانا را میدید. او تنها کسی بود که کیانا را «آنطور که هست» دوست داشت، نه آنطور که دیگران میخواستند.
صدای لولای پنجره، در سکوتِ خانه مثل یک فریاد بلند شد. کیانا لرزید. باید تصمیم میگرفت. فردا شب، وعدهی ملیکا میتوانست همه چیز را تغییر دهد. او دفترچه را بست و آن را در جایی مخفی کرد که حتی مادرش هم به آن شک نمیکرد: زیرِ جلدِ کتابِ تاریخ.
صبحِ روز بعد، فضای خانه سنگینتر از همیشه بود. خانم احتشام، با چشمانی نافذ، صبحانه را روی میز چید.
«اشکان عصر میاد. میخواد دربارهی برنامههای آیندهت باهات صحبت کنه. کیانا، امیدوارم لباسهای مناسبی بپوشی. اون پسرِ آیندهدار و موفقیه، برعکسِ اون دوستهای نابابی که دور و برت میبینم.»
کیانا قاشقش را در بشقاب چرخاند. اشکان. او همیشه سایهی سنگینِ خانواده بود. او نمادِ «مسیرِ درست» بود، مسیری که کیانا از آن متنفر بود. او زیرِ لب گفت: «من ترجیح میدم برنامههای خودم رو داشته باشم.»
مادرش لبخندی سرد زد: «تو هنوز نمیدونی چی برای خودت خوبه، دخترم. تو مثل یه آینه هستی که فقط بازتابِ خواستههای ماست. اگر این آینه بشکنه، دیگه هیچی ازت باقی نمیمونه.»
این جمله، کیانا را میخکوب کرد. بازتابِ خواستههای ما. او تمامِ عمرش آینهای بوده که دیگران در آن خودشان را تماشا میکردند. وقتش رسیده بود که این آینه، تصویری از خودش را منعکس کند.
ساعت به چهار عصر رسید. زنگِ در به صدا درآمد. اشکان با لبخندی که همیشه سعی میکرد مهربان به نظر برسد، وارد شد. اما کیانا به او نگاه نمیکرد. نگاهش به پنجرهی اتاقش بود، به جایی که مانی همیشه از آنجا عبور میکرد، به جایی که سام بستههایش را پرتاب میکرد…
اشکان کنارِ کیانا نشست و زمزمه کرد: «شنیدم ملیکا دعوتت کرده بیرون. مراقب باش کیانا. بعضیها فقط میخوان ازت استفاده کنن تا خودشون رو پیدا کنن.»
کیانا به چشمهای اشکان خیره شد. آیا اشکان هم داشت از او برای رسیدن به اهدافِ خودش استفاده میکرد؟
«اشکان، تو منو میشناسی یا اون تصویری که خانوادهت از من ساختن؟»
اشکان سکوت کرد. سوالِ کیانا، مثلِ سنگی در برکهی آرامِ رابطهشان افتاد. او به جای پاسخ، دستش را به سمتِ کتابِ تاریخِ کیانا برد تا آن را کنار بزند، اما کیانا سریعتر عمل کرد. دستِ او را گرفت. در آن لحظه، یک جرقه در اتاق پیچید.
کیانا فهمید که بازی آغاز شده است. او نباید فقط یک تماشاگر باشد؛ او باید کسی باشد که مهرهها را حرکت میدهد.
#عشق_ممنوعه
#پارت_دوم
#رمان
Moonrise
« عشق ممنوعه » فصل دوم: سایهی تردید گوشیِ کیانا، در میانِ صفحاتِ سنگین کتابِ تاریخ، لرزید. پیامی ا
آمار ۱۳۰+ پارت سوم رمان " عشق ممنوعه " آپ میشه
پس مارو به ۱۲۰ برسونید
Moonrise
آمار ۱۳۰+ پارت سوم رمان " عشق ممنوعه " آپ میشه پس مارو به ۱۲۰ برسونید
آمار ۱۳۰+ پارت سوم رمان " عشق ممنوعه " آپ میشه
Moonrise
آمار ۱۵۰+ پارت پنجم رمان " عشق ممنوعه " آپ میشه
آمار ۱۶۰+ پارت ششم رمان " عشق ممنوعه " آپ میشه
« عشق ممنوعه »
فصل سوم: راهروهایِ هزارتو
مدرسه، در ساعتِ هفت و چهلوپنج دقیقه صبح، چیزی فراتر از یک ساختمانِ آموزشی بود؛ برای کیانا، اینجا یک «تختهبازیِ استراتژیک» بود که هر گوشهاش یک مینِ خنثینشده داشت.
وقتی کیانا از درِ ورودی گذشت، نگاههای سنگین را روی خودش حس میکرد. او امروز متفاوت بود؛ نه چون ظاهرش تغییر کرده بود، بلکه چون در ذهنش «تصمیم» داشت. در سالنِ اصلی، او اولین کسی را دید که نباید میدید: اشکان. اشکان، در نقشِ پسرعمویِ دلسوز و مبصرِ سختگیرِ مدرسه، کنارِ کمدها ایستاده بود و با چند نفر از معلمان صحبت میکرد. او به محض دیدنِ کیانا، لبخندِ کوتاهی زد که نه گرم بود و نه سرد؛ لبخندی که میگفت: «من تو رو زیر نظر دارم.»
کیانا بیتفاوت از کنارش گذشت. قلبش در قفسهی سینهاش میکوبید، اما به خودش قول داده بود که امروز، «آینهی خواستههای دیگران» نباشد.
کلاس هنر، جایی بود که او همیشه به کیان برمیخورد. وقتی وارد کلاس شد، کیان پشتِ بومِ نقاشیاش نشسته بود. او
نگاهش را از بوم گرفت و به کیانا دوخت. نگاهِ کیان، همیشه یک دعوتنامه بود: «بیا، از این رنگها برای ترسیمِ دنیای خودت استفاده کن.»
کیان زیرِ لب زمزمه کرد: «امروز یه سایهی خاص توی چشماته، کیانا. چیزی که تا حالا نکشیدمش.»
کیانا مکث کرد. وسوسه شد که بماند و بگوید «من خستهام»، اما قبل از اینکه کلامی بگوید، صدای زنگِ کلاس، سکوتِ بینشان را شکست.
او به سمتِ کتابخانه دوید. جایی که امید معمولاً در انتهایِ ردیفهایِ قدیمیِ کتابها مینشست. امید، برعکسِ بقیه، هیچوقت به او خیره نمیشد. او فقط کتاب میخواند. وقتی کیانا کنارش نشست، امید بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«فرار کردن از دیوارها، فقط نیمی از ماجراست کیانا. نیمهی دیگه، اینه که بدونی وقتی از دیوار رد شدی، قراره با چی روبرو بشی. آمادهای؟»
این جمله، مثلِ یک سیلیِ سرد بود. امید هم میدانست.
همه میدانستند که کیانا در حالِ تغییر است.
زنگِ تفریحِ بزرگ، زمانی بود که ملیکا بالاخره او را پیدا کرد. ملیکا با عجله او را به پشتِ سالنِ ورزش، جایی که کمتر کسی تردد میکرد، کشاند. نفسنفس میزد.
«کیانا، امشب… ساعتِ نه. بابام داره میره سفر، خونه خالیه. یه نقشهی کامل دارم. ما باید از این شهر بریم. نه برای همیشه، فقط برای اینکه طعمِ واقعیِ زندگی رو بچشیم.»
کیانا لرزید: «ملیکا، این یه دیوونگیه. اگر خانوادهام بفهمن…»
ملیکا دستِ او را فشرد: «این انتخابِ توئه. یا همینجوری که هستی بمون و بذار آینهات بشکنه، یا با من بیا. یه نفر دیگه هم قراره بیاد. کسی که میتونه راهِ خروج رو برامون باز کنه.»
کیانا پرسید: «کی؟»
ملیکا مکث کرد و با نگاهی معنادار گفت: «یکی که تو رو بیشتر از چیزی که فکر میکنی، میشناسه. کسی که سام و مانی هم بهش اعتماد دارن.»
کیانا در راهروهای مدرسه راه میرفت. هر قدمی که
برمیداشت، احساس میکرد زنجیرهایش سبکتر شدهاند. او حالا میدانست که در این هزارتویِ مدرسه، او تنها نیست. پنج نفر، پنج مسیر، و یک انتخاب که ساعتِ نهِ امشب قرار بود رقم بخورد.
او به ساعتِ روی دیوار نگاه کرد. فقط چند ساعت تا شروعِ بازیِ اصلی باقی مانده بود.
#عشق_ممنوعه
#پارت_سوم
#رمان